اینها چرا ساقی شدند

اینها چرا ساقی شدند
در شهر دل راهی شدند
باما چرا هم صحبت اند
اینها چقدر بی عفت اند
اینجا چرا خانه شده
بر بام ما لانه شده
این لانه ها مال که هست
این خانه ها مال چه هست
گفته زند میخانه ها
اما به روی خانه ها
ای ساقی بیکار شهر بر بام ما یک خانه زن
این بام ما مال تو است بر روی آن میخانه زن
بالا رویم بر روی ابر
رقصی کنیم بر بام شهر
این شهر بی میخانه است
این بحر بی دریاچه است
اینجا خدا در لانه هاست
این لانه ها بر خانه هاست
بر روی بام خانه ها
اینجا بزن میخانه ها
اما چرا ویرانه شد
در شهر ما آلاله شد
این رنگ خونین چه هست
این جوهر مستانه است
بر روی بام شهر ما میخانه ها لانه شدند
اینجا به همراه خدا آلاله ها لاله شدند
ای خانه ی لانه شده
در خانه میخانه شده
این شهر را در خواب بد
مرگ ده تا به ابد
اینها نباشند لایقَش، اینجا فقط من عاشقم
از شهر ما دوری بُکُن، اینجا فقط من لایقم
من با همه یاران خود از بحر شهر پر میکشیم
بر روی مرز این وطن میخانه ی خود میزنیم
در مرز این شهر هست خدا
اینجا فقط او هست جدا
او یاور و یاری دهد
همراه ما زاری زند
زاغ سیاه شهر ما
اورا دهد اخبار ما
اما فقط ما یاوریم
در شهر دل ما زاهدیم
زاهد منم میخانه دار
عابد منم مستانه وار
مست و خراب در شهر عشق
عشقم خداست ای بکر عشق


مرضیه خوئی

به قلم گل بنویسم نام تو را

به قلم گل بنویسم نام تو را
بر گردن آویزم حسرت دیدن تو را
کاش زود برگردی از سفر قهر
مرا بازگردانی از جام زهر
در این دنیای فانی
همه گرفتار عشق جوانی
چه به روز مان آورد این دنیا
چشم به در ماندیم و شیدا

صدیق خان محمدی

تا دلم را گوشه چشمت تماشا کرده ام

تا دلم را گوشه چشمت تماشا کرده ام
عشق را در نرگس شهلای تو جا کرده ام
آن گل سرخی که روزی در پی اش بودم کنون
سرخی اش را روی لبهای تو پیدا کرده ام
در میان چاله های گونه ات من یوسفی
هدیه بر رخسار زیبای زلیخا کرده ام
غرقه موجی پر از احساسم و در ساحلت
چشمهای خیس خود را محو دریا کرده ام

من از آغاز طلوع عشقت ای زیباترین
خاطر آغوش خود را روی تو وا کرده ام
از همان آغاز لبخندت تو را لیلای من
میهمان خلوت مجنونِ لیلا کرده ام
توی ایوان نگاهت در میان این غزل
با سری بر شانه ات نقشی مهیا کرده ام

علی اصغر رضایی مقدم

ما را توان دیدن لبخند او نیست

ما را توان دیدن لبخند او نیست
ما را توان دیدن مه چهر او نیست

نیلوفر مه فامِ باغ فردوس را مانَد
ما را توان دلبری از او عزیز نیست

در بـیـن گـلـشـن مـهـر و وفـا تـک است
آن چهره ی نازش در این دنیا نظیر نیست

چشمان چون عقیق و لب هایی چون گلاب
غزال هم چشم مهوارِ نازش را رقیب نیست

پلکی بزن ، حالی دوا کن و بگذر از این حبیب
اطباءِ باغ فردوسِ فلک مانی، عجیب نیست

ما را نسیم جعد گیسویت فرا گرفت
ماتم رسیده را ز تحمل گریز نیست...

