از آن شب هاست که بیتابم از آن‌هایی که ویرانم

از آن شب هاست که بیتابم از آن‌هایی که ویرانم
از آن هایی که من می‌مانم و این روح بیمارم


ببین بسیار ناچیزم ولی از درد ویرانم
من از این شخصِ بیچاره در این آیینه بی‌زارم


مگر من چندنفر را می‌دهم از دست که حیرانم؟!
مگر چندبـار می‌میرم که هرصبح بـاز بیدارم؟!


مگر تا صبح نمی‌گفتی که بی من زود می‌میری؟!
بیا بنشین تماشا کن که مثل مُرده می‌مانم


مگر آن وعده‌های تلخ را بر من نمی‌دادی؟
بیا من همچنان آن کذب‌ها را، خوب می‌دانم


من از این هستی بیزارم از این که دوستت دارم!
از اینکه خوب می‌دانم تو کم هستی و می‌مانم!


به آسانی فراموش کن تمام خاطراتم را
من اینجا بر سر قبر خودم آهسته می‌بارم..!


برای تو بهاران است تو فصل تازه‌ای داری
تو امشب خوب می‌خوابی و من تا صبح بی‌خوابم


به آسانی رهایم کن فراموش کن نگاهم را
منم تا صبح، غرقِ در خیال و دود سیگارم


قسم خوردم که دیگر بر کسی دل را نمی‌بازم
در اینجا یک قمار است بین عشق و دین و ایمانم!


سیده هستی میرمهدوی

ازچشمانت غزل می ریزد

ازچشمانت غزل می ریزد
لبت قصیده میگوید
انگشتانت نتی ازموسیقی مینوازد
برایم ابری بهاری میشوی
هم میباری
هم میرقصی
توبگو من بااین همه زیبایی چه کنم


فاطمه قاسمی

ای دلبران ای دلبران، هنگام راز و گفتگو

ای دلبران ای دلبران، هنگام راز و گفتگو
از پرده بیرون آورید، آن گنج پنهان در رَوُو

ای عاشقان ای عاشقان، برخیز و مستی کن دمی
در گوش جان می‌نوشد او، سرمست و شادان هر سبو

آمد پیام از آسمان، کای عاشقان وقت وفاست
بگشای دل بر باده‌ای، کز باده‌ها این خوشتر است

ای ساقی جان‌بخش ما، ای شور شیرین‌عشق‌ها
پیمانه‌ای دیگر بده، کز توست هستی و بقا

ای مطرب جان‌پرورم، بر لب بزن افسونگری
آن چنگ را در دست گیر، تا بشکفد هر نوگری

ای چشمه آرام جان، ز آواز تو جانی دگر
در گوش هر دل می‌رسد، بانگ خوشی از این هنر

ای سرخوشی، ای روشنی، در حلقهٔ مستی بزن
زان نور پاکت روشنی، در دیده دل می‌فکن

خاموش کن غوغای دل، بنگر به خلوت، بی‌صدا
زین حال، عارف‌تر شوی، خو گیر از حلم خدا

امیرحسین قمچیلی

تو را دوست دارم

تو را دوست دارم
به اندازه احساس رهایی یک برگ در باد صبحگاهی
تو را دوست دارم
به اندازه طعم شیرین نگاه عاشقانه‌ات
دوستت دارم
آنقدر که وحدت وجودم را با تو می‌خواهم
خلوت جنگل و صدای پرنده و باد
آغوش تو امن‌ترین نقطه‌ی این خاک
صد خار نشسته بر راه
بی‌حس شده از جام لب‌هایت ادامه می‌دهم
هر گوشه‌ی مسیر، مقصدی است برای کوچ کردن من و تو
با تو پیاده زیر باران
با تو فتح آسمان را جشن می‌گیرم
با تو دکلمه‌هایم رنگ عشق می‌گیرند
با تو بغض تنهایی می‌شکند
با تو
دوباره هوای آینه آفتابی می‌شود


علی توکلی

سلول‌های اندیشهٔ خاکستریش

سلول‌های اندیشهٔ خاکستریش
به اندرون جمجمهٔ سنگ سیمایش
بی هیچ روزنی تنفس می‌کنند تاریکی را
چون زیستمندی انگل وار
حتی از میان محبس سینه‌اش
بیرون نمی‌ دهد مگر بازدمی مرگ آور
برای مسموم کردن ذره ذرهٔ هوای آزاد.
در گرماگرم نبض‌هایش بی هیچ وقفه ای
تار می‌تند در گذارِ آزاد پروانه‌ها
با انگشتان سیاه پیشه‌اش
مکدر می‌سازد پنجرهٔ آزاد هر نگاهی
تا مبادا
چشمی بگشاید به جمال آفتاب
یا پروانه‌ای بنگرد
به سیمای سرخ شقایقی
گویی چون سفیر سیاهی
آمده است برای خاموشی خورشید
آن که تازگی را با تازیانه توهم
کشته است میان باورهایش.

