بگذار که در سایه ات آرام بگیرم
بانرگس مستانه ات آرام بگیرم
در زیر غزل، مثنوی و چتر دو بیتی
با هرچه ز آرایه ات آرام بگیرم
با ساز مفاعیل فعل های صدایت
با حس و درون مایه ات آرام بگیرم
تو شاه همه مصرع و ابیات خدایی
در کنج سرا، خانه ات آرام بگیرم
باز آی فرود و بشکن بال و پرم را
ای باز که در لانه ات آرام بگیرم
بانوی غزلساز من امشب بگذارم
تا شانه به شا، شانه ات آرام بگیرم
رحمت حسینی
زندگی بی عشق، رنجی جانگزاست
قصّهی موهومِ پاداش و جزاست
زندگی بی عشق، مرگی دائمی است
بر تنِ هر لحظهاش رختِ عزاست
یک تفاهمنامه است از روی جبر
دستدادن با قَدَر یا با قضاست
زندگی مثلِ غذایی ساده است
عشق رنگ و عطر و طعمِ این غذاست
هر که عاشق نیست چون زندانی است
در زمان محبوس و در بندِ فضاست
عشق معنای شُکوهِ آدمی است
نامِ آدم، عشقبازان را سزاست
حمید گیوه چیان
از عشق تو نازنین چه آکنده شدم
هر دفعه ببین که مُردم و زنده شدم
با نور رخت همیشه شستم رویم
در ظلمت مویت چه پناهنده شدم
احسان آریاپور
بر درب خانه ی دلم این را نوشته ام
لعنت به عاشقى که به عشقش وفا نکرد
#هاتف_مهدى_قنبری
کاش بادی بودم
که به دستت میخورد
گرمی دست ترا حس میکرد
نرمی دست ترا میبوسید
و نوازش میکرد
ساعد سیمینت
گونهی همچو گل سُرخ ترا می بوئید
وپریشان میکرد
موی شبرنگت را
روی آن صورت مهتابی تو
تا که ابر سیه موی تو بر چهرهی ماه
وصف رُخسار تو در جلوهی شعرم باشد
نقشی از ماه زمستان سپهرم باشد
من به اندازهی آن باد نبودم خوشبخت
سهم من حسرت یک بوسه به دستان تو بود
رحیم سینایی
اگر روزی فرو ریزد غبار غم ز شانهها
جهان روشن شود از نور، ز مهر صبح و دانهها
دل از اندوه برخیزد، شود همپای آزادی
که هر زنجیر را بشکند به عهد عاشقانهها
شب تاریک میگذرد، به شوق نور میآید
جهان میخندد از دل، در شکوه بیبهانهها
بهار از پشت دیوار خزان سر برفراز آرد
نسیم از دشت میگوید سرود جاودانهها
بخوان فاضل ز امیدی که دل را زنده میسازد
به یاد آن که جان میبخشد ز مهر عاشقانهها
ابوفاضل اکبری
عمری که نه سیاه و نه سفید است نه یک سان
تقدیر و یا خود که زند رنگ بر ایوان
گر عینک آبی است ببینی همه دریا
از منظر شب بین سیاه است و غمستان
دنیای کویر است که به دستان سحاب است
از ماهی دریا که بپرسد غم باران
یک عمر به دنبال همایی که نشیند
دنیای سعادت تو خودی مرکز کیهان
بسیار که در راه طلب جان به فشاندند
چون وعده ی خوش داد به آن سخت ستیزان
شاید که یکی هم به مرادی برساند
صد نقش بود بر سر بازیگر پنهان
بر پای شدن در پس آن خم شدنت را
آخر بکند عزم ترا باور ایمان
دل بستن و دل کندن این موج توالی
دریا نشود خسته از این موج پریشان
مور است اگر آب به در لانه ببیند
پندارد از آن دخمه جهان گشته به پایان
عباس رحیمی
ما را بکش با چشم خود، ای صاحبِ چشمانِ مست
با یک نگاهت کشتنیست، این عقلِ سرگردانِ مست
شمشیرِ نازت بوسهزد، بر بند بند استخوان
دل دادم و باقی نماند، جز خندهٔ پنهانِ مست
یک جرعه از ابروی تو، یک لحظه از عطرِ کلام
میافکند بر خاک ما، این خُلقِ بیپایانِ مست
ما تشنهٔ فرمان تو، آمادهٔ قتل از ازل
زنده به تیغت میشویم، ای وعدهٔ پنهانِ مست
مرگم ببر در خندهات، در گریهات احیا شوم
این است تقدیرِ دلم، در چشمِ تو، پنهانِ مست
ابوفاضل اکبری