روسری را "پگاه " برنمی داشت اگر،

روسری را "پگاه " برنمی داشت اگر،
مردم را این "بلا " نمی آمد به سر!
تا که نه آه
در بساط شان باشد‌ نه حالِِ نگاه
به گیسوان ماه!

محمد ترکمان

می‌پنداشتم که او ز جهان فرق دارد

می‌پنداشتم که او ز جهان فرق دارد
از موج غم و حادثه‌ها فرق دارد
گفتم که نجاتم دهد از تیرگی‌ها
دیدم که ز هر بی‌وفا فرق دارد
آن‌ها همگی رفتند و تنهایم گذاشتند
او ماند، ولی... او فرق دارد
دیگران اگر دست مرا رَها نمودند
او غرقم کرد... آری او فرق دارد


عطیه چک نژادیان

شعرپشت سرهم می آید

شعرپشت سرهم می آید
ز لب تو خندان شود
بهار هم برای تو می آید
باران عشق برای تو میبارد
زیرا تو مادری
تو همانند گوهری
بهشت زیر پایت جاری
هر روز برای فرزندت فداکاری
نعمت عشق مادر
همچو رودخانه جاری

محمد مهدی چغانگیر

اگر با دشمنت یک جانشینی

اگر با دشمنت یک جانشینی
از آن بهتر که نادانی گزینی

بیندازد تو را نادان به چاهی
به بن بستت کشد از کوره راهی

نگاهت را به کار عاقلان دوز
ز دانایان رهت از چَه بیاموز

نه ای حیوان چو داری عقل و دانش
روی تا آسمان با فهم و بینش

خردمندان خدا را می‌شناسند
چو در اول خودِ خود را شناسند

ولیکن جاهلان بر چوب و سنگی
به هر جایی به هر سویی به رنگی

به کُرنش در بر این بندگانند
به چشم عقل خود کور زمان


فروغ قاسمی

چه دیده در رخ ماهش نگاه آسمان امشب

چه دیده در رخ ماهش نگاه آسمان امشب
که می‌بارد سرشک غم دمادم بی‌امان امشب

به ناله ابر می‌خواند غزل‌های جدایی را
نسیم آهسته می‌گوید حدیث عاشقان امشب

چنان در شور می‌رقصد دل دیوانه در زنجیر
که گویی می‌زند آتش به جان بی‌گمان امشب

شکسته می‌نوازد باد بر ساز درختانش
شکایت می‌کند از هجر این باغ و خزان امشب

به یادش تا سحر چشمم نخوابد در ره دیدار
که شاید بازگردد آن نگار مهربان امشب

به یادش شعله‌ها افروختم در بزم تنهایی
ولی آتش نمی‌گیرد دل سردم به جان امشب

نگاهم خیره بر در، که گویا اید آن مه رو
که بشکافد سکوت تلخ این دیر و فراغ امشب

به هر سو سایه‌ای گم می‌شود در پیچ این کوچه
مبادا او نباشد رهگذر، در این جهان امشب

اگر چه دور مانده، عطر او پر کرده دامانم
نسیم از کوچه‌ی یارش رسانده ارمغان امشب

بگو با ماه و اخترها که دیگر تاب هجران نیست
که شاید عشق را سازد سپهر همدمان امشب


ابوفاضل اکبری

ای تماشایی ترین عشق زمین!

ای تماشایی ترین عشق زمین!
شب، به چشمای تو عادت کرده
وقتی فردا می‌شه، خورشید جنوب
به تماشای تو برمی‌گرده

ابر بارونی من! بهره‌ی من
از گل و رنگین کمون و رهگذر!
آخر قصه‌ی ما هر چی که هست
منو، تا آخر این جاده ببر

نازنین من! چشاتو
باز و بسته کن، دوباره
ای قشنگ تر از ستاره!
اگه هستی، یه اشاره...

من، درخت خشک نقاشی تو
تشنه‌ی سیلاب احساس توام
تو تماشایی ترین باغ زمین
َ من حریص طعم گیلاس توام

خط بزن! تنهایی تاریکمو
ِمنو برگردون به فصل خوبِ خواب
خیلی وقته، گیرِ چشمای تواَم
تلخ من! گیراترین جام شراب!

نازنین من! چشاتو
باز و بسته کن، دوباره
ای قشنگ تر از ستاره!
اگه هستی، یه اشاره...

محمد دانش فر

وقتی صدایم به گوش هیچ‌کس نمی‌رسد،

وقتی صدایم به گوش هیچ‌کس نمی‌رسد،
جز میکروفن‌هایی که بر قلبم نشسته‌اند،
نه برای شنیدن تپش‌های زنده‌ام،
نه برای دیدنِ ماهی
که در تاریکی‌هایم به گریه نشسته،
فقط برای آنکه
پوتین‌های پر از ریگم را
باز هم به دوش بکشم،
و بر زخمِ راه بروم...

آیا عدالت این است؟
که ما انارهایی باشیم
بر شاخه‌های بی‌صدا،
تا درخت،
با هر سیلیِ باد،
گونه‌هایش را سرخ‌تر کند؟


سارینا رضوانی

موی پریشان تو در این دوره غوغا می کند

موی پریشان تو در این دوره غوغا می کند
بر هرطرف در هر کران هنگامه بر پا می کند

در بَردسیر این زمان، موی تو گرما می دهد
در شهر خاموشان ولی فانوس پیدا می کند

موی سیاه تو به شب رنگ طراوت می دهد
اما سحرگاهان که شد، خورشید اهدا می کند

موی تو خاری در تن ودر چشم این نامحرمان
دیو و دَد وبیگانه را همواره رسوا می کند

موی غزل آسای تو تندیس عشق و زندگی
تفسیر هر چه عاشقی در خود هویدا می کند

موی پریشان تو را آخر خدا بخشیده است
با هر نسیمی موی تو با عشق نجوا می کند


مهدی عبداله زاده