عیدتون مبارک

عید سعید فطر مبارک ❤
                                

                                
                                
                            </div>
                            <div class=

محمد

خار زندگی،

خار زندگی،
بر دوش باد رفت،
برگی چرخید، افتاد،
در آتش نگاهت سوخت،
و خاکسترش،
دوباره بر دوش باد رفت.

آنچه نباید شد، شد.
اما آیا حقیقت،
در آتش بود یا خاکستر؟


دکتر محمد گروکان

گاهی دل در جوانی پیر میشود…

گاهی دل در جوانی پیر میشود…
مثل گلی که پیش از شکفتن،
برگ‌هایش را سپیدیِ زمستان دزدید
و ریشه‌هایش
در خاکِ خاطراتِ تلخ،
سرد و سنگین شد.
گاه قلب،
پیش از آنکه زمانه شمشیرش را بلند کند،
خود را در آیینه‌ی شکسته می‌بیند
و سایه‌هایش را
مثل پیرزنی خمیده
بر دیوارهای تنهایی می‌چسباند.
جوانیام را دیدی؟
پوستیست تازه بر استخوان‌های فرسوده…
نگاه کن:
خنده‌هایم چین‌خوردگیِ درد را پنهان می‌کنند
و موهای سیاهم،
شب‌هاییست که زودتر از موعد سپید شد.
گاهی دل…
گاه دلِ من
قفسیست پر از پرنده‌های مرده
که آوازشان را
پیش از پرواز
در گلو خفه کردم.
چه کسی گفت جوانی یعنی بالها؟
بالهای من
پیش از آنکه آسمان را لمس کنند،
شکست
و بر شانه‌هایم
خارهای خاطره رویید.
گاه تنم،
برگِ سبزیست که پاییز را نشناخته،
اما رگ‌هایش
مثل رودهای خشکِ تابستان،
ترک خورده از تشنگیِ یک نگاهِ تازه.
ناخن‌هایم را دیدی؟
هر کدام،
قبریست برای آرزوهای کوچکی که مُردند
بی‌آنکه بال بگشایند.
و چشم‌هایم…
چشم‌هایم پنجره‌هاییست بسته به رؤیا،
پشت شیشه‌های ماتِ آنها،
آتشیست که خود را
به زخم‌های ماه روشن میکند.
مادرم!
من از سپیدیِ موهایت نمی‌ترسم،
از آن میترسم
که قلبم،
پیش از تو
به خاک سپرده شود.
اما…
اما هنوز
در عمقِ این قلبِ پیر،
جرقه‌ای از شورشِ خون جاریست:
«حتی پیر،
حتی پیر…
من از نو میرویم!»
من از نو میرویم…
با ریشه‌هایی که از گورِ خاطرات می جهد
و شعله‌هایی که از خاکسترِ واژه‌ها زاده می‌شود.


مهدی علی بیگی

کاش ، کاشها را سپاریم به دلِ تنگِ حَسَد

کاش ، کاشها را سپاریم به دلِ تنگِ حَسَد
ابر و باد و مه و خورشید و امید جنگِ حَسَد

نسلِ ناکامی که کامش نرسید جام طلا
هنرش درد و بلا شد که رسید کامِ حَسَد

حافظ کریمی

در قابِ وهم، آینه‌ای پیر مانده است

در قابِ وهم، آینه‌ای پیر مانده است
گویی که خاطرات، در آن گیر مانده است

هر لکه‌اش نشانه‌ی یک عصرِ گمشده‌ست
زخمی زِ سال‌هاست که تقدیر مانده است

لب می‌زند به صحنه‌ی یک گفت‌وگوی دور
اما صدای او همه تأخیر مانده است

از چشم خویش، خویش نمی‌بیند ای دریغ
در انحنای خویش، چه تصویر مانده است؟

در آن سکوتِ سرد، نفس‌ها شنیده نیست
فریادهای روح، چه تفسیر مانده است؟

آیینه! ای نگارگرِ بغضِ سالیان
در بازوان تو، شبِ تعبیر مانده است

با هر نگاه، فصلِ دگر زنده می‌شود
در قعرِ چشمِ تو، چه شبگیر مانده است!

فاضل، مپرس رازِ درونش، که جز جنون
در شعله‌های دل، همه تطهیر مانده است


ابوفاضل اکبری

منِ پاییزِ تَرِ غم زده را می بینی؟

منِ پاییزِ تَرِ غم زده را می بینی؟
صاحبِ مردمکِ نَم زده را می بینی؟
تنِ من،یک سرو صد مرتبه سوُدا دارد.
غم عالم،همه در کنج دلم جادارد.
نسلِ غارت شده ی دولت چنگیزم من
آخر و عاقبتِ هر چه غم انگیزم من.
دهه ی من، دهه ی سوختنِ دلها بود.
پشتِ سر،حادثه ی ریختنِ پُل ها بود
نسلِ گل کرده!،عوض کن،جهتِ هستی را.
قبلِ مستی،تو غزل کن دهه ی شصتی را.
نوش جانت،سرِ خوش،شیطنت و مستی ها
پِیکِ اول،طلبِ هر چه دهه شصتی ها...


فرزانه فرحزاد

بهار آمد، ولی در باغ، شَمیم یاس کمرنگ است

بهار آمد، ولی در باغ، شَمیم یاس کمرنگ است
صَبا بر لب شِکر خندد وَ رُخساران سیه رنگ است

نَهالان از غم دیروز، هنوز آرام می‌نالد
سحر، اما به گوش شب، نَوای صبح می‌خواند

که روزی از دل این درد، گُلی خوش رنگ می‌روید
که این شب‌های سرد ما، به صبحی گرم می‌پوید

نَسیم از شاخه‌های خشک، سرود سبز می‌سازد
سِپیده از دل شب‌ها، چراغ صبح می‌تابد

پس ای دل! صبر کن، آرام، که این تقدیرِ گُلزار است
زمستان رفتنی باشد، بهاران در تو بیدار است

امیر مهدی ترکمانی

لحظه هایی که شود دل بی قرار

لحظه هایی که شود دل بی قرار
قطره های اشک می آید به کار
اشک خللی می کند دل را ز درد
با که گویم درد با قلبم چه کرد
قلب من از دوریش بشکسته بود
داشت از هم می شکست این تار و پود
قطره ی اشکی ز جانم بر چکید
ناگهان آرامشی آمد پدید
زیر لب گفتم خدایا این چه بود
درد دوری را چنین آسان نمود


حدیث خلج