پالتوی برهنه چشم و

پالتوی برهنه چشم و
گوش بسته
در واپسین ثانیه های درمانده
چشم بر عصای واگن به دست
کلاهش را باد می‌برد
و من هنوز پشت مرز/خواب‌های سرد
با گیسوانی رنجور
دستان خیال را بغل می گیرم


فروغ گودرزی

من تورا در وقتِ بی وقت

من تورا
در وقتِ بی وقت
در ابدیتی بی تکرار
به وقتِ سحرگاهان
در شکفتن ها و رستن های ابدی

من تورا
به قامت بلند آرزو
در آیه آیه ی زندگی
در این لحظه
در خلوتگهِ خویش با خدا
آه کشیده ام

ای عشقِ شیرینم
پیوند بزن
مرا به شور زندگی
که بر نهایتم
آن که جاری است
تویی.


فریبا صادق زاده

ازمرداب چشمانت

ازمرداب چشمانت
نیلوفر عشق می چینم

نسیم منصوری نژاد

نگارا لبانم هردَمادَم

نگارا
لبانم هردَمادَم
زائر بین الحرمین چشمانت است

نسیم منصوری نژاد

بیا تا کینه را از دل بشوییم

بیا تا کینه را از دل بشوییم
بیا گل بشنویم و گل بگوییم

بیا در روز سرسبز طبیعت
برآییم از خود و از نو بروییم


علی اکبر نشوه

خداوندا،

خداوندا،
منم تنهاترین تنهای درگاهت،
میان این همه آدم،
نمیدانم،
کسی هرگز برای دیدنم چشمی به در دوخته؟
دلی هرگز برای لحظه دیدار من تنگ است؟

نمیدانم،
ولی شاید این تنهایی غم ناک
فقط جزئی از این دنیای بی رحم است،
که شاید بی کسی و بی نشانی نیز...


امیر حسین استاد

می‌گویند منتظر بمان،

می‌گویند منتظر بمان،
چه انتظاری بابا جان؟
هیچ می‌دانی؟
انتظار، زخمی‌ست بی‌پایان
بر سینه‌ای که هزار بار شکسته است.

ندیدنِ یار،
مثل خوابیدن در گوری بی‌صداست
که هر لحظه در آن زنده‌تر می‌شوی
فریاد می‌کشی؛
اما هیچ‌کس نمی‌شنود،
نه خاک، نه آسمان.

هیچ می‌دانی؟
این جاده‌های خسته برای چه سوگواری می‌کنند؟
نه صدای گام‌های یار
نه نوری سوسوزن از دوردست،
فقط سوت بادی که
پرده‌ی خیال را در هم می‌شکند.

یار
چون خاطره‌ای ازلی
در میان حجم سکوتِ زمان
حرکت می‌کند،
و تو،
سرگردان در سراب نگاه‌های کهنه
قدم می‌زنی،
نه به دیروز می‌رسی،
نه به فردا.

ندیدن یار،
فراموش کردن صدای خود است،
در میان آینه‌هایی که هزار چهره دارند
ولی هیچ‌کدام شبیه او نیستند.

می‌گویند منتظر بمان،
اما انتظار چیست
وقتی حتی بوی یار
از خطوط خاطرات هم محو شده؟
وقتی گل‌های شب
بر سینه‌ی سرد زمین
پژمرده‌اند.

یک لحظه،
فقط یک لحظه
صدای او کافی بود.
یک نگاهش،
حتی در دورترین ستاره،
می‌توانست جهان را
از نو زنده کند.

اما ندیدن یار،
نه مرگ است،
نه زندگی.
حقیقتی‌ست در میانه‌ی هیچ‌کجا،
که سایه‌اش تا ابد
در جان تو می‌ماند.

سودابه پوریوسف

گفتند کجایید ؟ کجایید؟ بیایید .

گفتند کجایید ؟ کجایید؟ بیایید .
گفتیم ندانیم کجاییم . کجاییم بیاییم
گفتند مگر سر به هوایید ؟ بیایید .
گفتیم که ما بی سر و پاییم . فناییم بیاییم ؟
گفتند اگر مست و خرابید بیایید
گفتیم که بی شرم وحیاییم . نتوانیم بیاییم
گفتند در خانه ما بر همه باز است . بیایید
گفتیم که افتاده ز پاییم . رهاییم بیاییم ؟
گفتند اگر عاشق و مستید . بیایید
گفتیم که پیمانه شکستیم . مستیم بیاییم ؟
گفتند اگر باده پرستید . بیایید
گفتیم در میکده باز است . بیاییم؟
گفتند کنون وقت نیاز است .بیایید
گفتیم سر قصه دراز است . بیاییم ؟ بیاییم؟
آنقدر :
گفتن و گفتیم
که شب رفت و سحر شد
نه . به جستیم . نه برفتیم . نه به خفتیم.......!


محمود رضا فقیه نصیری