ای باد صبا، به یار من کن گذری

ای باد صبا، به یار من کن گذری
گو حال دلم ز دوری‌اش پر شرری

از مهر و وفا دوستی‌ام را برسان
او ماه من است، بی‌خبر از این نظری


اسلم رییسی

عقد ما را نوشت

عقد ما را نوشت
گالائتای عزیز
نه در آسمان
که در زمین
در دشت خرگوش‌های وحشی
خرگوش‌هایی که لای زنبق‌های شکوفه می‌دوند
سرخ
آب
جرنگاجرنگ می‌کوبد صخره
که شادباشِ دست‌های ما باشد
رُز
باز
خنده می‌شارند فرشتگان بالانشین
بر لب‌های تو که این‌گونه محراب را باژگونه شده است
هست
قلبم تپنده‌ایی ابد
برای یک لحظه دیدنت
آخ! گالائتای عزیز
با بوسه به موم‌ آغشته کن
دست‌های ما را
مُهر
که دوستت دارم‌های من
تا ابد
به خاتونی چنین
آیه‌های تازه‌ی جبریل است
رُز.


کیخسرو آریایی

دل برده‌ای و برده‌ای از من قرار را

دل برده‌ای و برده‌ای از من قرار را
دیوانه کرده‌ای شب و روزم، نگار را

با چشم مست خویش چه جادو نوشته‌ای؟
کآشفته می‌کند دلِ بی‌اختیار را

محتشما، من غزل‌خوان عشق توام
حسرت بَرَد نگاه تو شعر و شعار را

هر شب به یاد روی تو خوابم نمی‌برد
بیدار کرده‌ای دلِ شب‌زنده‌دار را

با هر نسیم بوی تو پیچد به جان من
از من مگیر این نفس نوبهار را


اسلم رییسی

در لحظه‌ی تحویل سال، مرا بیدار کن

در لحظه‌ی تحویل سال، مرا بیدار کن
از خواب زمستانی غفلت، جان مرا هوشیار کن
باران رحمت ، بر دل غمگینم ببار
رنگین‌کمان امید را در نگاهم آشکار کن
در سبزترین فصل شکفتن، ای نسیم!
عشق را در پس غبار اندوه دلم هویدا کن
در جاده‌ی تاریک گمراهی و شک
با عطر خود چشمان دلم بیدار کن
دستِ لرزان مرا بگیر، ای عشق!
راهی به سوی روشنی هموار کن
خاموش منشین! در شب حیرانی‌ام
یاد و امید و شوقِ این دیدار کن
ای عشق! مرا در آغوش گرمت جاودان کن
در لحظه‌های سبزِ هر بهار مرا تکرار کن

رامین صادقی زاده

بگذار که من در ره افسانه بمیرم

بگذار که من در ره افسانه بمیرم
از یاد خوشش پرتویی از نور بگیرم

یک عشق قدیمی‌ست ، سرانجام بیابد
تا باز خودم زندگی از سر بگیرم

احسان آریاپور

هشتاد و یکسال اینحا،

هشتاد و یکسال اینحا،
بر زمین،
گنجینه ای از یادها،
در قاب کهنه یک عکس.

سایه هائی،
که هرگز نمی روند،
چشمانی که هنوز،
در آئینه شب می درخشند،
و عطرشان،
بر سنگفرش زمان مانده است.

با جامی پر از نور و امید
هر سال که رفت،
قصه ای تازه نوشت.

همیشه آسان نبود،
رنج و شادی،
جنگ و سازندگی،
گهی سبز و شاداب،
گهی درماندگی.

می نگرم اکنون به حال،
خورشید هنوز می تابد،
نسیم فردا جاریست،
اینجا با تو،
زندگی با عشق می تپد.

در دل این خاک،
کاشته ام دانه ای از امید،
پشت سر قصه ای دیرین،
پیش رو جاده ای بی پایان،
و من در میان ی نور و امید


دکتر محمد گروکان

درمیان اینهمه کرمهای خاکی

درمیان اینهمه کرمهای خاکی ،
امسال وضع مان وخیم شد ،
کارمان افتاده به مار
با اینهمه معتادِ به سرقت ،
حتماً سرقت ، بیشترمیشود به ،
استناد آمار
حتماً ، بیش از پیش ،
حس میشود روو دوشِ همه بار
با اینهمه نالوطیِ بسیارلت وپار

راستی فکرش را کردید ؟
مدتهاست که روشنی ندیدیم ،
میان این مِهِ تار
به روی خودمان نمی آوریم
بدجور، حالمان گرفته ست
بازهم گُلپونه ای بخوان !
بسطامی !
ای نغمه خوانِ وادیِ بسطام
بخوان از پونه که میگویند تنها ،
ز پونه بدش می آید ، هرمار
شیرین کن دقایق را ،
ازاینهمه تلخیِ زهرمار

زَهر، تووی رگ تک تکمان بس نفوذ کرده
ای طبیب آسمانها !
برس به احوالِ اینهمه ، بیمار

ما بیماریم ازنیشهای هرمار
هرکدامشان رسید به ما نیشی زد و بُرد ،
همه ی دار و ندارمان را ، ای وای
تازه بس شان نبود ،
چقدرمیشنویم زآنها لیچار
اما امسال ،
بهرِهرتحولی ، بسان دعای خوبِ یا محول الاحوال ،
همه هستیم امیدوار

بهمن بیدقی

صبح یعنی

صبح یعنی:طلوع خورشید نگاه تو،ازوَرایِ جنگل انبوه مژگانت
صبح یعنی:تشعشعِ خورشیدنگاه تو،برگندمزارنگاه من
صبح یعنی:سلام برمزرعه ی سبزنگاهت
صبح یعنی:آب شود،دلم،باقندِنگاهت
صبح یعنی:من،غرق شوم،دراقیانوس آرا مِ نگاهت
صبح یعنی:سلام برمزرعه ی خشخاشی ِچشمانت
صبح یعنی:پارومیزنم،دردریای خاطراتت،قایق خیالم را
صبح یعنی:آفتابگردان نگاهم،بازشود باخورشید چشمانت

صبح یعنی:تشعشع خورشید نگاهت،گرم کند،باغچه ی دلم را
صبح یعنی:برگلبرگ احساسم،بنشیند،شبنمِ نگاهِ تو
سلام:صبحتون گرم واِستوایی

نسیم منصوری نژاد