زمین
با سنگ هایش
و من
با ترانه هایم
سکوت را می شکنیم
تا انگشتان خسته ام
دهانم را
پر از بوی کافور و حروف یخی کنند
که صدای لرزانم
فاتحه ای بخواند
شناسنامه ام را
پنهان کند
در میان شعرهایم
تا بعضی از کلماتم را
مرده به دنیا بیاورم
مرده شوی ببرد این حرف ها را
که من با حضور تو
بر می خیزند از این خواب خسته
معظمه جهانشاهی
تو که باشی کافیست
خانه ی کوچکمان
آسمانش آبی ست
این زمستان چمدانش را بست
ونهال نارنج
بوی دردانه ی سبزش همه جا پیچیده
پنجره رو به تماشای تو حیران مانده
خبری از توبیاید
دل دریا صفتم شاد شود
تنگ ماهی به بغل
شال آبی به سرم
همچنان زُل زده ام
به چَپَرهای خیال
که بیایی و پر از شعر شوم
پر از احساس شکوفه بودن
و در آیینه ی مان
عطر محبوبه ی شب
بوی ماندن بدهد لحظه ی رویایی را.
مطهره احمدی(محبت)
بسوز ای جانِ بیمایه! دلگرمی نشاید
چون من آزردهام، از خویش آرامی نشاید
پرستو اگر بَرَساند پیامی، مرغابی را چه سود؟
چون ز دلِ دریا گذشتم، نیافتم کِهربایی...
به رگِ عاشقان چون رسد آب، ولی
ز تشنگی نمیرد دلِ دریایی...
کی آید آن پرستو؟ که مرغابی به آوازِ فراموشی
شعرِ انتظار را شکست و خاموشی گرفت...
مهدی علی بیگی
تو یه روزنی به خورشید
واسه گرمای تابستون
بارون ترانه سازی
واسه آواز زمستون
تو یه شهر بی حصاری
واسه دل بستن عاشق
یه بهار بی خزونی
واسه گل دادن عاشق
هیچ غروبی نمیتونه
بده دست شب نگاتو
نمیتونه هیچ هوایی
گم کنه خاطره هاتو
تو همیشه سربلندی
مثل سرو پر صلابت
کم نمیشه از گشایش
اون دو دست پرسخاوت
واسه صید اون ستارت
هیچ شبی خواب نمیمونم
چشمامو هم نمیذارم
تا ستارتو نبینم
تو میتونی که پناهه
غربت شبزده ها شی
از تو زندون رهایی
همدم چلچله هاشی
میلاد چهارمحالی زاده
خدایا! قد تموم کهکشان های دنیا دوسِت دارم
از اسمت من چه عشق و انرژی میگیرم
چه حال خوبیه وقتی تا صبح بهت فکر میکنم
چقد زیبا میشی وقتی بهت فکر میکنم
عشق بی پایان من
بهم بگو من عاشق ترم یا تو؟؟!...
فقط می دونم عاشقی من و تو
قبل از آدم و حوا بود
دکتر محمد کیا
آغوش تو امن ترین جای جهان است
بر دفتر شعر و غزلم عشق روان است
سمیه مهرجوئی
پُرازشور بودم روزی
اما حالا ،
من ماندم و شوری که دگرنیست
یه حوری داشتم ، روزی
اما حالا ،
من مانده ام و خاطراتِ زیبای ،
حوری که دگرنیست
اما چای هنوز به راه است
همان قوری که هنوزهست
کاشکی می شکست
آنهمه مهم زپیش من رفتند
زورم دگربه دنیا نمیرسد اِی وای
چه کنم بی آنهمه ، زوری که دگرنیست
من خطاهایم زدانه های ماسه ها گذشته
بی جهت فراری ام ز صورِمحشر
اما خوبست که گیتارم هنوزهست
خوبتر ازآن ،
شیپوری که دگرنیست
عروس معرکه تور داشت به صورت
خوب شد من و او مَحرم گشتیم
تورش فقط بهرقلب من بود
اما بهرِ صورتِ زیباتر از زیبایش ،
چه خوبست ، بعد از روونما ،
توری که دگرنیست
چَپه کردم غمم را کنار روحش
غمم وارفت ، جوری که دگرنیست
با اینهمه دوری ، چه نزدیکیم باهم
با اینهمه عشق من و او،
دوری که دگرنیست
بهمن بیدقی
با زبان الکن با خودم سخن ها دارم
شب را به سحر گذارم وگفتگو ها دارم
پنهان چو شود ستاره ها از نظرم
چشم در چشم روز وهمچنان بیدارم
عبدالمجید پرهیز کار