باش تا تند بمانَد ضربانم هر شب

باش تا تند بمانَد ضربانم هر شب
با تو آرام شود کل جهانم هر شب

باز معشوقه‌ی زیبای غزل‌هایم باش
تا فقط عشق تو باشد به زبانم هر شب

دائما عطر تو در کلبه‌ی من باشد کاش
تا که مستت بشود روح و روانم هر شب

موجِ سرمستی من باش که در آغوشت
غرق دریای تو باشد دل و جانم هر شب

با تو دیوانه‌ی گرمای بهارم، اما
بی تو در سردیِ دلگیرِ خزانم هر شب


مهدی ملکی

هوای بهار

هوای بهار
موی تو را که می‌بیند
بهم می ریزد
تاکنون جایی رفته ای
که ازبادخبری نباشد


سیدحسن نبی پور

می‌ خورم ز جرعه‌ی خاموشی، حالم خوبه

می‌ خورم ز جرعه‌ی خاموشی، حالم خوبه
خنده در جامِ غمت می‌ریزم، حالم خوبه

بلبلِ تنها به گلزارِ خیالم می‌خواند
گلشنِ بی‌همزبانی، حالم خوبه

باد می‌آرد به گوشم ناله‌های ناشنید
پشتِ دیوارِ فراموشی، حالم خوبه

ساقیا، جامِ گَرم بخشِ دروغینم ده
تا به رخسارِ زمانه بنمایم، حالم خوبه

اشک می‌بارد ز ابرِ چشم، اما باران نیست
خشک لب می‌خندم از شرمِ نیایش، حالم خوبه

چون ستاره می‌درخشم در این شب‌های تار
لیک در سینه شعله‌های خاموشی دارم، حالم خوبه

آینه‌ام به روی تو می‌گوید: پرتوِ شادی
پشتِ آیینه، زنگارِ غمت پنهان دارم، حالم خوبه

میزنم نعره‌ها در خلوتِ این کویرِ جان
لیک صحرا همه خاموش است و بی‌انگارم، حالم خوبه

گلِ عمرم به بادِ رفتنِ روزگار دادم
بی‌تو ای باغبانِ ناکام، خارم، حالم خوبه

حسین، آتشِ سودای تو در جانم فسوس
می‌سوزم و جهان می‌گوید: بنشین آرام، حالم خوبه

می‌رود کشتیِ عمرم به ساحل‌های نیستی
بادبان می‌دهم از اشک، ولی طوفانم، حالم خوبه

پشتِ ماسکِ تبسم، خویشتن را می‌دزدم
تا نگویند جهان:اشک در او باران شد، حالم خوبه

سید حسین مبارکی

در کدامین کوچه ی تاریک و ظلمت

در کدامین کوچه ی تاریک و ظلمت
نطفه ها را کاشتید..؟
پشتِ این درهای بسته
از رسیدن عاجزیم...


فرزانه فرح زاد

به هنگام هرکاری ،

به هنگام هرکاری ،
سایه ام ، طوطیِ من بود

او زمن نیمه جدا بود
همیشه قلاب بود پاهاش با پاهام
طوری او همرهِ من بود ،
که نمیتوانستم شک کنم من را نمی فهمد
حرکاتم را چه زیبا حدس میزد
بنوعی سایه ام ، آئینه ی من بود
طوری با من او عجین بود ،
طوری تقلیدگرِ من بود ،
که انگار قاطیِ من بود

او درمن بود یا من در او ؟
شاید او قوطیِ من بود

ازمن کینه ای به دل نداشت سایه م
آن سیه فامِ بامرام ، هماره لوطیِ من بود

خیلی وقتها ازمن سرزد ، اشتباهات
اوهم تکراری بود برآنهمه خبط ها
بهرحال ، او اجراگرِ هر سوتیِ من بود

او بهنگام دوشِ نور،
ز حوالیم دور میشد
شاید مثل ماه بود به حین آفتاب
درمیان سایه روشن ، مثل روح احضارمیشد
انگار آتش میزدند بال و پَرش را
اوبه حین روز و شب ، اغلب تنها رفیقم بود
همدمِ فوری و، فُوتیِ من بود

حالا که تنها یه روحم ، دگرسایه ای ندارم
من دگر بسان نورم
حیف که ازشدت مرموزیِ او، چهره اش زیرنقاب مشکی اش میمانْد
انگار آن همقدم خوب ، شیشه ی دودیِ من بود

بهمن بیدقی

پاییز،


سایه های خودش را فریاد می کشد.
مسرور به اینکه،
تنهایی را درباران زمزمه می کنم.
خیالی سخت،،
در ریزش نم نم باران است.
ترنمی آرام ،درنغمه های ملال،
ورد زبانم.
خلوت کوچه ها را در می نوردم.
دستهایم درجیب.
فریادم در گلو،
پاهایم خیس و یخ زده،،،،

وامانده پشت برکه ای از خاطرات.


حجت جوانمرد

آن ستم هایی که کردی تو به خود خواهی گرفت

آن ستم هایی که کردی تو به خود خواهی گرفت
حکمت آن بود که جانی را به یک آهی گرفت
دستِ صیادِ حریصی که از آب خالی ماند
وآنکه با دستانِ خالی، دستِ پٌر ماهی گرفت
شاکر ازآن خالقی هستم که هردم با من است
آنکه کفرش را بگفت خٌلقَش ز روباهی گرفت
دلخوشم به ناجیِ حق،آن که درگیرِ دل است
هر که با دل بد کٔنَد خود دردِ جانکاهی گرفت
او که دستی را گرفت با حیله در چاهی رها!
وانکه با دستان گرمش،یوسف از چاهی گرفت
گاهی از دل می کشیدی آهی از ناحق شدن
آنکه خود آهش شنیدو حق ز خودخواهی گرفت
در جهانی که سیاهش کرده خود این آدمی
آن که خورشید آفرید،تاریکی از ماهی گرفت
یک قدم از روشنی آمد سوی خلوتِ خاموشِ غم
تابشی دستِ دلم را هم ز دستِ آن سیاهی گرفت
لشکرِ فرعون میتاخت در پیِ موسی وآن عصا
نیلی که خروشان جانِ سربازان همراهی گرفت
هرگز آن شاهی که ظلمی کرده بر تختش نماند
حکمتی چون تخت و کاخی را ز پادْشاهی گرفت


نوریان موسوی

با چه خیالی ترک کنم تو را

با چه خیالی ترک کنم تو را
در شبی که لبخند زوال می‌یابد
آنگاه که غزال چهره‌ی تو می‌میرد
در جهش به تاریکی

بیهوده است بر لبان من این شعر
بیهوده است ساعت گریستن

صد ساق شکسته‌ی گل را
حس می‌کنم در هر قدم
و یورش ناب اشک را
که با آخرین نگاه تو
می‌ماند برای همیشه
بر مردمک‌های تلخ دریا

آه!
ای قلب گرم رویا!
نشسته در میان تصویرهای گنگ
با چه خیالی ترک کنم تو را
که خون استعاره‌ها
بازنایستد در من
که زخمی‌تر به سینه‌ام نخوانند
بلبلان هوا

آه!
که چه بیهوده است بر لبان من این شعر
و بیهوده‌تر حتی ساعت گریستن.

حسین صداقتی