من گرفتارت شدم یا تو؟ کمی امداد کن

من گرفتارت شدم یا تو؟ کمی امداد کن
مهربانی پیشه کن، از غم مرا آزاد کن

تو درون چاه و من از دوریت ویران شدم
روی بنما یوسفم، ویرانه را آباد کن

ای که شیرین از حضورت درس بیرحمی گرفت
اندکی انصاف و رحمی بر دل فرهاد کن

ناله را گهگاه می‌خواهم که پنهان سردهم
سینه می‌گوید که من تنگ آمدم فریاد کن

محمود گوهردهی بهروز

گفته بودی به ترک های دلم جوش شوی

گفته بودی به ترک های دلم جوش شوی
فارغ از سفسطه باقند لبت نوش شوی

خالی از غصهٔ دوران اسف بار ؛ رها
دل به دلدار دهی عاشق مدهوش شوی

باغ گل باشی و من بلبل شوریده سرت
ذوق دارم ؛ که بر این طائر دل قوش شوی

وقت بوسیدن لب های تب آلودهٔ من
خیره در چشم من از خویش فراموش شوی

حرف های دل من وسعت دریای وفاست
دوست دارم به سخن های دلم گوش شوی

بادهٔ عشق تو نوشیده و شاعر شده ام
عاشقم باشی اگر ؛ واژه تراوش شوی ؟

مست و شیدای غزل خانهٔ چشمان توام
اگر اندام غزل ؛ خون سیاووش شوی

غمزه ریزان قدمی نظری نذر نگاهم بکنی
مثل گل قامت دل مخمل تن پوش شوی


قاسم پیرنظر

ما غرق خویشیم، قفل هاست بر زبانی

تف می کنند هر روز ، شرف را به خاکدانی
به ارزنی جو هم دادند، آن دنیای جاودانی
امروز برادرکشی بود، فردا خدا داند
زبان قاصر از این بلایا، نیست قدر بیانی
این شهر دگر یاد برد، اسم اجداد خود را
در آتشِ فراموش، سوخت بیرق کاویانی
امروز اگر کلاهی بر سر من نگذارند
دانم که برداشته دیروز، آن هم به تازیانی
ما راه نجات دانیم، جرات نجات نداریم
ما غرق خویشیم، قفل هاست بر زبانی


علی عبداللهی نیا

و تو آنچنان که بودی، هستی

و تو آنچنان که بودی، هستی
زیبا و آرام
و لطیف ......
و من همچنان که بودم هستم
عاشق و دیوانه و مجنون تو...
ولی ...!
اینبار تو دیگر آن پرنده آزاد نیستی
که من در کمین دیدار
تو ....
به کوچه ها نگاه کنم ...
و من آن صیاد
که کوه به کوه
شاخه به شاخه
دمن به دمن ... در صحرا
دنبال تو باشم ...
دیگر امید ها مردند
ارزو ها رفتند
شعله ها خاموش شدند ...
حتا جوانی رفت ....
دل پژمرد و حتا زبان
توان دکلمه افسانه ی تو ندارد
چرا که تو بسیار دور رفتی ... بسیار دور ...
چی کسی به جای من آغوش تو را پر کرده؟
همه ی آن روز ها رفتند
افسانه شدند
نا نوشته و نا گویا ....
اما باور داشته باش
جای تو هنوزم مثل سابق
در قلبم زنده است و جوانه میزند
مثل نبات که پژمرده می‌شود
ولی نمیمیرد.......
نمیمیرد ....!


سهراب روستائ

به هر ساز تو ای دنیا منِ دیوانه رقصیدم

به هر ساز تو ای دنیا منِ دیوانه رقصیدم
چرا از دست تو امّا بلا پشت بلا دیدم

هزاران بار گریاندی مرا پنهانی امّا باز
به ظاهر بیخیال از دست غم های تو خندیدم

سراپا شوق بودم کین همه غم های بی پایان
چنان موجِ پیاپی بر سر هر صخره، کوبیدم

عجب دارد سرِ کین با من این دنیای غم افزا
بسان آسیابی زیر چرخ سنگ، سابیدم

شده تقدیرم از دنیا هجوم غصّه و غم ها
زبانم لال از عدل خدا در شکّ و تردیدم


علی پیرانی شال

گفته بودی این جان را تو پناهی

گفته بودی این جان را تو پناهی
وین باغ آفت زده را تو باغبانی
گفته بودی این درد را تو درمانی
چو ماه شب ظلمانی تو درخشانی
ندانستم عمری چو آه به دل میمانی
چو غم یوسف بر دل یعقوب جانکاهی
ز شهری که وفا نیست بر دل کسی ابدی
انتظار وفا میکشدم در این شب تنهایی


صدیقه برنده گشتی

سینه ام بی قرار یک خط شعر

سینه ام بی قرار یک خط شعر
همچو شمعیست که آب میگردد
خانه دلم اگرچه آبادست
ذره ذره خراب میگردد
آسمانم سرد و  تاریک است
ابری و غبارآلود و یخبندان
میشود سکوت دل را نشکست
میشود همیشه ماند در زندان
میشود بسته تر کرد چشمان را
ولی برای ندیدنش دیر است
میشود دستها را رهاتر کرد
دستهایی که به پاش زنجیر است
گوشهایم همیشه لبریز است
از سکوت بی وطن ماندن
با نوای عشق رقصیدن
بی صدا برای هم خواندن
حرفهایی شنیده میگردند
در میان این نگفتن ها
سپیده دم زمان بیداری ست
لاجرم، بعد خفتن ها
چشمهایم خیره می مانند
سوی تو، همین حوالیها
قلب من از عشق سرشارست
در هجوم غریب خالیها

احمد رمضانی فرخانی

آرزوهایم به دست روزگار

آرزوهایم به دست روزگار

رهسپار جاده هایی دور شد

اندکی دیر و بدون اختیار

زیر کوهی از قضا مدفون شد

دل خرامید و مدامی خنده کرد

بزم او سُرنای با مضمون  شد

مستی از پیک نگاه ساغرش

اشکی از جنس طلا و نور شد

زیر باران دعای نیمه شب

یک غزل خندید و آه افسون شد

در عجب حیران این بازیچه ام

یک نگاهش جان این مجنون شد

مهدی سمرقندی