نه چون شمع فراق در یاد یارانم

نه چون شمع فراق در یاد یارانم
اسیر مهر ایام و زمستان و بهارانم

دلت را خانهٔ حق کن، توکل کن،
یگانه ساغرم باش و بخندان و برویانم

فلق را در عمق چشم زیبای یار می بینم
از آن پیمانه در جامم بریز و بگردانم

طمع از شربت لبهای او گویی شفا هست
محقق گر نگردد روزی ام؛حسرت کشانم

همه گویند که در دیوان اقبال
رفیقی هست که می گفت بی نشانم

احمد برزگری

فصل پیشین بهــار آمـده از نــو

فصل پیشین بهــار آمـده از نــو
یـک دمـی نــو بهـار آمده از نــو

بـر گل و بــر درخت و بــر شـاخه
غنچه ای بــی قــرار آمــده از نـو

لاله هـا سوی هـر طرف رقصان
شــاپرک را نــگار آمــده از نــو

فصــل روئیــدن زمیــن گشـته
آهــوان را خمــار آمــده از نــو

فرش سبزی به رخ کشیده دمن
چون عروسی به ناز آمده از نو

نهر آبی که آب آن گِل بود
بعد چندی زلال آمده از نو

کهنه سالی برفت پی تاریخ
سال نو با وقار آمده از نو

گفتم از نو کمی دلم لرزید
خوش بُود یاد آن زمان از نو


کاظم بیدگلی گازار

خانه دلگیر است

خانه دلگیر است
مثل شب‌های پر از سوز خزان
مثل یک کافه‌ی تنها
که در آن خستگی روز دراز
شده از چشم نهان

خانه بد دلگیر است!
چون کسی نیست که در آینه‌ها
یا که در خاطره‌ها
چهره‌اش با همه‌ی قلب و توان می‌خندد!

در دلم غوغایی‌ست
که چرا پر زدن و محو شدن
این چنین آسان است؟!
چون زمین زندان است؟!
یا که بر حسب تصادف به نفس افتادیم؟!

زندگی ویران شد
چون که تندیس بلورین خدا ساخته‌ام
خانه‌اش در خاک است
کاش می‌شد که زمان رو به عقب بر می‌گشت
و دگر باره ورا می‌دیدم
و برایش سبدی نارنگی
از درختی که خودش کاشته می‌چیدم!
کاش می‌شد
کاش می‌شد
این چنین زندگی بر دست قضا باخته‌ام!

فرشید ربانی

باد بر صورت من من سر به شیشه دارم

باد بر صورت من من سر به شیشه دارم
چاله دست انداخته ماشین را سرم پر درد شد
اخ و اخی گفتم و خود را کشیدم بر عقب
خاطر شیرین من کم رنگ و کم رنگ تر شد
باز اما خودم را غرق رویا کرده ام
در خیالم آسمان صورتی و خوش طعم شد
اینقدر اسب دوبال را تند تند تر کرده ام
سرعت طوفان و مانع ابر های سنگین شد
اوج گرفته اینقدر تاختم نزدیک نورم
ناگهان ماشین ترمز،اسب من وارونه شد
از آسمان پرت شدمو چشمان را وا کرده ام
این سرم همچون گوجه بادکرده و قرمز شد

