در قاب خالی نگاهت

در قابِِ خالی نگاهت
زمستان را به تماشا نشسته ام
نگرانم
سوز سرما
قامتِ شیشه ای احساسم را بلرزاند
و در مقابلِ آخرین خاطره ات
فرو ریزم .

مهرداد مظاهری

چون گوهری نایاب می دیدم ترا، اما

چون گوهری نایاب می دیدم ترا، اما
اندازه‌ی یک حسرت مرموز .....بودی تو
اصلا نمی ارزیدی و عشقی گران دادم
جان و دلم را سوختی، جانسوز ....بودی تو

حیف است پای چون تویی احساس پاشیدن
باید تو را چون هرزه ها، از باغ ها چیدن
شایسته باشد گر تو را جاندار نامیدن
انسان نمایی، سمت شهوت ها خرامیدن

حیف است انسان را به چشم طعمه ای دیدن
انسانیت را کندن و از بیخ بر چیدن
وحشی شدن و وحشت حیوان شدن از نو
زن را و انسان را چو کالایی ...پسندیدن

گفتند باغ گردوی همسایه غارت شد
وقتی که پای این کلاغ هرزه رقصیدی
دنیا مکان امن من بود و ندانستی
با رقص یک روزه چه بر دنیا تراویدی

تو کی چنین ویرانه گشتی که ندانستم؟
باید بسازم پایه های سست بنیان ات
بنایی ظاهر که آسان است ....می ترسم
پنهان شوی در پشت بی شرمی چشمان ات

نرجس نقابی

پاییز شده تجویز ، پالیز دل انگیز

پاییز شده تجویز ، پالیز دل انگیز
چشمان فریبا ، زردی شرر خیز

از مهر تو این دل گردیده غم انگیز
دهلیز دلت را عشقی شده لبریز



ای یار گرچه پاییز با باد میکند خیز
رخت درخت دل را او میوزد دل انگیز

برخیز آره برخیز از مهر بی ثمر خیز
برخیز باد لبریز می ریسه رخت تن ریز

سجاد نوروزی

در مغز کوچک من افسوس

در مغز کوچک من افسوس
روزهاست ،ترحیم گفته ام
به آن یک سلول، شاعرِ باقی
شب هایی است که باخته ام
در ازای مثقالی افیونِ نومیدی و ویرانی
مغز کوچک من سال هاست که معتاد است
به غم انگیز ترین غمی پنهانی


مبینا گلستانی پور

ای روشنی کائنات، در دل شب‌ها نور توست

ای روشنی کائنات، در دل شب‌ها نور توست
هر قطره بارانی که می‌بارد یادگار توست

با عشق و رحمت، هستی را در بر گرفته‌ای
در سینه هر دل، آوای امید توست

مهکامه شریعتی

محو زمانه گشته ام

محو زمانه گشته ام
بی آشیانه گشته ام
سال ها دراین دشت و دمن
پی ات روانه گشته ام

مجنون دیدارت ‌‌شدم
راهی بازار ت شدم
گفتن گرانست عشق تو
بازهم خریدارت شدم



خود را دچارت می کنم
دل اختیارت می کنم
شرطت وفا بامن کنی
جان هم نثارت می کنم‌

عشاق تو دیوانه اند
در مسجد و می خانه اند
هستند در مستی ولی
در فکر صاحب خان اند

دیدی که من دیوانه ام
بی خانه و کاشانه ام
از عشق خود جانان من
پر کرده ای پیمانه ام

احسان شاهی

به اشک چشم تو عادت ندارم گریه کمتر کن عزیزم

به اشک چشم تو عادت ندارم گریه کمتر کن عزیزم بی تو میمیرم و بی تابم تو باور کن
همین اندوه پر رنگی که در آن آشیان دارم کفایت میکند ما را تو هم بی آشیان سر کن
ببین فانوس ها راه رهایی را نمیدانند گاهی هم مرا بی مقصد اینجا در همین طوفان شناور کن
تحمل میکنم با هر سکوتی شکوه ای قهری مدارا میکنم بشکن بسوزان خرد و پر پر کن
اگر با رفتنم دنیای تو آرام خواهد شد بمیران یا بفرما تا بمیرم لب فقط تر کن
برایم ترک جان آسان ولی ترک تو آسان نیست نرو برگرد پیشم باش و بد تر کن
من عادت کرده ام با غم به من بسپار دردت را به اشک چشم تو عادت ندارم گریه کمتر کن


اکبر غفاری

به زنجیر کشیدی

به زنجیر کشیدی و چه رسوا
در شهر ملامت
من دیوانه زنجیری را
بارها چرخاندی ،
یادت هست؟

بگذار به یاد آری
لحظه ای را که تو یک روز
طفلک روح مرا
با بازی
از این خسته تن ناسوری
دور گرداندی ،
یادت هست؟
سرد بود
یک سردی پر باران
و تا دوردست ها
تاریکی این شب بی پایان
چشم بستم و تو رفتی ،
یادت هست؟
چشم بستم
روح پریشانت را
نکبتی نحس ربود
با خود برد
و من اما
رفتم از یاد ببرم
آن غمی را که سپردیش به من
و مرا گریاندی،
یادت هست؟
رفتم از شهر تو اما
تقدیر تو این بود که بمانی
و ببینی
بعد از این
دیو همخانه توست
هر چه هست
آیه های پریشان خالی است
روح عصیانی تو
تا ابد محبوس
در چنگ دیوار سیاه

رویا یمینی