شاعری زاهدم و پرده نشین در خلوت

من کجا عشق کجا بوسه و آغوش کجا
به لب حسرتم آن رغبت خاموش کجا

مثل فرهاد بریدند طمع از الهام
بعد آن چهره ی شیرین بسرم هوش کجا

شب عزا گیرد از ان رو که به تختش تنهاست
گرمی سینه و آن شانه و بازوش کجا

پیشکش می دهدم نوچه ی عطار عرق
عرقیات کجا ، نفحه ی از بوش کجا

دیده اش کو که به ستاری خود پوشد عیب
عیبها دارم و چشمان خطا پوش کجا

تنم از ترکه ی تنهایی تکیدست بیا
دردها دارمت ای دل به دل و گوش کجا

شاعری زاهدم و پرده نشین در خلوت
نکند حرمت ما آنکه فراموش کجا

خاطرم خار خیالات تودارد به جگر
بروم بعد تو با خاطر مخدوش کجا

بزم جور و طرب و باده و پیمانه و پیک
بی تو ای یار ولیکن شعف نوش کجا


الهام امریاس

کاش می‌ شد شعر بودم ، تا تماشایم کنی

کاش می‌ شد شعر بودم ، تا تماشایم کنی
خط به خط من را بخوانی تا که معنایم کنی

کاش می‌ شد واژه ای بودم شبیه " گم شدن "
تا شبی در " واژگان عشق " ، پیدایم کنی



علیرضا تندیسه

نه آه و ناله میخواهم

نه آه و ناله میخواهم
نه از شر پا گریز باشم
چوشیر باشم چو شیر باشم
غرورش را چه می‌باشد
تو مهتر باش زان خر
تو بهتر شو از شیر
تو حق را گو
اگر برمیخورد بر خویش
نالان شو
بشو غمگین
که کارت زار می‌باشد.


محسن گودرزی

دل که می‌گیرد،مجنون غزل‌خوان می‌شود

دل که می‌گیرد،مجنون غزل‌خوان می‌شود
در فراق لیلی اش، رسوا و حیران می‌شود

می‌چکد حرفِ دل از چشمانِ او بی اختیار
همچو موجی پرخروش، آغازِ طوفان می‌شود

یاد آن چشمانِ جادو میرود در خاطرش
یک نگاهِ ناز او ،صد شعر و دیوان می‌شود

عشق دردیست از سویدای دل و دلدادگی
لیک درمانیست که بر مبتلایان می شود

شورِ عشقِ یوسف، آتش در دلِ کنعان فکند
از وصالش چشمِ یعقوب، نورباران می‌شود

قصه‌ی عشق و فراق و حسرتِ دلدادگی
شعرِ اقبال است ، جانا تقدیم یاران می‌شود


احمد برزگری

وقتی بهم فکر می کنی

وقتی بهم فکر می کنی
چشمای مشکیت پُر از ستاره میشه
چشمات برام همیشه
انرژی مثبته
قسم به چشمای مشکیت
همیشه برات صدمُ میزارم
چشمای مشکیت مثل آهن ربا
تموم دوسِت دارمُ مال خودت می کنه


دکتر محمد کیا

حقیقت مسیر را به کودکیم نگفته بودم؛

حقیقت مسیر را به کودکیم نگفته بودم؛
دیشب در خواب، خواب مرا دید و جا خورد.
چشم‌هایش در من دنبال رؤیاهایی گشت،
که در دنیای او آسان بود،
و در دنیای من، معامله.


