با درودی با سرودی با نوایی عاشقانه
بهر تو سازم ترانه شعرهایی عاشقانه
با تو گویم این سخن ای عزیزم عشق من
دوستت دارم همچو جانم با صفایی عاشقانه
در سکوت سبز رویا با بلمرانی به دریا
محو موج نقرهای مهر و وفایی عاشقانه
خوش به امروز و به فردا خوش به خوبیهای دنیا
تا که گردد روزگاران بهرمان روزهایی عاشقانه
فروغ قاسمی
گاهی مهتاب هم،
دلش میگیرد...
از تماشای شکوه این پژمردگی
و احوال پروانه خسته ای که
ایستاده در این تندباد زندگی
همچو پیچش گلبرگهای به آغوش گرفته درخت را
از راستی افسانه پوسیدگی
میخواند از دور مرا
منه دلواپس از تلاطم آوارگی
چه میعادگاهی شد زمین...
از راز سایه گرفته در آینه آشفتگی
هنوز هم در آغوش خود تنها هستم
پرندهای مرده در آسمان تماشایی
چه میدانستم سراب است...
این تب جانسوز دلدادگی
خدا کند ببینم...
افسونگر ناپیدایم را
تا بپرسم راز بی پایان فرسودگی
در این تپش خاموش شکفتگی
زندگی با نام من میانهای نداشت
چه تلخ میکند کام دختری را که...
سرسپرده به نسیم سوزان عاشقی
عجبا...
هنوز در هلال موجهایم نفس میکشم
هنوز هم خاک این دل زنده است
از غلیان تنگ امیدواری
میان انفجار بیصدای رمیدگی
به هم ریخته است حواسم را
شور نبض دلدادگی
از این سینه مچاله از سادگی
که پیوسته طرد شده خاکسترش...
از غبار اندوه شکستگی
اما نه ...
قامت خم نمیکند گویا...
این دختر سقوط کرده از کوه دیوانگی
شیرین هوشنگی
تا میان بستر غم مبتلا افتاده ام
با دلم بیگانه و از خود جدا افتاده ام
زیر باران جدایی خالی از تعبیر عشق
قطره ی اشکم که از چشم دعا افتاده ام
گرد غم از گردش دوران به چشمانم نشست
آینه بودم دریغا از جلا افتاده ام
مرغ عشقم در قفس در حسرت یک همنفس
با امید لانه در دام بلا افتاده ام
بوته ی خوشبوی دشت رازقی بودم ولی
شاخه ی خشکی شدم که زیر پا افتاده ام
ای که دائم می زنی ساز مخالف با دلم
من که عمری بی صدا در انزوا افتاده ام
یکه و تنها درون خلوت و بی همنشین
آن غریبم که به دور از آشنا افتاده ام
مینا مدیر صانعی
بیابرویم
بردل کوه
برویم سوی درختان سیاه
برگل وحشی شقایق
دست نوازش بکشیم
بدوییم دنبال بچه آهوها
برسیم نقطه کوه
ازبلندای ان کوه بلند
دستی تکان بدهیم
به جنگل وکوه
بیابرویم
به سروحشی ها
دست نوازش بکشیم
چه کسی می گوید
اسب حیوان نجیبی است
وسگ بس زیباست
وچرا دربغل هیچکسی گرگی نیست
وچرا درپس این نکته تاملی نیست
دلارام دائی
رسالت ناتمام واژه ها
به فعل نمیرسد
تا موسای قصه ی تو
باشکافتن دریای کلمه
کتابداری می کند
جرجیس شعر من
پیامبر هیچ واژه ای نمی شود
لیلا_ظفری
در میان هیاهوی جماعت
بشناس مرا ای غمخوار من
در میان تمسخر و سرزنش ها
در میان سردی نگاه ها
در میان رب و وحشت ها
ببوس مرا ای غمخوار من
در میان عجز و ناتوانی ها
در میان درد و مشقت ها
پسپار مرا در اغوشت ای غمخوار من
از این حال دگرگونم در عجبم
که چرا پایانی ندارد...
زینب نادری
به ذهنِ کنجکاوِ من دوباره می رسد ندا
چه می کنی در این سرا؟؟کجاست مقصدت کجا؟؟
زمین زمان مکان زبان بیان روان وزان جهان
قضا قدر خبر بشر نِما هوا صفا وفا
درونِ کهکشانی از مقوله ها معلّقم
بیا اِراده باز هم بِبر مرا از این فضا
مردّدم مردّدم میانِ عقل و وَهم و دل
هراس دارم اندکی که رو کنم به ناکجا
زِ فرشِ پر غبارِ دل مصمّمم سفر کنم
به عرشِ فطرتم روم رِسَم به چشمه یِ بقا
سفر زِ مَبداِ خودم به مقصدِ وجودِ خود
سفر به سوی رازها سفر به عمقِ این سرا
سوار بر پرنده ای به نامِ فکر می شوم
به سوی علم می پرَم برای کشفِ ماجرا
خیال در کنارِ من نشسته حرف می زنَد
خیال می کند که هست امین و یار و هم صدا
هزار شُبهه مُستقَر هزار راه پر خطر
فقط یکی شنیده ام که می رسد به آشنا
به دورِ خود تنیده ام هزار تارِ آرزو
زِ شهد و گُل رمیده ام زِ باغِ سبز و با صفا
امیرِ شهرِ باطنم همیشه حکم می کند
به رویِ چشمِ خود ببین امیرِ عشق و عقل را
در آینه نگاه کن تو قطره ای زِ بی کران
تو بهترین نشانه ای تو جلوه ای و رهنما
اسیرِ ماه چهره ام ریاضت است چاره ام
به لطفِ عشق می شوم زِ غصه ها رها رها
علی باقری
بهار است و تو را می جویم
در لا به لای گلهای سبز نو
اما آنچه را که در فصل جدید
تور ا خوش بو تر کرده
قطره هایی کوچک باران است
که در دامن خاکی تو باریده
بهمن فیرورقی