تو هم‌آنی که قلم دل لک زده تا ببیند بنیاد ش را

تو هم‌آنی که قلم دل لک زده تا ببیند بنیاد ش را
من همانم که نتوان گفت ذره ایی از د ردش را

منم آن شاعر دل‌ خون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح دیدنش را


ازآتش باران اندک بین کرده مرقب می‌ماند
هر که تبلیغ کند خوبی ِدلبندش ر ا

مثل بی خواب بعید است ببیند تاب دیگر
هر که توصیف کند خواب بامدادش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می‌ پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را


عشق با این‌ که مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرآیندش را

قلبِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زود ی بینی بندش را
بفرستند رفیقان به توهربیت هم بندش را

«منم آن شیخ سیه‌ روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد شکر و قندش را

منوچهر فتیان پور

کاش آدم‌ها غیر از سکوت یک زبان مشترک هم!

کاش آدم‌ها
غیر از سکوت
یک زبان مشترک هم!
داشتند...
تا تمام شب را
زیر پای دختران
رقص کنان
چون کمندِ گیسوان
به هم تافته، لگدکوب کنیم
و سحرگاه
از خمره‌ی صبر
غزل خوان، قدحِ عشق بچرخاند شعر
و همه مست شویم
از میِ نور.....


مهدی بابایی راد

ملال لحظه ام اینجا،

ملال لحظه ام اینجا،
میان باغ بهاری
نشسته‌ رو به تماشا
تو بادی و پی آشوب
وزده‌ای به جهانِ
منِ غریبه‌یِ تنها
به پاس زایش احساس
برای رویش هر شعر
تمام برگ و برم را به باد دادم و حالا
به شوق دیدن رویا
قلم به دست گرفتم
دوباره عشق سرودم
چو طفل و کودک نو پا
زمین خوردم و اما
زمین خورده نماندم
به پا خاستم از نو
برای رفتن از اینجا
که هرچه می‌دوم انگار
هنوز اول راهم
هنوز اول تردید
هنوز اول آیا..

مهدیه محبی

به سمت تو سقوط میکنم

به سمت تو سقوط میکنم
مانند گلوله ای در تاریکی
در جاده ای به سوی ویرانی
ایمانم را از دست داده ام
دنبال دریچه ای در فضای غبار آلود شهر
تو کجای این شهری
من در این بیابان تاریک گم گشته ام
راه را نشانم بده
مانند چشم هایت
راه را از من دریغ مکن
من هنوز درون اتاقم
و در باران قدم می‌گذارم
تو از منی و نه مال من
تو در تکاپوی بوسه ای در بهار
و من ترس را در اعماق وجودم شکستم
شالت را در باد به تماشا نشستم
و رفتنت را در حضور تاریکی تماشا کردم
به امید بازگشتی در روشنایی


احسان ناجی

خدایم خدایم خدایم تویی

خدایم خدایم خدایم تویی
به هنگام غم ها صدایم تویی

شده شرحه شرحه دل عاشقم
تویی نور چشمم تویی خالقم

خدا دیدمت من به وقت غمم
کنار نم اشک و در همدمم

صدایت ، صدایت مرا خواب کرد
دل تار غمدیده مهتاب کرد

تو را میپرستم تو را ، یاورم
تویی سرزمین و تویی کشورم

تو عین حقیقت تو عین شکوه
نگارین جهانت بسی بی خطوه

نفس های من زاده شد از دَمَت
خدا گویی افسانه شد همدمت

شدش نیل موسی ره خانه ای
شدش عشق تو نور جانانه ای

به لطفت همه آتش از باغ شد
به راه خلیل آتش از راغ شد

شبیه نگهبان و اسطوره ای
نویسنده ی چند صد سوره ای

اساس جهانی ، نوشتم بخوانی
پر از عشق گشتم ، قبولم بدانی

دعای شبِ مادرِ خسته جانی
تو نظمِ مداراتِ این کهکشانی

لطیف و رشیدی ، بدیع و حسیبی
حکیم و وکیلی ، مُجیب و نجیبی

هر آن اشک شادی ، همانی همانی
بمانم که دانی، چه خوانی چه رانی

شدی آرزویم درین چرخ گردان
چو قَدْرَت قضایت رضایت بگردان . . .


نازنین راضی

الها،حَوِلْ این احوال،نیکو کن تو حال خلق

الها،حَوِلْ این احوال،نیکو کن تو حال خلق
بکن ارزق،تن خلقت تمام جامه های دَلق

همه پوشیده و سیر و بدون دردی اندر دل
سیاهیها به پایان و جهانت رنگ غالب یَلق


محسن ستوده نیا کرانی

من باشم و یک صبح و نگاهی که به کیهان

من باشم و یک صبح و نگاهی که به کیهان
یک شام خراباتی و یک ماه فراوان

من باشم و باغ و دلم و خوشه سنبل
حسرت به دلم ماند که من باشم و باران

بنشینم و آواز خداگونه بخوانم
طفلی شوم اندازه آواز بهاران

در غربت این خانه، تو جانا بغلم کن
این خاک غم و مست و پر از توده طوفان

راز سحر افتاده به سحر شب خاموش
قلبم به پریشانی شبهای پریشان

ای کاش یکی چشم تو را مژده دهد باز
ای در دلم افتاده غمت آتش پنهان

دلتنگم از این کوچه از این شهر هیاهو
کی می شود این درد، و این غمکده پایان


فرامرز فرهادی

سقوط من چه زود شد

سقوط من چه زود شد
نگو ز تو گذشته‌ام
صدای بی‌صدای من
نسیم بی‌قراری است
در نامه‌های خالی‌ام
حدیث مهر نهاده‌ام
روزی اگر رسید خبر
از گوش باد، از گوش شب
نگو نمانده‌ای به یاد
که من ز تو نوشته‌ام
نور شدم برای تو
دور شدی اگر ز من
مرا جهان، معنا تویی
تو معنای جهان من
به هر غزل سرودمت
به هر شعر خواندمت
مرا چقدر شنیده‌ای؟
نگو که من نگفته‌ام

که من همه پر از امید
به انتظار وصل تو
ستاره‌ها چه گفته‌اند!
تو بارها شنیده‌ای
ز آتش درون من
شعله سوزان مرا
همیشه کور دیده‌ای
ز ناله‌ام ابرهای شب
اشک شدند، باریدند
بخوان، بخوان!
که خواندن‌ست نیاز من
شنیدن و شنیدن‌ست
جان تن بی‌جان من
ز نغزها و نغمه‌ها
ز شعر نوشتن خسته‌ام
نگو که بی‌خبر شدم
که بی‌ثمر شد راه ما
نگو ز تو گذشته‌ام
اگر منی هنوز مانده‌ است
نگو نمانده‌ام به عهد
آتش زیبا شده‌ام
به آسمان نگاه کن شبی
چه زود سقوط کرده‌ام..


آریادخت نوری