ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
پیش از تو!
یک گور بود
ساکت و متروک
با درختانی کال و سرما زده
و کلاغانی که از مرثیه خوانیشان غروب میشد
تو آمدی و معبد شد!
قلبم را میگویم...
ناهید عباسی راهدار
عکسها قدرت عجیبی دارند؛
با دیدنشان, بی هیچ ضربهی خارجی
قلبت را, دچار خونریزی میکند.
ناهید عباسی راهدار
چشمانت؛ شمس تبریزیست!
که چاوشی؛ خوانده!
تو را شهریار نوشته
و کمانچهی کیهان کلهُر نواخته
قلم؛ در دست سلحشوری
تو را کمال المُلک کشیده
تنت چهارفصل تقویم؛ به دست خیامِ نیشابوری
مسیر حرکت ماهی به دست ابوریحان بیرونی
لبخندنت؛ تابلوی مونالیزا
که ندیدنش شام آخر داوینچی است!
به من بگو:
کجای جهان نیستی؟
ناهید عباسی راهدار
خواهان آنم در زندگی بعدیام؛ عطر باشم
نه از آنهایی که در سلولی از جنس شیشه ماندگارند
عطری که سکری دارد
عطر باغ بهار نارنج
هیزم و خاک باران زده
عطر دریا
عطر جنگلهای خیس
شالیزارهای شمال
عطر دشت بابونه
عطر بوتهی رُز سرخ در دنیای شاهزاده کوچولو
عطر بازار عطاران
عطر یاسی در کوچهای بنبست
عطر سیبی در دست کودکی
عطر چای دارچین خانهی پدر بزرگ
عطر گلهای چادر نماز مادر بزرگ...
عطرها؛ تب دلتنگی دارند
و من؛
چقدر دلم میخواهد عطر جانی باشم!
عطر آن جانی که روزی عاشقش خواهم شد!
ناهید عباسی راهدار
میشد ای کاش
فکرت راه جمجمه ام را گم می کرد
چه محال است گریز از تو
انگار که بگویم: پرواز از خاطرِ پرنده برود
یا هیچ پیله ای به پروانگی نرسد
هیچ ابری آبستن نشود
تا تمام جنبندگان نبض حیاتشان نزند
انگار که کسوف و خسوف جهان را بردارد
ناهید عباسی راهدار
"ناهیدعباسی"