خدایا ان کسی که آبرو برد
نیامرزش، نداند که کجا مُرد
ز زیر سُم اسب یا که دریا
نثار اهوان دشت و صحرا
چو گرگی که ز میشی را گرفته
بترسانش از ان هیبت لحظه
سزایش اتش سوز جهنم
نوایش همنشین گریه و غم
خدایا ان کسی که آبرو بُرد
نداندو نفهمداز کجا خُورد
زهرا شعبانی
ز معشوقم حبیب دلربا بود
ورا ورد دعا و لب ثنا بود
ز صبح و ظهر وعصر ومغرب و شام
ز سرما و ز گرما و زبوران
ز باد سرد پاییز بهاران
ز تندر های باران زای طوفان
افق از دیده او رخ کند کم
شود قامت چنین وقت رکوع خم
دو چشمش خیره ودستش بر ساق
کند شکر یگانه خالق پاک
چنان خاشع شود وقت نمازش
نیایش می کند وقت حیاتش
ز حوران و پریان محو محبوب
ز قاموس دلیران محو مجذوب
مرا لعل لبش می نوش باشد
دلم خاشع گر مدهوش باشد
زهرا شعبانی
دوباره خواستم بهت بگم سلام
پاسخی دهی تا از درد بگیرم التیام
جواب سرسنگین و خشک تو
دور می کند مرااز این فکرهای خام
شاید روزی به من لطف کرده باشی
اما الان دیگرنیستی چیزی برام
من احساس تورادرک می کنم
اتفاقی که افتاده همه چیزراکرده تمام
زهرا شعبانی
عالمی داردنگاه بی انتهای تو
وسوسه انگیز است ان رخ زیبای تو
مهر تو هوس تن آلود اغوش من است
شرم دارم از نگاه بی پروای تو
زهرا شعبانی
روز اول سبزی و پاکی سرشتم بوده است
جای تو خالی ولی این جا بهشتی بوده است
هر وجب خاکش چنین تقدیر داشت
اب این چشمه چقدر تاثیر داشت
معجونم هر یک نفس های من است
بهترین جای جهان زیر دو تا پای من است
خاک این جا بوی غربت می دهد
بوی معنا و حقیقت می دهد
جمله این اهنگ من از وصف توست
موج دریاها خروشش دست توست
هر چه دارم از تو دارم جان واین نام و تبار
پای رفتن من ندارم، بوی این جا بوی یار
زهرا شعبانی
من همان خاکم که خاکستر شود معنای من
تو همان نور امیدی که شود بار دگر دنیای من
من که جسم خاکیم هر لحظه می افتد زمین
تو که نور قایتی می شکافی در نهایت این چنین
معنی وصل وصالم را تو می فهمی همی
حالمو بشمار کدام روز پیک امید منی
من چنان شرمنده ی نبض وجودم می شوم
از خودم بی خودولی مست حضورت می شوم
من تمام زندگی را لحظه ای یاد تو می بینم
از حیاتم تا مماتم ذره ای بیشتر نمی بینم .
زهرا شعبانی
گر نبودم ان زمان وصل دیدار امام
نتوانستم ببینم رخ زیبای امام
گر مقدر حال و احوالم نبود
هیچ خبر از پیکر و جانم نبود
گر نداشتم جسم خاکی، عقل و هوش
گر نبودم من ز دنیای مخوش
کس سوال از من و از کارم نبود
وز خبر از حال و پیکارم نبود
روز و شب در پی هم، کارم نبود
سر به سجده ذکر افکارم نبود
درد در سینه ام غوغای مهر
همدمم معشوق و پیمانه و می
گر مشیت این چنین حکم بنمود
سر ز سودای رخ یارم نمود
زهرا شعبانی
آسمان سبز باشد ، آبی یا بنفش
بایدی بالا کنی سر تا ببینی تو درفش
گر که پیمانه شود خالی
چه فهمی که چه باشد در ته این ظرف
بایدی باشی تو اهل حرم
تا شوی ازاد از بند گسل
گر رسید از پیک این دولت ستم
من، نگیرم، غَره از این حکم دم
خود ببین وخود شنو و خود بگو
تا که دریابی رستگاری و سُرور
زهرا شعبانی
وجهه ی مردی به صبر یست ، نه تنومندی
غیرت است و رقص ازادی، نه تندی
گر نسیم صبحگاهی خوش بُود از باد تند
سازش از مردیست نه از خشم برون
کان محبّت از درون دل برون اید همی
مردی و مردانگی سازد ز اهل دل همی
عنصر بخشش ز وصل دین جدا سازد، ستم
معرفت از شاخه ی مردانگی اید عمل.
زهرا شعبانی