به صد حیله کرد این زمانه غمگین مرا

به صد حیله کرد این زمانه غمگین مرا
فریفته به صد شیوه دو صد دین مرا

برایم به جز هیچ، هیچ نگذاشته
گرویی گرفته دلی به تضمین مرا

شده تلخ کامم چو کام فرهادها
رهایم کند کاش خواب شیرین مرا

جدایی اگر چه مرام ما نیست باز
نشان مانده دیوارهای برلین مرا

دلم چون حوضی گاه مثل ماهی شود
چه قرصی به جز قرص ماه تسکین مرا

زمان همچو کبریت پی جرقه زدن
مفاعیل هم کرد غرق بنزین مرا

توهم زدم که حال خوب شد ماندم از
کجا آمده این سودا و تلقین مرا


امیر جهان آرا

بهار با رنگ و بوی جدید

بهار با رنگ و بوی جدید
آمد تا به جانمان شادی بخشد
ای جانان من
بیا قدر یکدیگر بدانیم
چند صباحی از عمرمان
در شادی بمانیم
پایان عمر دست ایزدست
شاید
امروز باشیم
شاید
فردا نباشیم
گذشت و محبت و دوست داشتن چه کم دارد
که بر کینه و نفرت و دشمنی غلبه ندارد

بهار عاشقی
بهار زندگیست
بهارمان را
زمستانی نکنیم

سعید علیزاده

جهان درد و جهان درد و جهان دردست

جهان درد و جهان درد و جهان دردست
عذابی پر کینه و جهان سرد است
مرنجان این دل خسته وحشی را
جهان سنگ و جهان سنگ و جهان سنگ است
طاق آسمان تنگ و گوشش کر چشمش کور
بر بندگان و عارفان جهان تنگ است
جهان ننگ و جهان ننگ و جهان ننگ است
قلم به سوزش آمده است از این شعر
مردمان عشق کنند و کار ما لنگ است
جهان درد و جهان سنگ و جهان ننگ است


عرفان محمدپناه

سایه ساری از سپیدار و چنار

سایه ساری از سپیدار و چنار
لانه ی سار و کلاغ و یک هَزار

چند  تایی  قاصدک  آرد  خبر
بیشه ی زاینده رود است و بهار

چرخ چرخان یک نسیم دلنواز
پیچ پیچان موج آب و آبشار

تاب بازی در هوایی دلنشین
تاب برده از دلِ چشمْ انتظار

یک رفیق بذله گو و نیک رای
هم قرار از دل بَرَد هم بر قرار

اینچنین ایام بر ما درگذشت
در گذر چرخان بچرخد روزگار

خاطرات کودکی مان یاد باد
آب کو، گلزار کو، دل غمگسار

بوی خاک نم زده از یاد رفت
رو به سوی آسمان، امیدوار


میترا کریمیان

در گذار این بهار عمر من با تو خوشم

در گذار این بهار عمر من با تو خوشم
یک نفس نه یک سما را از خوشی سر می کشم
من برای وصل و دیدار تو مشتاقم رفیق
تازه تازه عطر کویت را به دامن می کشم
نوشدارویی و مرهم ، ای که خمر جانمی
ای که دیدار تو شیرین حال سازد کام را
ای دوای جمله احوال خوش ناباوری
ای تو درمان ای تو دارو ای نوای هر نفس
من به شوق روی تو دامن به دامن می دوم
من به تصویر رخ زیبای تو این وهم خونین می خرم
بهر دیدار تو دریا را به ساغر پر کنم
جامه ی سبزی به تن گلزار را رنگین کنم
ای بهار عمر من ای ناب تر از جوی و رود
سرو سیمین روی من آهنگ مست زندگی
من برای نغمه خواندن بهر تو روز و شبان را می خرم
چون تو آرامی و مرهم ،چون تو رعنا مثل سرو
من سخن ها با رخ زیبای دریا می کنم
سرو سیمین روی من ای ماه روی زنده دل
زندگی را با ظهور نور تو هر دم محیا می کنم


الهه رزاز مشهدی

ای امام ما !

ای امام ما !
ای ، امام پنهان ما
ای کسی که مستحق ترین انسان برای سروری ما است
ای کسی که عالم ترین انسان بر مصلحت انسان ها است
ای کسی که دانا ترین بر خیر و شر است
ای سرور غایب ما
ای که همه مشتاق تجربه پادشاهی کردن تو هستیم
ای که همه خواستار زندگی در مملکت تو هستیم
ای که همه مشتاق آمدن تو هستیم
آقاجانم !
برایمان دعا کن
برای این مردمانت
دست تو در پیش خدا
از همه ی ما ها بلند تر است
پس ای ولی ما
ای پادشاه واقعی ما
ای دوست خدا
برایمان دعا کن
که هرچه خدا بدهد
سخت به آن نیازمندیم .

مهدی بهرامی بگتاش

بَرَهوتَم ، که دلم جز تو به جان غنچه نَکِشت

بَرَهوتَم ، که دلم جز تو به جان غنچه نَکِشت
به که گویم که غمت قلب مرا کشت و بِرِشت
دگر از سردیِ تو شمعِ دلم یخ زده است
قلمم سوخت و با آتشِ جان ، شِکوه نوشت


سحرفهامی

بشنو ای خواجهٔ شیرین‌سخن، حافظ راز

بشنو ای خواجهٔ شیرین‌سخن، حافظ راز
که جهان واله و حیران به دُردانهٔ توست

آسمان غرق تحیر ز سرودت مانده
چرخ گردون همه مست از قدح‌خانهٔ توست

دیده‌ها خاک درت بوسه‌زنانند هنوز
هر ذره جلوه‌ای از عشق به کاشانهٔ توست


طبع تو دلکش و افسونگر و جان‌بخشِ سخن
چشم دل، محو شکوهِ هنرمندانهٔ توست

چشمهٔ مهر ز هر بیت تو جوشیده به دل
شور ما ره‌زنِ اندیشهٔ رندانهٔ توست

زنده‌ای در دل خاک و ز حیات ابدی
جاودان نام تو، جاری ز لبِ چانهٔ توست

آمدم زائرِ آن تربتِ پاکت، حافظ
فاضل از عشق تو مست و دل دیوانهٔ توست

ابوفاضل اکبری