با تو هستم، ای که تنها، سر به بالا میروی
اندکی آهستهتر، زان سو شتابان میروی
لحظهای اینجا بمان، دانی کجاها میروی؟
آن طرف مرگ است پنهان، سوی پایان میروی؟!
لحظهای بنشین و نوش از چای و یک حبه نبات
و تفکر کن کجایی؟ چرا راهی به دیوان میروی؟
تو نه انسانی، پس چرا در راه حیوان میدوی؟
مست دنیا، بیتفکر، در چاهِ شیطان میروی؟
هر چه یابی تو به دنیا، جز سرابی بیش نیست
عاقبت دانی که تنها سوی گورستان میروی؟
لحظهای از رفتنت کم کن، بیا، اندیشه کن
عمر تو یخ در کویر است، آخر پشیمان میروی
از پریشانی برون آ، لحظهای آسوده باش
آتشی بر جان نشان، ورنه تو لرزان میروی
سید علی موسوی
دست خود را پیش تو کردم دراز
تا تو را یاری دهم وقت نیاز
ای دریغا تو شکستی دست من
دست خود دادی به دست حرص و آز
فروغ قاسمی
بهاران مستی و سرمستی گل
بهاران ناز گل بر عشق بلبل
بهاران فصل عشق و عشق بازی
بهاران آبشاران می و گل
فروغ قاسمی
بیا تا روح و تن در زمزم پاکی بشوییم
ز عطر گل به گلشن از محبتها برویم
بیا تا در ره یاران بیدل
به دشت سبز خوبی خاک باورها بروییم
فروغ قاسمی
زارعی بهر کار مزرعه خرید یک خری
خر مکار به وقت کارمیخوابیدوعری
هرچه افسارش کشید ازجا نخواست
چوب و تازیانه می زد بی هیچ اثری
دهقان حیران مانده بوددرکارخویش
تا اینکه فکر بکری رسیداش بر سری
خر سیاس را کرد تحریم از کاه وعلوفه
روزبعد بادستی پرزعلوفه میرفت بادلبری
زره زره می دادبه خر می رفت به پیش
خربیچاره بابار به دوش میرفت سرسری
بدین منوال چند روزی شد گذر ایام
خرهم آموخت نباشد مزدی بی باربری
آری دگر خر میشد پیش قدم بهرکار
به وقت کار عر می زد کار ای سروری
بله مزد آن گرفت جان برادر کار کرد
مزد یامفت چه بس هر انسان راخری
داودچراغعلی
جان دل ،جانمهر و نورخانه ام خوش آمدی
بوسه بارانت کنم دردانه ام خوش آمدی
میوه ی باغ دلم،زیباترین ،یکدانه ام
درگلستان دلم پروانه ام خوش آمدی
شمع جانم، چهره ام روشن شده از مهر تو
چلچراغ قصه ی افسانه ام خوش آمدی
طرح لبخندت مثال غنچه ی گلها شده
سوی چشمانم چراغ خانه ام خوش آمدی
شد نگاهت لذت شیرین دیدار جهان
شربت شیرین هرپیمانه ام خوش آمدی
طره ی چشمان تو زیباتر از آهوی دشت
زاده ی آبانی و مهرانه ام خوش امدی
چون صدف آغوش وا کردم برایت دائما
میخرم ناز تو را دردانه ام خوش آمدی
سارا کاظمی
گاهی دلم هوایت میکند نرو
از دور آهسته صدایت میکند نرو
گفتم به صبح یار دل بسته ام
هوس قصه هایت میکند نرو
بر روی صندلی انتظار نشسته ام
اینبار چشم انتظارت میکند نرو
جانم به لبت بسته خوش دلی
خوش حالم نگاهت میکند نرو
در رسم عاشقی درد دو سوست
گویم چشم به راهت میکند نرو
ساقی شراب میدهم جام به جام
این جام سر به راهت میکند نرو
در محفل رندان همه مست ساقی اند
اینبار تا مست قیامت میکند نرو
رفتی همه دربها پشت خود میکند
این درب رو به خلوتگاهت میکند نرو
دریا همه شب به وصلت بیدار میشود
آن کس که خفته به راهت میکند نرو
معمار قلب من تویی از نو بساز
ویرانه خانه به پایت میکند نرو
سیاوش دریابار
صبح است و باز خورشید تابان شود دگر بار
نظمی نهفته دارد این گردش گهر بار
کارش درســت و نورش تابیده تا بــه حالا
گل در پـی حضـورش قـد میکشـد بـه بـالا
گاهی بـه ظهر چون تیغ بر فـرق سر بتابد
گاهــی غــروب کــرده نــوری از او نتابـد
خورشید مهد نور اسـت سیاره هـا بدورش
چـون وعـده ای نتابد نتوان کشـید جورش
امر خدا بر اینست خورشید،خــود بسـوزد
مــاه و ســتارگان را از نــور خــود فــروزد
سوگند بــه شمس دارد قرآن برای انسـان
تـا قـدر او بفهمـد انسـان بـه حـد امـکان
کاظم بیدگلی گازار