سیده مریم موسوی فر

رفتی و اشک مرا دیدی ولی حالا چرا؟

رفتی و اشک مرا دیدی ولی حالا چرا؟
شعله بر جانم کشیدی، بی‌صدا، حالا چرا؟

دل به عشقِ تو سپردم، تا ابد خواندی مرا
عهد خود شکستی ز ما،ای بی وفا حالا چرا؟

شوق دیدار تو هر شب جان من را زنده کرد
بی‌خبر رفتی و خاکستر شد دعا، حالا چرا؟

زلف تو شامِ جهان را نورِ جاویدان نمود
روشنی رفتی و دل شد مبتلا، حالا چرا؟

عاشقِ چشمت شدم، خواندی مرا افسانه‌ای
من بمانم، تو نباشی بر وفا، حالا چرا؟

هرچه هستم، هرچه بودم، سایه‌ای از عشق تو
مانده‌ام با درد و حسرت بی‌صدا، حالا چرا؟


ابوفاضل اکبری

چشم پر افسون تو با جان من بیگانه است

چشم پر افسون تو با جان من بیگانه است
آن دو چشم مست تو راز دل دیوانه است

جان من انگار با چشمان تو افسون شده
بی گمان چشمان تو آغاز یک افسانه‌ است

من ننوشیدم از آن چشمان پر شور و شراب
بهترین می ، چشم تو اندر خُم میخانه است


تو برافروختی به جانم آتشی از جنس غم
آتشت بر جان من بوی خوش ریحانه است

چشم تو سرمشق هر نقاش عاشق سیرت و
چشم تو زیباترین بت در دل بتخانه است

در حضور چشمانت بارها محکوم شدم
قاضی این محکمه چشمان یک دردانه است

چشم تو شمع و دلم پروانه‌ای بر گرد آن
آخرین شعله ز شمع مرگ گل و پروانه است

می‌کنم تکرار اینجا قافیه را با دلیل
چشم تو دیوانه خانه ،قلب من دیوانه است


سجاد ممیوند

تا کی از سوال پنهان غم و اضطراب دل را

تا کی از سوال پنهان غم و اضطراب دل را
با که از کجا جستن حرف بی جواب دل را

جای دم کشیدنم را هر دم اضطراب باشد
با کدام پلک ببندم چشم پر ز خواب دل را

در ندامت خانه‌ای دل حس مردن هم نمانده
تا کجا به‌دوش کشانم کوهی از عذاب دل را

فصل اندوهی که در من فصل پر بار و گران شد
هر دم از خدا بخواهم آخرِ حساب دل را

چونکه اوج برف و باران در زمین دل فزون شد
کی توان شکوفه گیرد فصل پر نقاب دل را

جا نماز من پر از حمد، لا اله الا الله است
کی اعطا نموده باشد لوح پر ثواب دل را


امان آرمان

احسنت که دل دادی و دل برده ای از من

احسنت که دل دادی و دل برده ای از من
احسنت که جان دادی و جان کنده ای از تن

احسنت به نامت که همه حسن و جمال است
احسنت که دل کندنم از یار محال است

احسنت ، ولی گر روی از دل چه کنم من ؟
ای جان بگو بی تو حیاتم ، چه کند تن ؟!

گر حیله کنی جان مرا گیری و رفتی ؟؟
گر راست نباشد که چه گفتی چه نگفتی ؟

احسنت که دل دادن تو راهِ عجیبی است
عاشق شدنم بر تو مجازات نجیبی است

احسنت برین خالق تو ، وصله به جانی
احسنت که جانی و تنی و ضربانی

احسنت که حسنت به جمالت شده لایق
احسنت برین خُلق و برین خَلق و به خالق

احسنت که خورشید به مهرت شده سوزان
احسنت، که پاییز ز شرمت شده ریزان

احسنت که احسن شده ای از همه دنیا
احسنت که خوابم شده زیبا شده رویا

احسنت برین حال بدم از تو که باشد
احسنت زیانی ز تو، این سود چه باشد؟!

احسنت به شعری که نوشتم تو بخوانی
احسنت اگر خواندی و احسنت بدانی

احسنت که یادت همه شب گشت فریبا
احسنت جهانم به مثالی شده دیبا

احسنت شود گر چه برانی چه بخوانی
احسنت تویی ، سود کنم ، گر چه زیانی!

احسنت شوم ، با تو که مطلوب جهانی
من طالبِ تو روحِ منی ، صد ضربانی . . .

احسنت کنم گرچه خبر دار نبودی
احساس دلم را که خریدار نبودی

احسنت به راهت که شده راهِ امیدم
احسنت پسندیدمش این حال عجیبم

احسنت که حمدت شده حلوای نوشته
احسنت که برتر شدی از حور و فرشته

احسنت که تو نور شدی دیده ی ما را
احسنت خدا را ، احسنت، خدا را . . . .


نازنین راضی