انکار کردن را همیشه

انکار کردن را همیشه
از دوستت دارم هایت یاد گرفتم
همان لحظاتی که
گفتن آن را به من دریغ میکردی
از کوچه پس کوچه های شهر
همانجا که خاطراتمان
بر صخره های تنهایی موج میزدند
همانجا که سیاهی شب
یک روزی ماه را در خود میدید
به سمت آغوش فراموشی میروم
و در سایه های تشنه به نور گم میشوم
شاید که فراموشت کنم حتی برای یک لحظه

علیرضا پورکریمی

بینا شدم به چشمت تو چشم خود به من دار

بینا شدم به چشمت تو چشم خود به من دار
در اوج این تلاقی با شاعری سر دار
بگذار تا نگاهت پیرم کند به عالم
فارغ زهر چه رفته از عمر رفته بی عار
سوگند بر نگاهت من عاقبت فروشم
زین پس کجا توانم جز مهر تو جز این کار
من ما شود ز نورت از سوی بی نهایت
حدی به اخر آمد رَستَم ز حد پرگار
بر ساحل دو چشمت لنگر بریده هستم
رحمی ،ترحمی کن بر کشتی ام نظر آر
در گرگ و میش این صبح مرز سپیده ام باش
پایان هر چه تلخی در بستر شبی تار


محمد فاطمی

ز خیالم نرود هر نفس اندیشه تو

ز خیالم نرود هر نفس اندیشه تو
خالکوبی شده در عمق وجودم اثرت

علی کسرائی

آسمان سبز باشد ‌، آبی یا بنفش

آسمان سبز باشد ‌، آبی یا بنفش
بایدی بالا کنی سر تا ببینی تو درفش
گر که پیمانه شود خالی
چه فهمی که چه باشد در ته این ظرف
بایدی باشی تو اهل حرم
تا شوی ازاد از بند گسل
گر رسید از پیک این دولت ستم
من، نگیرم، غَره از این حکم دم
خود ببین وخود شنو و خود بگو

تا که دریابی رستگاری و سُرور

زهرا شعبانی

از صبح تا به شب در تلاشیم

از صبح تا به شب در تلاشیم
با خود و دیگران
برسر ثانیه ها درجنگیم
هر چه سعی می کنیم
باز می بینیم هنوز هم لنگیم
کاسه چکنم را از بازار محله خریده ایم
آنقدر خود را گرفتار زندگی کرده ایم
که گویی گیج و منگیم
چه باید کرد
و از کجا باید شروع کرد
این گرد و خاک را از تن و روح خود
چگونه باید جدا کرد
دائما به دنبال راهی برای نجات می گردیم
روبروی آینه دل که می نشینیم
تار و ناخواناست و
قابل تمیزکردن هم نیست
به کوچه و بازار که می رویم
هیچکس همدرد و یاورمان نیست
تنها میان تن ها
تنها مانده ایم در این دشت بیکران
دانایان و یا نادانان
هر کسی به نوعی برای ماندنش وقت می خرد و
شکم زمان و ثانیه ها را بر سر راهش می درد
آنقدر سخت گشته  این دوران و زندگی
که گویی هر که برای خود یک خدایی مجزا دارد
دیگر کسی با کسی در روح کاری ندارد
چون همه یک جوری
گرفتار افکار دربسته خود هستند و
در بند زندگی  در اسارت مانده اند
گرچه شاید در جمع خوش باشند
ولی در خلوت وجودشان، روح نا آرامی دارند
چه باید کرد
تا همه مردم این دنیا
دارای روحی بزرگ و در آرامش کامل
با یکدیگر مهربان و در صلح باشند
چه باید کرد
تا همه
آماده بخشش و محبت  باشند
من اسی فکر نمی کنم که
تا دنیا باقیست
این آرزوی دلم روزی برآورده شود
اسی های بیشماری آمده و رفته اند
که حتی اثری هم از آنها نیست
من فکر می کنم
تا دنیا باقیست
خشک و تر
در کنار هم خواهند سوخت
بیدار دلان به کناری
اما چه باید کرد
تا به خواب رفتگان بیدار گردند
این همه فصلهای زندگی و عمرشان را
بر هم  نزنند و آرام و در صلح باشند
راستی ای دل جامانده در زمان
چه باید کرد

اسماعیل شجاعیان

در کهنسالی، گمانِ دستِ جان، دل را عصاست

در کهنسالی، گمانِ دستِ جان، دل را عصاست
کشفِ تارش، لا به لایِ سنبلان ، لب را دعاست

همچو پاییزان، محبت را عطا کردم به باد
لیک، سوغاتش به نزدِ باغ، سردیِ هواست

جان:معشوق ، تار: تار مو


محراب علیدوست

سلامتی پدر هایی که

سلامتی پدر هایی که همیشه دست پر به خانه می ایند هر دو دست پر
پر از پینه
وپر از خالی


احمد صحرایی

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان
خاقانی شروانی

وارونه کنم گردون گر باشدم این امکان
آخر ز چه رو باید یک عمر در این زندان

این دست قضا هر گز مهری نکند با من
او خود کند اینگونه یا اینکه برد فرمان


از زخم زبان هر کس پنهان بکند دردش
من خود همه دردم چون خود را بکنم پنهان

از گریه شده چشمان چون رنگ شفق دیگر
تا کی شفق مغرب هر صبح و شبم یکسان

این درد توان مشکل بر خامه رود دیگر
با این جگر خونین با سینه چنین بریان

گر کوه کشد دردم آتش کند از قلّه
گر ابر شود آهم خوناب کند باران

جا دارد اگر دریا یکسر بشود خشکی
یا آنچه که خشکی هست دریا بشود چندان

خندانم اگر گاهی باور تو مکن هر گز
: تلخ است چنین خنده گریان بُوَد این خندان:

گردون بُوَد ار گردان چون مار تند بر من
مار است اگر گردون پیچان ز چه رو گردان

گه تفته به سندانم کوبد به سرم دایم
گه نیستم ار تفته هستم به عوض سندان

دلخون و پریشانم از درد وطن امروز
کی طاقت آن دارم بینم وطنی ویران

امروز چرا کشور افتاده چنین محزون
ویران شده هر گوشه هر مرد و زنی نالان

آن غنچه نوروزی آن باد دل افروزی
خشکیده چنان اکنون، آتش شده آن این سان

آدم نَبُود گر او این مام وطن بیند
آن دل نشود آتش دیده نشود گریان

از دولت ساسانی طاقی که بُوَد باقی
دارد چه حکایتها از حشمت آن دوران

کسری نگران در خاک چشمی به وطن دارد
چشم دگر از حسرت بر باقی طاق ایوان

این درد وطن گر باد روزی به بَرد دجله
آن طاق فرو ریزد از بن شکند ایوان

این ملک چرا هر روز در دست بلا افتد
تازی بزند آتش چنگیز کند ویران

آتش نشده خاموش نو تازی به نفت اندود
هم سوخت ز بن باقی هم کرد ز بن ویران

امروز در این کشور تا جور و ستم باقی ایست
دانا بکند اندوه نادان بدهد فرمان


جعفر تهرانی