کنج میخانه دگر غصه ندارد دل من

کنج میخانه دگر غصه ندارد دل من
ساقی و باقی و مطرب ، بزنند ساز صفا

آنقدر باده بنوشم که نماند قدحی
سر هر کوچه بیفتم تا به تا و دو سه تا ..


امید امام وردی

ایتا

حال خوب

bagheri6298q

سنگ باش و منت باران نکش..

سنگ باش و منت باران نکش..
قلمی از رمق افتاده مرا..
کاغذی مرده ی بی جان دارم ..
شعرهایی به قفس خونین بال ..
واژه هایی که گروگان سیه بغض لعین آمده اند..
میرود دست به عصا احساسم..
عاطفه بستر مرگ افتاده ..
در تنور شک و تردید فتاد ایمانم..
مثل دیوانه
گهی گریه و گه خنده یقین میدارد..
حسرتی اشک سوار تاخت بر این گونه ی سرخ..
مرغ بریان شدم از آه و تب شعله ورم..
پیر جانم مرگ می ریسد و می بافد چند..
شعله ی روز مرا، چکمه ی شب له کرده ...
زخم از دورترین نزدیک آمد به دلم ..
و چه نزدیکترین دور به من طعنه کشید ..
قصه ای مرده شروعم ، آخرم کوچیده..
دل آیینه دروغ افزودند..
ازدحام است دل خلوت من..
سرد و تاریک شده شعله ی عشق..
و‌دروغی که نقابی ز حقیقت دارد..
دل من موزه ی خنجر شده است..
جنگلی زخم به دل سبز و‌تناور شده است ..
کارم از گریه و از خنده گذشت..
من ز حیرانی خود حیرانم..
درد می دوشم و سر می کشم او شام و سحر..
عمر کشسانم نیست ..
میکشم هر چه به این عمر به دردم نرسد..
جامه ی عمر ز تن بر کنم آخر روزی ..
تنگ و کوتاه بر این قامت خاکستان است..


یاسر شفیعی

در آغوش بادها می‌پیچد صدای تو،

در آغوش بادها می‌پیچد صدای تو،
خداحافظی در دل شب، با نغمه‌های تو.
چشم‌هایم پر از یاد تو، دل شاد و غمگین،
هر گوشه‌ای از این دنیا، پر از رنگ و بوی تو.

گام‌هایم در سکوت، به دنبال نور تو،
در هر قدم حس می‌کنم، وجودم پر از عشق تو.
خداحافظ ای رفیق، ای یادگار روزهای خوب،
در قلبم همیشه خواهی ماند، مثل یک خواب خوب.

با امیدی دوباره، به دیدارهای فردا،
خداحافظ تا آن روز، تا آن صبح روشن،
که دوباره با هم باشیم، در آغوش زندگی،
خداحافظ ای دوست، تا همیشه در یاد من.


مهران رضایی حسین آبادی

دیوانه‌ی چشمانِ عسل دارِ توام

دیوانه‌ی چشمانِ عسل دارِ توام
مبهوت و پریشان و گرفتارِ توام

ای دلبرِ خوش چهره‌ی تبریزیِ من
مرهم به دلم باش که بیمارِ توام

مهدی ملکی

آتش زده‌ای این دلِ سرگردان را

آتش زده‌ای این دلِ سرگردان را
از زندگی‌ام کاش نگیری جان را

صحرای غم انگیزِ دلم می‌سوزد
از کوچه‌ی من دور نکن باران را


مهدی ملکی

از روزی که تو را دیدم

از روزی که تو را دیدم
یک جوری شده‌ام
الکی می‌‌خندم
و برای خوردن چای
به مورچه‌ای تعارف می‌کنم
برای ابرها بوس می‌فرستم
و برای سنگ‌ها شعر می‌خوانم
و به غریبه‌ها سلام می‌کنم
از روزی که تو را دیدم
و از زمین عذر می‌خواهم
که رویش راه می‌روم
و شب‌ها بیدار می‌مانم
تا ماه از تنهایی دلش نگیرد
و ستاره‌ها را کسی ندزدد
و با آواز قورباغه‌ها می‌رقصم
از روزی که تو را دیدم
و خورشید که آمد
به پیشوازش می‌روم
رویش را می‌بوسم
و خبرِ آن سوی زمین را ازش می‌گیرم
و اگر زبانم لال
سنجابی در جنگلی حالش بد بود
گریه‌ام می‌گیرد
و برای آن طرف زمین دعا می‌کنم
و اسپند دود می‌کنم
تا چشم نخورند
و غصه نخورند
و حالشان بد نشود
و وقتی خدا عصبانی است
و زلزله می‌شود
و طوفان می‌شود
و سیل می‌آید
من برایش آب می‌برم
که آرام شود
و آرام که شد
برایش جُک می‌گویم
که دلش باز شود
و خدا می‌خندد
من هم می‌خندم
الکی می‌خندم
از روزی که تو را دیدم


موسی توماج ایری

من واژگانم را

من واژگانم را
در طول زمان
جا گذاشته ام
من از بهشت
با یک هوس کوتاه
بیرون شدم
با آمدنم از بهشت
بر آرامش جان
پا گذاشته ام
بسیار شوق داشتم
از دیدن این جهان جدید
با انتقالم از بهشت
آرامش دل و جان
به زمان جا گذاشته ام
در این سرای کوچک و زیبا
غریب میان آدمیان منم
بهشت وطن بود و
با آمدنم
آشنایان را جا گذاشته ام
چه سازم از آمدنم
مجبور شدم
بر انتخاب هوس
با انتخاب هوس و
امدن از بهشت
فکر را به گمان
جا گذاشته ام
تمثیل زدم به بهشت
موطن جوانی خود را
آنروز من مردم
وقتی که با چشمان عاشق
امضا نمودم انتقالی را
مجبور بودم
انتقالی سرنوشتم بود
لیکن همین اجبار
بر من به مثل
زنده در گور شدن
کشتن خود با همین
امضای انتقالی بود


حجت بقایی

روح های شکسته از مرگ بدترن

روح های شکسته از مرگ بدترن

آری شکست ها از سیاهی بدترن

دنیای ما از زندگی ترسناک تر است

مرگ روح از شکست ما بدتر است

طلاق عاطفه ها یعنی مرگ زندگی

مرگ زندگی یعنی پایان نفس

نفس یعنی زمین .زمین یعنی زندگی...


روح الله کیانی