گر نیایی بزم ما ،من دل به دریا میزنم

گر نیایی بزم ما ،من دل به دریا میزنم
از فراقت میگدازم سر به صحرا میزنم
گر ندی بوسه کنم از صورت زیبای خود
غرق دریا میشوم بر سنگ خارا  میزنم
با غزل میخوانمت دوری مکن از بزم ما
در کنارم تو بمان من سر به رویا میزنم
باده از خمری بده تا نوش جانم گرشود
غصه ها دارم فراوان با تو نجوا میزنم
من حجاب آسمانم پرده دار شهر عشق
پرده دارت میشوم رنگت به زیبا میزنم
منتظرماندم سپیده تا ببینم روی عشق
گفته ها دارم برایت سر به شیدا میزنم
باطلسم ازکائنات اندیشه ها دارم بدان
درطلسم افتاده ام نقش تو فردا میزنم
خاک پایت میشوم خرده مگیرای نازنین
ترک ماکردی بخوان حرف از ثریا میزنم
جعفری با شهریارشهر عشق سودا بکن
مأمنی داری بدان حرف ازتماشا میزنم


علی جعفری

ما جوانیم و فقط از کام ها

ما جوانیم و فقط از کام ها
مزه ی سیگار را فهمیده ایم

در بهار کوته این زندگی
ما فقط دیوار ها را دیده ایم


من یقین دارم که از باغ خدا
بیش از یک سیب را دزدیده ایم

یا که شاید خوشه ی گندم نه و
حاصل یک عمر حق را چیده ایم

چین پیشانی ما گویاست که
از ستم های جهان رنجیده ایم

گرچه در ظاهر خوش و سرمست و شاد
از درون خود ولی پاشیده ایم

در درخت پر ز بار این جهان
ما جوانان وطن خشکیده ایم

علی کوهی

آغوش به امّید تو باز است بیا

آغوش به امّید  تو باز است بیا
حسرت کشِ یک راز ونیاز است بیا

رقص من و تو کنارِ دریاچه ی قو
وقتی که بنان سر دهد آواز بیا

نیلوفر سلیمانی

آسمان صاف و زمین صاف و زمان ناصاف است

آسمان صاف و زمین صاف و زمان ناصاف است
زیرِ این چرخِ فلک نوعِ بشر علاف است
ماه و خورشید و کواکب به نظر زیبایند
لیک یک نکته ی مجهول در این اوصاف است
شکمِ دهر چو حلقومِ جهانخواران نیست
خَلفِ آدم و حوا عجبا بی ناف است
گوهری هست جهان آنطرفش پیدا نیست
هر که صاحبنظری هست نه خود صراف است
می رسد قصه ی هستی به درازایِ زمان
به گمان هرچه بخوانی همه حرف و لاف است
بالِ پروازم اگر نیست چو سیمرغ چه باک
دلِ من خیزِ بلندی ست که نامش قاف است

آرش آزرم

پاییز خبر نداشت

پاییز
خبر نداشت
تا برگ نباشد
اتفاقی
برای عاشقانه ها
نمی افتد


فاضله هاشمی

شعر من ازهمه گفته ها ی عشق باخبر است

شعر من ازهمه گفته ها ی عشق باخبر است
کمتر از دیدن نحر در پی هر اثر بی شرر است

فرصتی باد با سحر حرف آخر به تنهایی بزدم
دیر زمانی است آتش درد م زحیای پُر اثر است

گر که از خاک اسارت خویشتن آزاد شدم
خیره سر از دل جان بی عشق درد سر است

گر زان پنجه ی صیاد شبانه صیدی زد به سرم
اسم تو آتشی واسه زخم عشق سربه سر است

آه عشق چو لاله همنشین ستاره خاموشم باش
عاشق خاک تنم باش گر شادی ما داد سر است

منوچهر فتیان پور

ای همه ام در تو نهان

ای همه ام در تو نهان
نیست مراجزتو جهان
فارغ از همه خوب وبدان
فقط برایم تو بمان
یا که بمان ، ازخود نران
یا که نرو یا که بمان
تو مغرورخود خواهی،
ومن تورا،
از خویش نرانی مرا


یعقوب پایمرد

کفشهایم را می پوشم

کفشهایم را می پوشم
به کوچه هایی برمی گردم
که پرواز را با تو بلد شدم
به آن خانه.....
که با عشق ساخته بودی
از خشت وگل
وچه با تو گرم بود ، امن بود
کفشهایم را می پوشم
با تو به ان مزرعه می آیم
که شخم در اخم زمین می زدی
مهر می پاشیدی
هزار خوشه
از دهان زمین می رویید
از عرق جبین تو
از کد یمین تو
و زمین رزق حلال را.....
در بقچه ای می پیچید
تو خندان به خانه می اوردی
ومن کفشهایم را می پوشیدم
با هم به باغی می رفتیم
که شاخه هایش
برای تو خم میشدند
وقتی در جوی وسط باغ
وضو می ساختی
رو به درخت سیب
به نماز می ایستادی
شکوفه ها....
عطرشان را ازاد می کردند
به قنوت که می رسیدی
خدا از دستهایت خجالت می کشید
و شاید جایی گفته باشد
قسم به پینه ی دستهایت
قسم به رکوع قامتت.


محمدنیکوعقیده رودمعجنی