تنها شده ام،توراندیدن ،سخت است
پروانه شده ام،بی توپریدن، سخت است
ازدوری تو،ثانیه ها،سال شده است
بی تو،بخدا،نفس کشیدن،سخت است
نسیم منصوری نژاد
در شبِ مهتابی،
نورِ سرد و سپیدِ ماه، در آغوشِ باد،
با برگهای نخل، رقصی غریب میآراید...
رقصی از جنسِ وداع، چون اشکِ آخرین دیدار ...
تنههای نخل، نالههای خود را به باد میسپارند؛
باد که پیامبر رازِ عشقهایی ناگفته است...
رازها را تا کرانههای آسمان میبرد،
لیک ماه، سرد و سنگدل، در برجِ دورِ خویش ایستاده...
ماه، آیینهی حریص که آرزوی نخل ها را میبلعد،
مهتابِ بیرحمش، زخمِ نقرهای بر پیکرِ شب میکشد.
عشق، در این فاصلهی
از نخل تا ماه،
مثل شمعی میسوزد که پروانهاش هرگز نمیآید...
و ماه... ای خیانتگرِ خاموش!
همیشه آنسوتر میایستی
و با نگاهی از جنسِ سنگ، تماشا میکنی...
باد، نخلها را در حسرت خم میکند،
تا شاید ماه را در آغوش کشند،
لیک ماه، هر بار عبوستر... دورتر...
و رازِ عشق، در این فاصلهی نقرهای، دفن میشود.
شب: پردهی سیاهِ فراقی که پایانش نیست...
ماه: معشوقِ ابدی،
هر شب طلوع میکند، اما هرگز فرود نمیآید.
نخلها، با برگهایی چون دستانِ سوگوار،
ترانه میخوانند؛
ترانهای از انتظار، از اشک، از خاطره...
تا سپیدهدم،
تنها آوازِ زمین، زمزمهی این فراق است:
«مهتاب آمد، ولی عشق هرگز نرسید...»
سینا علیمرادی
زل زده ام به ثانیه شمار ساعت عمر
با هر تیک و تاک آن تک و پومی از قلب شنیده میشود
با کدامین تیک و تاک به اتمام میرسد؟
در آغوش کدام خاطره؟
خاطره کدامین کمبود؟
غرق در نیمه خالی لیوان اقبال
مالامال از درد
با دست و پای شکسته
بدست پای دوست
بال شکفته از خرد قدرت فهم به دل نداشت
پر زدنم بهر رسیدن به او خاطره شد
وقت نبودنم رسید
بختیار
رسمِ دنیای من رفتن بود
نماندن و حسرت بود
رسمِ دنیا با من نخواستن بود
رها کردن و اسارت بود
ما دو خطِ خمیده در هم
که گاهی دور و گاهی نشسته بر غم
گاهی ناسازگاری و
گاهی سنگینیِ یک غربتِ بم
قلبِ من دیگر طاقت ندارد
به این سختی های دوختن اش
پاهایم نایِ ادامه دادن ندارند
در این تاول های زجر آورش
چشمانم پر از خواب های تلخ
دیگر باور به این شیرینی ندارد
آری به بن بست رسیده ایم
در طلاقیِ زندگی و مرگ رسیده ایم
حال که می خواهیم ترکِ یکدیگر کنیم
به دیدنِ اشکهایمان انگار رسیدهایم
من یک راه بودم در این زندگانی
زندانیِ سرما بودم در عالمِ زمستانی
من یک مرده بودم میانِ زندگان
شرابی تلخ بودم در این استکان
من یک زخمِ نمک خورده
آن که شادی هایش را باد برده
تو آن گمشده همیشه در تکرار
که می چرخاند و باز هم درد و باز هم انکار
آن که می خندد بر بغض ما
تویی آن بی معنای اشکار
محمدعلی ایرانمنش
آسان گرفتیم ولی در راه مانده ایم
شرمنده ایم که قصه را تا ته نخوانده ایم
ما که گرفتار قلب بی زبان شدیم
دست و پا شکسته شکار شیطان رانده ایم
سبز بودیم تا زمانی که بهار آمده بود
امروز ولی مثل دیگران درمانده ایم
در نمیزند کسی تنها شدیم و باز
در انتظار یک مهمان ناخوانده ایم
ثریا امانیان
عشق پاکم به تو یک وصله ناجور نبود
شاید این عشق چنان پیش تو پرشور نبود
لب خندان مرا با تو کمی دنیا دید
وای از آن چشم بدش کاش چنین شور نبود
منم آن تشنه لب ساحل دریا رفته
لب آبم ولی ای کاش چنین شور نبود
شربتی تلخ به من داد بنوشم عشقت
آنکه سوزاند جگر حاصل انگور نبود
من به دنبال تو با حال خرابی گشتم
دلِ تو در طلب یک دل رنجور نبود
نیمه ی ماه اگر گم شده از سازم بود
ولی افسوس دلت با نی و تنبور نبود
از نمک هرچه بخواهی همه در شعرم هست
طبع شیرین تو با شور غزل جور نبود
حسرت دیدن چشمان تو در جانم ماند
گرچه با خانه ی تو فاصله ام دور نبود
مهدی ملک
از بازیِ لب و خط لبخندت
به انحنای سرخی گونه تا
زیباییِ چشم و پلکی که باز و بسته کردنش
نفسم را حبس و قلبم را به تپش می اندازد،
اوه اوه اوه، مثل شکار لحظه هاست؛
دیدنو خواندنو نوشتن از تو را می گویم...
تو را از دامنه ی زلف سرت دوستت دارم و چه خوب
سپیدی نقره گون لابه لای گیسوانت
ممتدی و یک جانبه، نگارانه هدایت می کند
دوست داشتنم و دوست داشتنت را
تا به آن جا که عشق به پایان می رسد؛
نوک انگشتان پاهایت را می گویم...
سرمدیم
ای جان من و جانان دلم
در افکار خویش از پس گفته های من
در پی که و چه می گردی و جستجو میکنی؛
به من نگاه کن ، تو را می گویم...
عشق تویی و اول و آخر تویی
ای تو همه قلب و عشق من
چه بی تکرار و بی انتها و پایان ناپذیری...
عبداله قربانپور
زیباترین شاه بانوی جهان میشوم
و بی هدف گام خواهم برداشت
دنبال سفری لبریز از پاییز
وقتی زبان نسیم، شب را زمزمه می کند،
[همچون برگی که باد را ندیده باشد]
کوچم را درک نخواهد کرد
مژگان کریمی