با هجوم باد سرد سحر

با هجوم باد سرد سحر
دوباره دویدند گرد حیاط
برگهای زرد‌ چنار باغچه
از پاییز هراسی ندارند
از خرد شدن زیر چکمه های سنگین زمستان
خوب می دانند
با بهار دوباره باز خواهند گشت
و دست شاخه های برهنه را خواهند گرفت
شاخه های دلتنگی که هر شب
خواب جوانه می بینند

حمید شریعت پناهی

واسه رقصیدن تو بارون

واسه رقصیدن تو بارون
وقتشه چترمو ببندم
آخه حس خوبیه که با تو
همش خیس بشم بخندم

تو هر سازی کوک کنی من
باهاش میزنم می رقصم
واسه پرت شدن تو قلبت
من از هیچی نمی ترسم


واسه فتح قله عشق
من که حاضرم عزیزم
تو فقط اشاره کن تا
دو تا بال پرواز بسازم

آرمین محمدی آلمانی

گذشت، از مرزِ شرف

گذشت، از مرزِ شرف
کاروانِ تازه به دوران رسیده ها
خراب شد، دیوارِ آرزو
بر سرِ محنت کشیده ها
جفتک پرانی
از انحصارِ خر درآمد و
شد افتخار، برای ز آدم رمیده ها
گنبد به فغان آمد، از طالبان زر
گلدسته از تقدّسِ مسجد ندیده ها
هر روبهی رسید، چپو کرد باغ را
ای وای، از وقاحت این دم بریده ها
دیگر شغال و شیر و گاو،
تفاوت نمی کنند
مهدور گشت، خونِ ز آغُل رهیده ها
امروز، راست نیست
قامتِ هیچ راست قامتی
بر باد رفته است
حرمتِ قامت خمیده ها
صف می کشند،
شب و روز، برای نخود سیاه
سر می کنند روزگار
به سانِ ریاضت گزیده ها
سیما کریه و صدا فریب و هدف پلید
داد از شعار و ترس و دروغِ جریده ها
چه رو سیاهند
اصحابِ تسامح مفرط
شرم بر حقارتِ غیرت جویده ها

عنایت کرمی

یکتا علیست، حق و مع الحق و هو علیست

یکتا علیست، حق و مع الحق و هو علیست
معراج رفت خاتم و پِی برد او علیست

زیر است دستِ دشمنِ آن شاه لافتیٰ
دست خداست پس که یقیناً رو علیست

علی ترکی تراب

بازار عجیبی بود بئاتریس

بازار عجیبی بود بئاتریس
دنیا شده بود سیاه‌بازار

یکی هویتش را فروخت
تا اقامت بگیرد
سربازی شرافت‌اش را فروخت
تا ترفیع بگیرد
مردی اسباب خانه‌اش را فروخت
تا مواد مخدر بگیرد
دیگری کلیه‌اش را فروخت
تا دارو بگیرد
دیکتاتور وطن‌اش را فروخت
تا دنیا را بگیرد
من کتابخانه‌ام را فروختم
..........ـ
واقعاً نمی‌دانم که چه بگیرم

بگذریم از آن‌ها
تو بگو
خودت که مرا فروختی
قرار بود چه بگیری؟

علیرضا غفاری حافظ

آزاد بگو که از دل انسان عبور شد

آزاد بگو که از دل انسان عبور شد
أشهد أن شهید زمان کوه نور شد

آماده شد صحن و سرای رسول عشق
در چشم زل زده ی مهمان صبور شد

دشمن طرح نقشه ما را جدا ندید
در پهنه ی شهر یمن تشنه کور شد

این نور ناب را که در گنبد مجسم است
یک لحظه حکم بر ندیدنش صدور شد

لطفت همیشه ناب و مهمانی خدا
قاف حرا که عشق و پناه حضور شد

هادی جاهد

ناز آهو دل به چوپانان نمی‌بازی چرا؟

ناز آهو دل به چوپانان نمی‌بازی چرا؟
با همه می‌سازی و با ما نمی‌سازی چرا؟

چشم خواهم بست و مالامال تقوا می‌شوم
باشد اما تو بگو اینقدر طنازی چرا؟

فتنه‌ی هشتاد و هشتی، من بسیجم خادمت
مُلک دل از توست، افکار براندازی چرا؟

آسمان اینجاست بنشین بر زمین پهلوی ما
حضرت سیمرغ من دنبال پروازی چرا؟

مثل یک چرخ و فلک دوران ما در گردش است
کاشکی جدّی نگیری باز این بازیچه را


علی رفیعی وردنجانی

ای عشق تویی و

ای عشق تویی و
خرمن سرخ هزاران یاقوت
در نبض بغض سکوتت
رقص هزاران پولک طلایی نور
در التهاب چروک چشمانت
آوای هزاران تولد ستاره در صدایت
و رویش سبزترین ساقۀ یک هیچ
بر فراز روح آزردۀ آزادت...


نجمه پاک باز