من طومار تاریکی را پیچیدم
آن زمان که
باد در گیسوانم پیچید
و هر تار گیسویم
پرتوی از آفتاب شد
و بر دنیا تابید
سیاه
قهوه ای
طلایی
فرقی نمیکند!
نور به هر رنگی که در آید
نور است و
روشنی می بخشد...!
رقیه زبردستی
احتیاجی به گل و فصل بهاران نبُوَد
گر کنارم تو بمانی، غم هجران نبُوَد
با تو لبریز شوم از نفس و عطر حضور
بیتو اما دلم آسوده و خندان نبُوَد
نقش لبخند تو چون ماه به شبهای دلم
بیتو این آینه در سینه فروزان نبُوَد
دل به دریا زدهام، ساحل امنم تو شدی
جز تو در خاطر من، هیچ به سامان نبُوَد
گرچه دنیا همه در چشم من از عشق تهیست
با تو این سینه پر از غم و ویران نبُوَد
الناز عابدینی
بسته ام اسب شانس بر گاری، شکسته ای
پیش رویم افتاده چشم بر درب بسته ای
امید خلاصی ازعطش و سراب نیست
می خورد هر دم سنگ بر پای خسته ای
من آهوی اسیر چون گُنُگ خواب دیده ام
زبان به کام کشیده مانم و از جان شسته ای
چشم دوخته براهی و امیدواری به آشنا
نظر براه چون صید از یاد رفته ای
از همرهان بی گمان بود بریدن دل
زآن روی که از تف افتاده اقبال خفته ای
عجب از گذر زمان و نیست مهلت عمر
چو جاشوی غریق بر تخته پاره نشسته ای
عبدالمجید پرهیز کار
چه حاصل گر جهان را پُر ز دانش بیخرد باشد؟
که زر در دست نادان، سنگِ بیقدر و بی قیمت باشد
چو شب، هرگز نبیند نور، گر خورشید بنشیند
دلِ تاریک اگر تاریکتر از ظلمت ، باشد
سخن گر نرم و شیرین گوییاش، با تلخیاش آمیزد
ز تلخاندیش جز زهرِ ملامت در لَبَد باشد
به پند اهل بینش سر نبخشد، کور خواهد ماند
نه هر چشمی که وا گردد، سزاوار رَصد باشد
به دست ناتوانان، گر رسد تاجی، چه میزاید؟
که طوفان را سزایِ سلطنت بر ناوَدَ باشد
پارسا قندی
یک مثل را اینچُنین
از حرف مفت نادان بگفت
تا که باشد سنگ مفت
گنجشگ بُوَد بر تو به مفت
سنگ هم بَرَد عمر تورا
هم عمرِ گنجشکان به مفت
کُن حذر جان شیرینَت
تا دهی بر دست مفت
گَر گُلی بی جان به دست
بر عِطر تن آسان بِخُفت
بر لذتی در لحظه را
عمر گلی بُردی به مفت
زان طعم خارش را بِچِش
چون لذتی را نیست مفت
گَر تورا گفتم مَثَل
این هم نباشد بر تو مفت
چون دقایق میبرد
عمر تورا بَر چنگ مفت
رضا رحمانپور
چرا بی وفا از وفا می گریزی؟
چو بیگانه از آشنا می گریزی
چنان از من خسته دل در فراری
که پنداشتند از بلا می گریزی؟
مگر طاقت عشق ورزی نداری ؟
که از عاشق بی ریا می گریزی
صفا می دهد شمع رویت دلم را
ز کانون مهر و صفا می گریزی؟
دوای همه دردهای تو عشق است
تو بیماری و از دوا می گریزی؟
شفا می دهد قلب بشکسته را عشق
تو بشکسته دل از شفا می گریزی ؟
من از روبرو مست سوی تو آیم
تو هشیاری و از قفا می گریزی
فرزانه پورهادی
چشم آسمانم کویر می بارد
و زوزه ی باد
همنشین ناودان هاست
تا بامهای شهر
لالایی سفال را
به زنگ آهن می فروشند
آسمان همین رنگ است
لیلا ظفری
تو را سالها پیش
در خوابِ گندمزاران دیده بودم،
با چشمانی که دریا را
به زانو در میآورد.
میآمدی…
نه از کوچه، نه از خیابان،
از دلِ دعاهایی
که هر شب بیآنکه بدانم،
نام تو را زیر لب میگفتند.
و حالا که رسیدهای
نه چون غریبهای
که پیدایش کردهام،
که چون خودم،
که گمات کرده بودم…
میفهمم:
عشق، بازگشت نیست،
نه آغاز و نه پایان
عشق، خانهایست
که همیشه روشن مانده
برای روزی که
تو در بزنی...
گلناز توکلی بهروز
ای دل، چه شد که در تب جانانه میزنی؟
در عشق، ناله از لب دیوانه میزنی؟
آغوش او به شعلهی شهوت گشوده شد
اما تو در غمِ هجر، زبانه میزنی
چشمان مست او به دلم شعله میکشید
اکنون به دوریاش، چه فسانه میزنی؟
ای عشق، ای جنون، تو بگو راه چاره چیست؟
در آتشت دلم، چه شبانه میزنی؟
میعاد عصفوری