بدان عهدی که باتو بستم پای بندم
قبل تو عمری هرز طی شد در سردرگمی
باتو بودکه فهمیدم با زندگی چند چندم
به جنگ نابرابر می روم من در کنارت
نباشدترسی زجان که رسد من را گزندم
اگر دانم که رنج من آسایش توست
من این رنج و به جان ودل پسندم
توگر دوستی نخواه از من که دل بردارم ازاو
نه چشم جز او بیند نه گوشی که دهی پندم
تو و عشقت را سهل نیاوردم به دست
در ازای عشق تو ز آمال دنیا دل بکندم
کنون که پلی نمانده در پس و درپیش
امیداست با عشق ووفاکنی تو سربلندم
باتو شادم من ۔غم جایی ندارد در کنارم
بی تو قرارم نیست در وجودو بند بندم
گر عمری در ورای تو به سختی من بگریم
نخواهم بی تو بودن را که من درآن بخندم
قسم خوردم که تادنیا دنیاست باتوباشم
بارالهی چنان کن تا نشکنم روزی سوگندم
داودچراغعلی
نه در آینهست
نه در چشم
نه در کلمه
حقیقت،
همون لرزشیه که
میافته بین دو سکوت
وقتی نگاه میکنی
ولی نمیخوای بفهمی
نه بالا میره
نه پایین
نه زمان میخواد
نه مکان
یه رشتهست،
که از درون تو رد میشه
وقتی عاشق میشی
وقتی میترسی
وقتی میمیری،
بیآنکه بمری
حقیقت،
تو نیستی
اما جز تو نیست
اون لحظهست
که نمیپرسی
فقط هستی
مثل نور بیجهت
مثل صدا،
پیش از ارتعاش
آرش پاکدامن
به راه رب، گر صد سال رهسپار شوی
به یک نگاه، ز فیضش امیدوار شوی
ز سعی خویش، اگرچه به مقصد نرسی
به لطف رب، در این ره سزاوار شوی
دل از تلاش و ز رنج و غم ایمن مدار
که در پیالهٔ صبر، مغفور و رهاشوی
به بزم رب، اگر بیدعوتی رسی
به یک نظر، ز جام ایمان آسمان شوی
آتیه، گرچه سخن در پرده میگویی
به یک اشاره رب ز بدان رها شوی
عطیه چک نژادیان
مدتی در سوگ ِ عشقت
روضه خوانی میکنم
با غزل های به نامت هم
تبانی میکنم
از تو همواره نوشتن،
دیده ام بیهوده است
خاطراتت را از این پس
بایِگانی میکنم...
فرزانه فرح زاد
ای سرّ نهان در دل و جان، بیپایان
ای مالک ملک و فلک و گنج نهان
افلاک ز فرمان تو در سُکر و سماع
گردون ز نگاهت شده مسحور جهان
دریا ز تجلی تو یک قطره شود
کوه از هیبت نام تو چون ذرّه، نهان
هر موج صبا، نغمهگر عشق تو است
هر برگ درختان شده آیینهٔ جان
خورشید به پرتو ز رخت نور گرفته
ماه از نفس قدس تو شد نقرهفشان
ای خالق بیچون و چرای جاوید
هر لحظه دل عاشق تو در ضربان
ابوفاضل اکبری
هر چه رفتم ،نرسیدم که کجا بدکردم
تو نگفتی که کدام راهِ تورا سَدکردم..
تو نفهمیدی و من تشنه ی پاسخ بودم
یا کجا مثلِ تو،صدبار خیانت کردم..
من گناهم فقط این بود که بَدقبله شدم
رو به چشمان ِ تو ،هربار عبادت کردم..
معذرت آمده بودی که نمانی بروی
من خودم اوًلِ این قصًه حماقت کردم...
فرزانه فرحزاد
خب نمیدانستم
که یک البرز
از سرزمین سینهات
تاب میخورد
گهواره
کیخسرو آریایی
زخمی که شود باز،او فریاد زند راز
با هر تپش بلرزد ، خونش طلوع کند باز
خوش رنگ او برقصد ، گویند می کند ناز
این مرگ چه زیباست ، حالت او کند ساز ؟
سوزشش عجیب است ، دردش می شود راز
در ذهن ، معشوق ببینی ، این دیده شود باز
نجوای عجیبی ، در گوش می زند ساز
در لحظه دیدار ،نایت کند ناز ؟
با مرگ برقصی ، رقصی که شود راز
مرداب عجیب است زندگی کند ناز
سرما بلزد ، ترسان شود از ساز
مجنون ، دیده بستی ، دیده ات شود باز؟
نور را ز جان خریدی ، خشنودیت شود راز
اشک هزار دیده ، بر پیکرت زند ساز
روحت کدام سرا رفت ، پَر باز می کند باز
از دوری معشوق، عاشق می کند ناز ؟
چه نور پر شرابی ، سیراب می کند راز
مست می شوی ز دیده ، نیرو او دمد باز
رنگ سیاه بینی ، با عشوه می کند ناز
جانت به لب رسیده ، اسرافیل دهد ساز ؟
از یادها برفتی ، معشوق می شود راز
با کس سخن نگفتی ، مرگت شود شبهه ساز
این تن جان ندارد ، چه زیبا می کند ناز
نور امید بستی ، چشم دگر کند باز؟
داریوش لشگری
نیزه ای انداخت شیطان بی خبر برجان او
دستش از دردی که آمد دردمند و مو به مو
شد خبر دار آن پری و بی امان سویش شتافت
فرق درد و التیام از جان عاشق می شکافت
باز او از خود گذشت و ماجرا را چاره کرد
مرهمی بر زخم و درد آن دل بیچاره کرد
بوسه ای زد از سر عشق و محبت بر تنش
هوش رفت از دیو عاشق وقت عزم رفتنش
دیگر از آن دیو شب هرگز پری دیدن نکرد
دیدنی از آن قرار و یاد بوسیدن نکرد
دیو باز اندیشه کرد و شرح حال اینگونه گفت
آن نشان را پاک کرد و با پری در سینه گفت
ناله ای کرد و بگفتش روزگار وصل کو
قلب تو سنگ است وکان آن طلای اصل کو
قصه می خواند تو را تا لحظه ای بیخود شوی
طالعی روشن میان انتظار خود شوی
گوهر الماسیم را دست شب از سینه برد
زخم شیطان رابرای قلب من در جان فسرد
قصه را اینبار از نو در طلوعی تازه کن
عمر این دلبستگی را تا ابد آوازه کن.
یا که از سر. باز می کن .هستی روح کهن
یا خود آن ایجاز کن درجنگ دیو و اهرمن .
طالع دیدار