مرد سبز رویاهایم

مرد سبز رویاهایم
تنها دستی را که گرفت من نبودم
او بود و او
بی آنکه بدانم چرا
من بودم ، بی او
با نگاهی نگران تنها
ماندم ...
رفتن را به دیوار خاطره آویخت
و اینک
حسرت نمیبرد مرا
اه نمیکشد
دنیای وارونه ام را
ولی
زمستانیست سوزناک
هوهوی باد سوی آه می‌برد مرا

مژگان کریمی

برقص بر سِنِ آبی دریاچه ی زندگی

برقص
بر سِنِ آبی دریاچه ی زندگی
چون قویی عاشق
انچنان که رد پایم  در خاطراتت
حک شود ...


کریمی مژگان

کدامین آتش

کدامین آتش
شرر انداخت به جانِ
دل خاک
که
رویید
از خاکسترش
سبزینه ی امید


مژگان کریمی

جادوی برق نگاهت را...

جادوی برق نگاهت را...
طلوعیست زرین؛
در هر نفس,
و دنیا سرمست از؛
طره ی گیسویی ,
در دست نوازشگر باد !
رقصان


مژگان_کریمی

در برگ ریزانِ دلم ...

در برگ ریزانِ دلم ...
به تماشا مینشینم؛
پرواز کبوتر عشق را,
به امید ساختن آشیان !
از حصار تنهایی

مژگان_کریمی

مسافری از جنس بلور...

مسافری از جنس بلور...
شاهدِ پیوندِ دل و دیده !
کِل می‌کشند ؛
لبهای لرزان,
مُهر سکوت .
شاید وقتی دیگر

مژگان_کریمی

به تماشا نشسته ام ...

به تماشا نشسته ام ...
غروب آتشینِ
ساحل را ؛
در هجوم دلشوره ها

بس نگرانم میکند ؛
تصور آینده ؟!

سکوت این خفقان
را ؛
با پرتاب سنگریزه ای
میشکند ؛
و
صحنه غرق گشتن رویایی را در گرداب می نمایاند!

از رویاهایم دست میشویم
و از دریچه خوشبختی مینگرم!
چهره دلبندم را

مژگان_کریمی