دلم میخواهدت...
اما نه در غمِ زمانی که از دست رفته،
نه در یادهایی که هر روز به فاصلهای دورتر میروند،
که در عمقِ ناپیدای نبودنت،
در جایی که اشکهایم خشک شدهاند
و قلبم به قفسی از سکوت بدل گشته،
میخواهمت.
چنان که کوه،
قلهاش را برای همیشه در مه پنهان میبیند،
اما هر روز از نو،
گامی دیگر به سوی آن برمیدارد.
چنان که آسمان،
حتی در دل شب،
به ستارگانی که از دست داده
نگاه میکند،
بیآنکه بیآنها زندگیاش از معنا تهی شود.
نیستی...
و نبودنت، آینهای شده که
در آن، تصویر تمام لحظاتِ با تو بودن
محو میشود و دوباره
بیصدای خاطرات، به هم میریزند.
نبودنت مثل یک گودال عمیق است
که هیچ چیزی، هیچچیز نمیتواند
عمق آن را اندازه بگیرد.
و من در هر لحظه،
در هر نبضِ این جهان،
میکوشم در تاریکیِ این گودال،
نوری از تو بیابم.
نبودنت
نه جای خالیات را پر کرده،
که به وسعت یک کهکشان
در هر لحظه گستردهتر میشود.
نبودنت، خود حقیقتی است
که بودن را از معنا تهی میکند..
دلم میخواهدت،
و
دلم میخواهدت،
و
دلم
میخواهدت
نه به امید بازگشت،
نه برای تسکینِ زخمی که درمان ندارد،
که برای آنکه نبودنت را زندگی کنم،
آنچنان که بودنِ هیچکس دیگر،
نتواند این جای خالی را پر کند.
سودابه پوریوسف
شبی مرا ترانه کن
به شعر ِ عاشقانه ای..
بیا به خلوتت ببر
مرا به هر بهانه ای...
فرزانه فرح زاد
در آینهی این دل، تنها صفر است و بس
تنهاییام ز هر طرف، در گودالی معکوس است
خالی از عاطفهام، دنیای رنگ و نور
دلم به یاد تو میسوزد، بیتو روزم سهوست
امیدهایم به خط و نشان خورشید پیوسته
ولی در شبهای تار، خواب و خیالم منجمد است
تمامی عشقها رفتند، به دور دستها پنهان
و من ماندهام در حسرت، یاد تو، در این وادی نقطه نور است
به زندان سکوت خود، کلید همراهم نشد
این ساعت شنی، تنها، خبر از سالی نیست بیپرواز است
قسمتی از وجودم هم ز صفر پر شده در حسرت
در این وادی تنهایی، عشق بیکسی انسان است.
سمیه بنائیان دستجردی
مدار این چراغ من، حدیثی از حیات است
که هر جز آن به جایی، رهِ امید و ذات است
نخست، برق جاری، چو جان درون رگها
که بیوجودِ آن، دل ز تپش برات است
ولی نگردد این نور، عیان ز سیم و از برق
اگر نباشد آن کلید، که حکم اختفات است
اگر نبود دیودی، که سدّ راه گردد
دو سویه میرود برق، و این چه افتضاح است
مقاومت چو مردیست، که پایدار مانده
که گر نبود، این نور بسی شتاب را به ذات است
و آن خازن که هر دم، دهد توان تازه
به لحظهای که باید، دلیل ارتباط است
چراغ هم که در آخر، نشان راهِ بیناست
همان که بی وجودش، جهان چه بیصفات است
کنون ببین که این نور، ز تار شب چه گیرد
که گر نباشد این راه، حیات بیحیات است
عطیه چک نژادیان
من سفر کرده و از خویش به خویش امده ام
من ملاقات خودم تازه ز کیش امده ام
بستری میکنم اینبار خودم را در خویش
به ملاقات خودم ساعت شیش امده ام
کمپوت سیب خریدم که عیادت بروم
دیدم انجا خودم از قبل به پیش آمده ام
ناز کم کن که تمنای غمت پیش من است
دیدم انحا خود من باز قمیش امده ام
بازچوپانی من را به تماشا بنشین
چکنم باز که با گله میش امده ام
اگر افسونگر معشوقه که افسون بلد است
امدم باز از ان طعنه نیش اماده ام
چقدر تنگ شده دل که ببیند مارا
خود من باز به دلداری خویش امده ام
خود من نقشه کشیدم بکشم خویشتنم
بخدا بهر قصاص بدهیش امده ام
خونبهایش خودمم از دیه اش هیچ نگو
یا خودم یا که به حبس ابدیش امده ام
باز شلاق زنی حبس تو پابند گرفت
پای اجرا تو ببین باز سریش امده ام
خدایار قلیزاده
می نویسد
از زیر برگهای
پنهان شده
شعرم
که در وزشت
ناله های دلم
برخاست
ناله های شیرین
مثل وزشت
با لبخند
برگهای دلم
را زیر و رو کرد
............
