با خودم گفتم اگر آید برم گویم که نه
چشم میبندم بگردانم سرم گویم که نه
آمد او سر بر نگرداندم نبستم چشم را
بی وفا پرسد گرم خواهی روم گویم که نه
غلامرضا خجسته
مانده بودم وسط معرکه با لشکر دشمن اما
دلم از خنجر زهر آلوده ی یاران گرفت
باغبانی خسته در آن فصل باغ خزانی بودم
تکیه بر غم زده بودم که باران گرفت..
مثل یک صخره ی سرسخت لب آن ساحل
موجی آمد و تنم را در آغوش خود آرام گرفت
من مغرور به آغوشی از آن موج چه عادت کردم ..
تن به دریا زد و تنها شدنم را چقدر آسان گرفت..
گرم دستان تو بودم من آبان زده ی پاییزی
برف نفرین شده بارید و .. زمستان گرفت
نفسم بسته و پیوست نفس هایت بود..
رفتی و بعد تو ..این سینه فراوان گرفت..
عباس جدی
رخسار تو چون ماه، به ناز آینهدار
لبهای تو چون لاله، شکفته به بهار
با یک نگهت آبروی دل میبَری
چون موج شراب از لب سرخت، بیقرار
اسلم رییسی
میان دوست داشتن
_ و
_ دوستت داشتن ......!
گاه ...گودالی ست
به حیله مرداب .
تو پا می فشاری
او پا سست میکند .
محمود رضا فقیه نصیری
آسمانِ نیلگون، پشتِ آن کوهِ بلند،
آبی اش را به نارنجی می آمیزد،
و سرخیِ غروب را چون شرابی در جامِ افق میریزد.
شبیه زنی که عشق را به سوگ نشسته
هر لحظه، زیباتر و بیپناه تر میشود...
و رنگها ژرف تر میگردند،
روشنایی وداع گویان به آرامی دور میشود،
و تاریکی، پردههای شب را میگشاید.
جهان، در رقص با گرگمیش،
خود را میآراید برای زخمهایی که تازه میشوند:
ناگفته ها...
حسرتها...
دلتنگیهای...
نشدن ها...
و خیالات نافرجام...
و اما تاریکی، خاموش و چابک،
بر پیکرِ کوه خزیده،
آن را یکسر میبلعد.
از سرخیِ داغِ آفتاب،
از نارنجیِ شرمگینِ غروب،
از آبیِ نیلگون آسمان...
هیچ نمیماند.
ستارگان
نقاب از چهره برمیدارند؛
چشمکهایی سرد،
همچو رویاهای کمرنگ...
اما کوه، با تمام هیبتش،
در ژرفنای سیاهی گم میشود...
گویی هرگز نبوده است؛
تا سپیده،
جهان را از خواب بیدار کند،
و کوه، دگربار،
از پسِ تاریکی سر برکشد،
و قامتِش را،
طلوع بگستراند.
سینا علیمرادی
من به چشم خود دیدم
که آهویی از این دشت به بی راهی رمید
بی پناه بود
زیر لب میگفت
الهی نفسی بیشتر آرزویی در من دمید
فرزندی در انتظار دارم و امیدی
نگفتی از تو حرکت از من برکت؟
چطور پس بریدی؟
آنچنان من دویدم
که هرگز نرسیدم
از نبرد تو
خشمگین م
بسیارانی
فرزند زنده ماند و بی پناه
منم آهویی همیشه رمیده و آهوان چشم در راه
میبینم،میبینم
هیچکس هنوز به مقصدش نرسید
و شکار پشت شکار
میشویم طعمه ی شغال و کفتار
نه به پایان رسیدیم
و نه به قله ای که پایانش فرار بود و این قرار؟
حاتم محمدی
به چنین سروده سعدی که بشرکجا توان رفت
به چنان مکان والا که به جز خدا نبیند
به شروط وشرطها گفت ،رسد آدمی به آن جا
نه که هربشر تواند ،رسد و خدا ببیند
ز تن شریف گفت و ز روان نیک و طیرش
به خلاصه گفت، مخلص ز گل هدا بچیند
ز صعود گفت سعدی ز سقوط من بگویم
رسد آدمی به جایی که خودش *خدا * ببیند
رسد آدمی بجایی که وفا ببینند از او
و یکی چنان که در خود بجز از جفا نبیند
رسد آدمی به جایی که فدای خلق گردد
دگری به غارت خلق و جز اغنیا نبیند
که بدیده گرگ وحشی بخورد ز نوع خورد را
رسد آدمی به جایی که چنین غذا ببیند
ثمر صعود، عشق است و سقوط، نفرت حاصل
که یکی، به جز خداوند و یکی خدا نبیند
محسن ستوده نیا کرانی
نگرانم شده، نگران زین روزم
که چه حیف گشته لحظه به لحظه امروزم
نگرانم که مبادا زِبرم بگریزد
آن امیدی که بدان بسته دلم هر روزم
رفته در سایه ی وَهمی که مرا در بَرداشت
ماندهام بیخبر از وعدهی فردا، سوزم
ای دریغا که به هر لحظه نگاهی کردم
بی ثَمر ماند همه حسرت دیروز و امروزم
ابوالقاسم میدانی