دشت به خواب می رفت

دشت به خواب می رفت
در بسترِ برفِ زمستانی
و چوپان
نگرانِ گله اش
دل به رسیدنِ بهار می سپرد...
بهار آمد
دشت بیدار شد
اما
گله به خواب رفته بود
چوپان هم.

مهرداد مظاهری

لبخندپاییز

نقاش مهر
ماهرانه رنگ می زند
لبخندپاییز را

سید حسن نبی پور

فصل پاییز

❤️
                                

                                
                                
                            </div>
                            <div class=
محمد

اکنون که دیگر من نیستم

اکنون که دیگر
من نیستم
مپاش
با حرف دیر هنگام
آشتی
نمک بر زخم
تنهایی من
ای که
از آغاز
رسم رفتن
داشتی ...


محمد رضا راستین مرام

گاه آرزویم....

گاه آرزویم....
گم شدن است
رد شدن است فاصله گرفتن
گاه یادم از فراموشی زیباست
می‌خواهم
یادم
از نگاه‌ها
نامم
از آرزوها گم شود
و
رد شوم
و فاصله بگیرم
دور شوم آنقدر
که فقط من باشم
شعاع سوزناک من باشد
می‌دانم می‌سوزد
دوست دارم
اگر هم فراموش می‌شوم
در شعاع نور فراموش شوم
و
بانور دور شوم


کیوان رئیسی پور

مینوشم هرصبح بایادت چای خودرا

‌مینوشم هرصبح بایادت چای خودرا
قهوه که خوردی یادفنجانم میوفتی

خواستم باورکنی تنهاییم را
روزی که تنهامیشوی یادم میوفتی

من اشک میریزم درنبودت
باران که باریدیادچشمانم میوفتی

من عاشقانه مینویسم ازنگاهت
شعری که خواندی باغزل یادم میوفتی

این بی‌قراری های ماپایان ندارد
شمعی که دیدی یادپروانه میوفتی


زهرا سلمانی هرمزی

تو صبر نکردی پای من

تو صبر نکردی پای من
یکی آووردی جای من
خدا کنه حال دلت
بشه مثه صدای من

صدام گرفته هم نفس
عشق بوده حسم نه هوس
نای پریدن نداره
پرنده ی توی قفس

همه میگن نفرین تو
میگیره دامن اونو
میگم خدا نبین منو
آرزومه خوشیه تو

آب شده این شمع خراب
فدای پروانه ی خواب
منم اگه حالم خوبه
زنده بودم با یه سراب

عکساتو دیدم گل من
آخر نشدی مال من
الهی بید مجنونو
بکاری روی چال من


مزارمو بزرگ کنید
آرزو هامو خاک کنید
این همه عشق و نفرتو
از روی قلبم پاک کنید


توکان بنائی

دردها بر قلب من شیون نزد، تصویر شد

دردها بر قلب من شیون نزد، تصویر شد
کابوس هرشب اندرون خفته نماند، تعبیر شد

بر لبم صد جای زخم گردید و عشق بی‌نطق ماند
در وراء این سکون، فریاد بی‌تأثیر شد

دل سپردن، سر سپردن، در غیاب عشق مردن
از تمنای وصالش، یک فراق تدبیر شد

ما به رسم عاشقی، نورسته دل از بهر یار تحفه زدیم
حزن روز افزون بدیدیم، آه این دل پیر شد

نقص جانان کور گشته عاشق دل‌داده را
تار وی مهتاب یاران گشته و ستار ما تقصیر شد

دلبری را از سیاهی، نور عشق امید بود
ناجی عشق دل شکست، از زندگی هم سیر شد


محمدرضا علی پور

خودت رادوست داشته باش

خودت رادوست داشته باش
تاازدیگران متنفر نباشی
این کارمشکل ترازآن است که
دیگران دوستت بدارند


سید حسن نبی پور