اگرم سایهی شرم است و مرا نیست سراغی
تو چرا هیچ نپرسی که چنینی و چنانی؟
نه سلامی، نه پیامی، نه نگاهی ز تو پیدا
دل تنگم نگران است، ندانم که کجایی
شب هجران به درازاست و دلم خسته ز صبر است
تو کجایی که ببینی غم این بیهمزبانی؟
همچو مهتاب شب تار، گذشتی و نماندی
ماند در سینهی من حسرت آن مهربانی
بستهام عهد که دیگر نکنم یاد گلستان
گرچه عطر تو بپیچد به مشام باغبانی
الناز عابدینی
.ای دلارام میوه شیرین باغم می شوی
درشب تاریک. آیا شبچراغم میشوی
.بوسه گرمی ز لبهایت به لبهایم ببخش
در میان سینه ام آیا تو قلبم میشوی
من گنه بسیار کردم از گنه سیرم دگر
نو عروس خانه بی خانمانم میشوی
هر سحرگاه می نشینم در کنار خانه ام
باز گو زین کوچه بن بست با ما میشوی
مسعود موسوی
عکسی ازروی نگارم بردلم بنشانده ام
وقت دل تنگی به عکس اونگاهی میکنم
من چه نجواها که بااو کرده ام
او نظر دارد برمن ، من خطاها میکنم
عارضش گردیدم اردل تنگی این سرزمین
او نگاهی برمن افکندو که کاری میکنم
ازتمناهای این دل برستوه آمد دلم
هرچه خواهش کرد این دل گفت آنم میکنم
گربیاید درکنارم یک شبی آن گلعذار
من خودم دانم که بانجوای او چون میکنم
جان مابرنیمه آمد یک نظربرما نما
چون نظربرما بداری بند دل وامیکنم
شوق این مسکین قدم دررفتن بااو بود
اوهمی چون برق رفت ومن نگاهی میکنم
غلامرضا مشهدی ایوز
ای دل نصیحتت نکردم، گفتم
چشم در انتظار صید بارها سفتم
از کلام مشفقانه ام پندت نگرفت
شب رفت وصبح آمد دلا کی خفتم
عبدالمجید پرهیز کار
ای انسان، اگر داری دلی از مهر و دلسوزی،
جهان را گلشنِ عشق و وفا کن، غرق در روزی.
به دستت شاخهای از مهر، در چشمت صفا بنشان،
که دنیا بیکران اما تهی از عشقِ هر روزی.
اگر بینی که افتادهست دستی در دلِ طوفان،
مرو بیاعتنا، برخیز، برگردان ز بدسوزی.
تو نوری در شبِ تاریک، امیدی در دلِ غمها،
مبادا خامشی سازد تو را همرنگِ آن سوزی.
جهان را میتوان آراست با آیینهیِ انسان،
بیا لبخند را بنشان، که خوشبختی همان روزی.
عطیه چک نژادیان
روزگاریست که سرد و بی حس شده ام
رنج دنیاست و دلشکستگی ها دل خسته شده ام
چه شود در دنیا نباشد غمی و کلکی
چو آشنا نقاب بردارد من موفق شده ام
گوهر پاک و نیکی باشد یکسان
مشکل پیر تا جوان حل معما شده ام
هیچکس در دنیا دل سوز تو نیست جوان
مرحبا بر کار من که الگو شده ام
گر که وفادار باشی بی وفایی میکنند
وقت ندارم در دنیا چون دل نازک شده ام
در مجلس که باشی با خطایت آزار میدهند.
من شکستم و گذشتم فقط دلشکسته شده ام
حدیثه سعیدی
دل من در دلِ تو بی دل و دلداده منم
شبِ من در شبِ تو بی شب و بی خانه منم
تو شدی عاقل و پس جاهل و دیوانه که شد ؟
تو شدی راه و همان عاشق و بی راهه منم
تو صدایی تو نوایی تو کلامی در من
کفر گویم که خدایی ، ز تو بیگانه منم
ز دلم با خبری دل به دلت راه نیافت
تو نماندی و ندیدی ، آن که جامانده منم
وَ اگر ماندم و گفتم زِ تو من در غزلم
تو خودت شعری ولی مصرع پاینده منم
صادق داورزنی
من روح مقدسی هستم که
تاریکی را در آغوش خواهد فشرد
و در تن یأس، نور خواهد ریخت
من آواز روشنی هستم
که بر سپیدهدمان سروده خواهد شد
و درخشانترین ستارگان را
بر گیسوان شبها خواهد آویخت
من آوای روشن رقصی هستم در رنگها و سازها
من حقیقتی هستم خفته در جانها
و نجوای ظریف زنجره ای بر مردابها
درخشش صورتی نیلوفری
شکفته بر خواب غمگنانۀ آدمها
و شوق سرشار سیب سرخی
آرمیده بر شانۀ شاخساران
من درخشش نیلگون رنگینکمانی
در چشمان سرد جهان
من همانم که بدانی مرا در وجودت
همان سادگی سرشار عشق بر قلب تمام سپیدآبیها
بر آستان قلبی که خویش را به یاد میآورد
تا زنده در ذوق و شور شود
تا ابد هست یابد و در آغوش نیستی، هست شود
تا آنجا که در یگانگی، یأس و درد را در آغوش گیرد
و درخشانترین جهان جاوید شود
نجمه پاک باز