علیزمان خانمحمدی

اگر امروز به پایان رسد این دفترِ هستی

اگر امروز به پایان رسد این دفترِ هستی
به لبم نام تو باشد، نغمهٔ دلبرانه ات دوستت دارم

چه شبها کوکبِ امید در تاریکیِ فردا شکست
چه صبحها که ندمید از نفسهای پریشانت دوستت دارم

نگو فردا که به بالینِ فراقت نشنود بادِ سحر
همین امروز به گوشِ زمانه زمزمه کن این رازت دوستت دارم

زند شمعِ وجودم ناله، پروانهٔ سودایی ام
مگر از شعله برآید پیش از آنکه برود جانَت دوستت دارم

به تماشایِ رُخَت گلشنِ عمرِ من افسوس باد
که نپاید چو شفق بر بامِ گیسوی پریشانَت دوستت دارم

حضورِ لحظه غنیمت شمار، ای ساقیِ سرمستِ من
که ندادند ضمانت باده را فردا به پیاله ات دوستت دارم

حکیمِ عشق بگو بر لوحِ سینهٔ من این نکته
مکن امساکِ محبت، تا نماند حسرتِ گفتنت دوستت دارم

سید حسین مبارکی

در شبی دیگر باز

در شبی دیگر باز
با همه دلتنگی
باز باران همره تنهایی
من شده است
او مرا با صدایش می خواند
او می داند امشبم
در دل من غو غایی ایست
پنداری مرا می بیند
و به من می گوید
غم مخور تا به طلوع
همرهت خواهم بود
و منم به او می گویم
همره تنهایی من
می دانم که تو در این تاریکی
از حال دلم باخبری
تو که رفتن نمی دانی
می آیی می باربی
می شویی
می بری آنچه که بر دل داریم
آری آری باران می داند
کی و کجا؟
اشک خود را بر سقف دلتنگی من
فرو ریزد و
نقش بارانی خود را بر قاب تنهایی من
بر جای گذارد
آری باران
بهترین همراه من است
و منم در هر باران
با خودم می گویم
آه!اگر آن کس که دل
در گر وش می دارم
بیاید چه شود؟
آه!با آمدنش بغض آسمان ابری
چشمانم می شکند
و منم بی ترسی
یک دل سیر نگاهش خواهم کرد
زیر باران خواهم رفت
و برایش خواهم خواند
من به آهنگی که باران با قطراتش
از برایش می نوازد
خواهم رقصید

آه ! آه! رقص در کنارش در باران
چه زیبا خواهد شد
با نگاهی به او
می گویم
می دانی!
در نبودت
روز های بیشماری
به امید آمدنت
با غروبی غمگین
پایان یافت
هر شبم
یلدایی گشت
و منم تا به طلوع
لحظات را با جان دردی
سپری کردم. که تو شاید
باز آیی
آری آری و. من اما می دانستم
که تو در باران خواهی آمد
مثل باران
غم و دلتنگی را
از دلم می شویی
شایدم مثل باران
رفتن را از یاد بری
و بمانی رفیق
آری و بمانی رفیق
شاید

شیدا جوادیان

از راه دور بینم تو را، در قطعه عکسی من فقط

از راه دور بینم تو را، در قطعه عکسی من فقط

افسوس به لب دارم تو را، از دور می بینم فقط

با دیدن لبخند تو، لبخند به لب دارم همـــــی

مخفی کنم این عکس را، تنهایی می بینم فقط

وقتی که ماه آمدْ طلوع، در شب دارم من دو ماه

عَکسَت گرفتم پیش ماه، زیباتر از مــــاهی فقط

جز خُلق نیک در خاطرم، از تو ندارم من همــی

گر بد خُلق باشی تو را، با جــان می خواهم فقط


سیده مریم موسوی فر