امید دهقانی

دیرزمانیست که از اجتماع انسانها

دیرزمانیست که از اجتماع انسانها
به جمع های سبز درختان پناه بردم
طبیعت جنگل و کوهستان
پیوستن به فسفره های معلق در هوا
و تلو تلو خوردن بر لایه های رقیق
هنگامه ی وزش بادهای وحشی
که از میان برگهای عطرآلود
بسویم هجوم آوردند
مثل قاصدکی نرم و سبک
بسمت آسمانها سفر کردم
تا به ابرهای درهم پیچیده ی خاکستری
و انوار طلایی خورشید
که بر ذره های معلق در هوا می تابید
رسیدم و نفس کشیدم
ابرها را به ریه هایم بردم
همه سلول های وجودم
در خنکای فرحبخش و وجدآلود
غرق شد مست شد و گشوده شد
من که از زمین و آدمها منفصل شدم
که در هجرت ابدی رفتن و رفتن منبسط شدم
باز شدم باد شدم بال شدم
دیگر نه از یاس مبهم چرایی ها
خسته می شوم
از هجوم بی خانمان جدایی ها
رسته می شوم
از درد دیدن دردها
که جانم را فرسوده و اخراج کرد
بسته می شوم
نگاه کردم به دوردست ها
سبزینه ای در پهنه ی وسیع
مرا مجذوب خود کرد
مرا از وسوسه ی آسمان محروم کرد
چون برگهای پاییز بسویش سقوط کردم
دیدم درخت زیزفون است
تاج گستر و سبز
با برگهایی چون یشم
با گلهای زرد معطر
که چون مائده های بهشتی
زنبورها را برای افشانه های شیرینش
دعوت می کرد
زیر سایه ی خنک و دلپذبرش فرود آمدم
امواج بویناک سبز
لایه های خنک هوا
پولک های سرگردان در فضا
سوی آن چمن زار ماهوتی نرم
لغزیدم و روان شدم
مبهوت این حجم زیبایی
این آیه های نشاط
غرق در عطر و چمن و گل
به اطراف خیره شدم
حیرت زده شدم
تا چشم کار میکرد گل های رنگارنگ فریزیا بود
سفید و بنفش و زرد و صورتی و قرمز
جشن رنگها بود
آه فریزیا
تو چه بیرحمانه زیبایی
چه بیخودانه رهایی
فریزیا
میدانم که در تلاطم امواج کوبنده
که در زمستانهای سخت
سوی شکوفایی ات هجوم می برد
میدانم که در کشاکش انجماد
رعشه میزنی و در آغوش اندوه
فسرده و مایوس می شوی
هنگامه ی تشعش داغ تابستان
سایه ی زیزفون وهم شیرین تو است
و ساقه هایت در طلب شبنم سحرگاهان
مایوس از غروب خورشید است
تو اما همیشه در جشن رنگها
و شراب عطرها
دشت را مستور میکنی
و روح مرا که مقهور ضربه ها شد
دوباره به امتداد بودن پر شور میکنی

پرواز راد

ز برزن، محلّه همی رَد شدم

ز برزن، محلّه همی رَد شدم
دل افسرده گفتم که من بَد شدم
شد از خاطرم رَد همه خاطرات
یکی مسجد و خنده ی کائنات
من آن پاک کودک بُدم بر زمین
سزایم ز نیکی بهشت برین
اذانگو که الله و اکبر بگفت
گل از صد گلم خنده ها می شکفت

ز شوق خداوند مهر و کریم
به پس کوچه های محلْ می زدیم
چه شد آن همه شوق و ذوق نماز
نبود آن مگر امر پیر حجاز
چو شیری شدم در کمین شکار
بیابم دلیل و کنم آشکار
به ناگه خیالم سه دَه پرکشید
به ماضی دوید و ز زَهرش چشید
بدیدم خودم را به مسجد شبی
ز روزه رُخَم زرد و تشنه لبی
نشسته صف اول آن بهتران
سران، مومنان و هَمی مهتران
من و چون خودم آخر صف بُدیم
به حرمت همی زآخر اول شدیم
مشامم‌ پر از بوی نون و کباب
دل کودک اما پر از آب و تاب
صدای جماعت برید آن نفر
چو شمشیر بُرّان که کوبی به سر
به بانگ مُکَّبر همه پا شدند
بزرگان ما صاحب جا شدند
دل اندر دل کودک اما نبود
ز محراب مسجد صدایی شِنود
والضا و لین را چو محکم کشید
که اِشکم چو غوک و صدایش شنید
چو مغرب به پایان رسید عاقبت
به ضعفی بداد آن پسر عافیت
همی وقت افطار و خوردن رسید
وزین لقمه در دست دیگر بدید
چو آهوی در بندِ فرتوتِ گرگ
غذا دست پیران گردن سِتُرگ
صف اولی لقمه آسان گرفت
دو چشم پسر را که باران گرفت
به پایان رسید سفره و سیر شد
غنی خورده و کودکی پیر شد
تو ای بر صف اول و مدعی
جواب خدا را چه سان می دهی؟
تو ای صاحب منصب و صد مقام
ز آخر گزیند خدایم، تمام

غلامرضا خجسته