حسین زراعت پیشه

هوای دل ابریست و شانه می خواهد

هوای دل ابریست و شانه می خواهد
تو را به خلوت خود یگانه می خواهد

کجا شدی امروز نهان ز چشم محرومان
که دل به منزل جانان نشانه می خواهد

تنش تکیده چو نی نمانده بر آن نفسی
بیا که نی ات اکنون ترانه می خواهد

دمی نوای دل انگیزِ رفع دل شوره
برای لحظه ی خواب شبانه می خواهد

دو دیده اش شده نمناک ، دریغ از بارش
برای ریزش اشکش بهانه می خواهد

به کنج خلوت این دل سری بزن یارا
که این دل وامانده جوانه می خواهد

مسعود خادمی

ای باد صبا، عطر نسیم،

ای باد صبا، عطر نسیم، روی خوش مِه که با مشک عشا همخوان است !
به دیدارم بیا در این شب خوش که عشق،امشب با من همخوان است
به دیدارم بیا در این شب معطر بهاری که محتاج شمیم عطر توأم
بیا امشب و بعد هرشب که صبا آورد آن باد به شهر نسیمم، بگذار تو با من و برای من باشی
که امشب پرستو با من همخوان هست
تورا دوست میدارم و بسیار دوستت میدارم ای عشق تابان من، تو با من از عشق بگو و بگو
بیا که خورشید نیست در قلۀ آسمان

بیا در تاریکی مبهم شب، جلوۀ مهتابم باش
بیا که نفسی نیست درین دخمه مرا
بیا در انقباض خفقان، نسیمم باش
ای باد صبا، بوی نسیم، روی خوش مه که با مشک عشا همخوانی
امشب تا صبح با من بمان
که امشب با پرستو ها همخوانم

سید امیرعباس مهدیان پور

بهار می‌آید،

بهار می‌آید،
با سبدی از شکوفه‌هایِ رنگارنگ،
با ترانه‌یِ گنجشک‌ها،
با عطرِ خاکِ باران‌خورده.

بهار می‌آید،
و غم‌ها را با خود می‌برد،
به سرزمینِ فراموشی،
جایی که هیچ ردی از اندوه نیست.

زندگی دوباره متولد می‌شود،
جوانه‌هایِ امید از دلِ خاک می‌رویند،
قلب‌ها از نو جوانه می‌زنند،
و نورِ قرآن،
راهِ زندگی را روشن می‌کند.

امسال بهارِ قرآن،
به پیشوازِ بهارِ طبیعت آمده،
نوری در نور،
جشنی در جشن.

اما،
این اولین بهارِ عمرِ من است،
که بی‌مادر آغاز می‌شود.

هر سال،
در این بهارِ قرآن،
صدایِ تلاوتِ مادر،
نورِ حضورِ مادر،
گرمایِ دست‌هایِ مادر،
در خانه می‌پیچید.

اما امسال،
فقط سکوت،
سکوتِ سردِ نبودن،
سکوتِ تلخِ تنهایی،
در خانه حکم‌فرماست.

بهار می‌آید،
اما دلِ من،
در زمستانِ نبودنِ مادر،
یخ زده است.

بهار می‌آید،
اما چشم‌هایِ من،
به دنبالِ نگاهِ مادر،
در خانه می‌گردد.

بهار می‌آید،
اما گوش‌هایِ من،
به دنبالِ صدایِ مادر،
در خانه می‌گردد.

بهار می‌آید،
اما من،
در حسرتِ بویِ مادر،
در حسرتِ آغوشِ مادر،
در حسرتِ لالایی‌هایِ مادر،
در حسرتِ دعاهایِ مادر،
در حسرتِ لبخندِ مادر،
در حسرتِ حضورِ مادر،
در حسرتِ مادر،
می‌سوزم.

اما،
می‌دانم که مادر،
در بهشتِ برین،
در کنارِ فرشتگان،
در حالِ تلاوتِ قرآن است.

می‌دانم که مادر،
با لبخندی آرام،
به من نگاه می‌کند.

می‌دانم که مادر،
همیشه در قلبِ من است.

بهار می‌آید،
و من،
با یادِ مادر،
به استقبالِ بهار می‌روم.

با یادِ مادر،
قرآن می‌خوانم.

با یادِ مادر،
دعا می‌کنم.

با یادِ مادر،
زندگی می‌کنم.

با یادِ مادر،
بهار را جشن می‌گیرم.

محمدعلی مقیسه

چشمان تو را در غزلم زیبا کشیدم

‌ ‌چشمان تو را در غزلم زیبا کشیدم
این جلوه به سبک رئالیسم ها کشیدم

از آنچه که بود و آنچه باید می بود
تنها شمه ای از خط مژه ها کشیدم

یک سینه پر از عشق و لبریز عطوفت
یک قلب تپنده در خیالها کشیدم

با رفتن یکباره ی تو مُردم و هیهات
اینبار تو را پشت غبارها کشیدم

از حال پریشان من آیا خبرت هست؟
دانی ز فراق تو چه آه ها کشیدم!

نقاش که نه ، شاعر نیم قرن_سکوتم
سیمایی که از تو در غزاله ها کشیدم


مسعود خادمی