بازار عجیبی بود بئاتریس
دنیا شده بود سیاهبازار
یکی هویتش را فروخت
تا اقامت بگیرد
سربازی شرافتاش را فروخت
تا ترفیع بگیرد
مردی اسباب خانهاش را فروخت
تا مواد مخدر بگیرد
دیگری کلیهاش را فروخت
تا دارو بگیرد
دیکتاتور وطناش را فروخت
تا دنیا را بگیرد
من کتابخانهام را فروختم
..........ـ
واقعاً نمیدانم که چه بگیرم
بگذریم از آنها
تو بگو
خودت که مرا فروختی
قرار بود چه بگیری؟
علیرضا غفاری حافظ
بر سر عهدت بمان
و نشانت را مگوی
همه راههای ممکن را
به جستجوی تو خواهم بود
یافتنات شاید هم
چندان مهم نباشد
میدانم که به راهافتادن
بوی موهای تو را میدهد.
و جادهها
مصالح اولیه بهشت بودهاند
علیرضا غفاری حافظ
سهم من از زمین
زمان
آسمان
و بهشت
تنها نام من است و بس
به آن طنینی که
از لبان تو برمیخیزد
مرا از من نیز بگیر
اما از زمین
زمان
آسمان
و بهشت
محروم مکن
علیرضا غفاری حافظ
از نخستین بامداد آفرینش
که خدا
مغرورانه بهشاهکار خوبش مینگریست
من دلنگران تو بودم
از آنچه که این جهان
بر تو روا خواهد داشت
و کمی هم در وحشتی عشقی که از تو
بر سر من خواهد آمد
خدا هم شاید توجه نکرده بود
که رنج عشق
وقتی با درد آگاهی از زندگی میآمیزد
تلختر از رنجیست که خودش
در تنهاییها چشیده بود
علیرضا غفاری حافظ
غافل از تبعات گرمایش زمین
غافل از اخبار جنگ
غافل از زلزله
غافل از فقر گسترده
غافل از پناجویانی که مدام غرق میشوند
و سرانجام
غافل از خودم
که قرار بود ستاره شوم
آه که چقدر مرا از خود ربودهای
و افسوس که من
چقدر ضعیف بودهام
در برابر زیباییهای تو!
علیرضا غفاری حافظ
چه میشد اگر
من زخمی آفرینش نبودم
بوی این زمین بیروح را نگرفته بودم
کمی مثل این مردم نشده بودم
عصارههایی از دروغ
غرور
ترس
و هوس
در من ندویده بود
و آنگاه
من اندکی
لایق چشمان تو بودم
علیرضا غفاری حافظ
تو را به خدای قاصدک ها می سپارمت ای یار
به خدای پس پشت آِینه چشمانت ای یار
باری, یا مرا به همین قلب عاشقت بسپار
یا آنکه مرا
از میان بردار
علیرضا غفاری حافظ
خواب دیدم که خدا مهربانتر شدهست و تو میآیی
آسمان صاف و هوا پاک شدهست و تو میآیی
لکلک پیر سر گلدسته مسجد
گرمگرم است به پردازش یک لانه گرم
و فردای همان روز
میآیی
خواب دیدم که دگر
ساعت و تقویم کم آوردهست
و مادرم بر سر سجاده گرفته است فال نکو
که همین اول فردا صبح ما
تو به خانه میآیی
علیرضا غفاری حافظ
در آینه
تو محو زیبایی خود بودی
و به دستهای از موهایت چشم دوخته بودی
که با باد میرقصیدند
من اما گرفتار تناقضی تلخ بودم
به زشتی و حقارت جهانی میاندیشیدم
که سعی میکرد فرومایگی خود را
در پس زیبایی تو پنهان دارد
بگذار جهان زشت حقیر را
زیبا و شگفت بیانگارم
اما
تا زمانی که تو را دارد
من از جنس او نیستم
و به دلشکستنهایش, عادت ندارم
آه, چه جهان زیبایی!
چه جهان فریبایی!
علیرضا غفاری حافظ
شعرهایمان چه شد؟
چه بر سر قلب من آمد؟
چیزی در من هست که میخواست مرا از تو بگیرد
مرا از شعر بگیرد
و تو را در آنسوی جاده خوشبختی
از من دور بدارد
اما به خود که مینگرم
میبینم هنوز پر از شعر و شورم
هنوز دستانم هیچ کم از تیشه فرهاد ندارند
هنوز میتوانم تو را به خواب ببینم
و هنوز آن پل سالم است
و میتواند تاب و تحمل عبور مرا به سوی تو بیاورد
هنوز زندگی جاریست!
علیرضا غفاری حافظ