فراموش میشوم
در چشمان مهتابیات،
در دل تاریکی که به شب پیوسته است،
میان گرههای نرم موهایت
دود میشوم
و در ستارهای گمشده،
پنهان میمانم.
لحظههای فراموششده در نسیم زمان
شاید در رویای دیگری
باز بیدار شوم،
در سکوت شفق قطبی،
که رنگها در آن میرقصند،
در سبزینههای گندم
که دست یک عاشق
به آرامی به هم گره زده است.
شاید یک فرصت پیدا شود
تا در بادهایی بینام
در نسیم شب، در خانهای برفی
گل یخ زدهای باشم
که در آغوش خورشید جان میگیرد.
در حس شیرین خرما،
در دستان پرحس تو جا شوم.
در نوای موسیقی چوپانی
که در دل نی تنها قصه میگوید.
شاید در کناف موهایت
گل سر قرمزی باشم
که روی شانه زمان بافته میشود،
دانهدانه موهایت
نظم بیقانونی از یک حساب
باشم.
تورج آریا
حکایت من و تو قصه ی غریبی هست
به شیشه ی دلم از ،سنگ تو نصیبی هست
فریب چشم ترا میخورد هر آنکه بیند تو
فدای آنکه ترا چشم دل فریبی هست
به باغ عارض خود هم نظر نما یکروز
که عاشق تو در آنجا چو عندلیبی هست
سخن ز عشق مگو بُرده میشوی آخر
به قتلگاه ، که بر دوش خود صلیبی هست
در این زمانه که من آشنا شدم با تو
به هوش باش که دوران نا نجیبی هست
چقدر صبر و تحمل که بِه شود اوضاع
که عمر رفت ز دستم چرا شکیبی هست؟
چه رفته بر سر مردم که در زمانه ما
دلی سراغ ندارم که بی لهیبی هست
جعفر تهرانی
فکرم درگیر یک لحظه شد
در نخستین دیدار ماه
با چشمان سیه فام تو
درخشش ستاره در عمق نگاهت
مرا در سایه خیال تو غرق کرد
روح و جان من در گروی
یک لبخند توست
شادی و شور عشق
در نهان روی زیبای توست
در شگفتی این جهان بس ، که
ماه رویی چون تو دارد و بس
در خیال من عاشق
نقش نگار بسته در پیشانی من
همین نکته باشد
در قالب خال پشت لبت
که سرگردان کند هر
هندوی در بند عشق را
جمله کامل شود در دفتر روزگار
همه چشم و دل سیر شود
به یک غمزه نگاه تو
که این چه بود در وجود خیال انگیز تو
که مست کند هر دو چشمان خمار تو
میگذرم از کوی دوست
که هر آتشی فکنده در دلم
از ناز کرشمه اوست
این چه معجزه گر عاشقی است
که مهر افزون نمود
هر دو جهان مرا
به یک نظرت بفروشم
دین و دنیا و هوش
مستم به یک جرعه شراب طهورا
که به سخن آمد این دلدار
که بسوزان جامه و بپوشان
خرقه بی نظیر مستان هما را
در بر جانان نتوان سکوت
که فریاد برآورم
که آتشم زنید
به یک وصال یار
که عمر به خوشی رسد
در این پایان
حسین رسومی