شبانه رد شدم از مرزهای تنپوشت
به من اقامت دائم بده در آغوشت
سیاه بخت تر از موی سربهزیر تو باد
هرآن کسی که سرش را نهاد بر دوشت
شبی ببوس در آیینه طلعت خود را
که بیم روز مبادا شود فراموشت
زمان خلق تو آهو بریده نافت را
دو مرغ عشق اذان گفتهاند در گوشت
دلی که میشکنی از کسان حلالت باد
به شیشه خونجگرها که میکنی، نوشت!
به خواب میروی و چشم عالمی نگران
غمیست منتظران را چراغ خاموشت
شهید اول این بوسهها منم، برخیز
نشان بزن به لب آخرین کفن پوشت
محمد چکاوک
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
بـر حـال دلِ خـسته بخندد، خوشش آید
هر کس که ز سودای جنون بویی دارد
از صحبت دیوانه نرَنجد، خوشش آید
زنجیر و قفس گرچه بُوَد سخت و گران
دیوانه در آن باز بخندد، خوشش آید
ما مستِ دل و بادهی عشقیم هنوز
دیوانه ز دیوانه نپرسد که چه سود؟
مهدی رضاپور
گلوی دستان بزرگ باید گرفت و خورد کرد
آتش احترامشان باید بشه از دود سرد
فنجان هر میخانهای باید گرفت و سر کشید
باید لب پیمانهها را دلربای رود کرد
باید که غرشِ عشق، بُرِش کیک را بشکند
باید بگویی آفرین وقتی که صبرش میتَنَد
شهریار وقف رحمانی
قصه شیرین است اما ، سوی ماتم میرود
گویم از غم قصه اما ، سخت در غم میرود
*
هر شبم دنبال رخسارش ، به دریا میروم
من ندانستم که او در ، آسمانم میرود
*
دیده ام از اشک نَه ، از اضطرابش کور شد
در سحر ناگاه دیدم ، دیدگانم میرود
*
دردِ دل بسیار دارم گفتنش ، ما را چه سود؟
دیدم امروز از قضا دردم ! دوایم ! میرود
*
خیره سر بودم نمی دیدم ، که دارد میرود
عاقلم ، می بینمش ، پایان عالم میرود
*
دوست ،دشمن ،هر دو را دیدم که رفتش حرف نیست
در پَسِ این قصه دیدم که ، خدا هم میرود
*
من که از دیوانگان دیوانه تر ، هی میدوم
دلبر از ما بیشتر تر ، بی هوایم میرود
*
عاشقم معشوقه ام را گم ، نمودم چاره چیست ؟
شاعرم می بینم آن ، قافیه هایم میرود
*
گر چه مَهرُخ یار ما بود ، عاقبت امروز رفت
بی دلی با طعنه میگوید : هما هم میرود
*
هر چه گفتم در فراقش دل ، ولی راضی نشد
گر چه با هر بیت دیدم ، اشک چشمم میرود
*
مرحبا سعدی عجب ، مصراع زیبایی سرود:
من به چشم خویشتن دیدم ، که جانم میرود
سید محمد خسرونیکو
سر می نهم به پای تو جان می کنم فدای تو
دست از جهان کشیده ام تا که رسم به پای تو
روی ترا چو دیده دید روی تو شد بلای دل
چاره ای نیست دگر مرا تا که کشم بلای تو
بی تو غریب غربتم در همه جا و هر زمان
گر برسم به پای تو میشوم اشنای تو
ای مه مه لقای من عشق تو عشق جان من
نغمه سرای عشق توست ایندل بینوای تو
چشم امید من برات درشب و روز در انتظار
کی چه زمان طلوع کند ان رخ مه لقای تو
شوق وصال یارمدام در دل عاشق است خیال
من به خیال این وصال در دل ان سرای تو
عاشقت ای صنم صنم در دل این جهان منم
طفره مرو ازین سخن خیر نشود برای تو
در حیرتم که ان همه مدح تو کرده ام دلا
دل ندهی چرا مرا دل می کنم فدای تو
قاسم بهزادپور
من آن زلف سیاه لخت مویت
ندم به صد از آن موهای رنگی
من آن چشمان آدم کش مشکی
ندم به صد از آن چشمان رنگی
صدایت هم چو نغمه های بلبل
ندم به صد از آن آواز طوطی
عجب چهره طنین انداز زیبا
ندم به صد از آن طاووس رنگی
خلاصه هر چی زیبایی بوده
خدا داده شویم مجنون لیلی
سیده مریم موسوی فر
بخوان نام مرا، بنگر، که عشقت کرده بیمارم
شرر افکنده بر جانم، نگاهِ گرم و گیرایت
بیا ای ماهِ بیهمتا، بکش بر چهرهام دستی
اسیرم کرده در بندِ، کمندِ زلفِ خرمایت
هزاران بار میگویم، تو هم دانی یقین دارم
که از خاکِ رهِت کمتر، تویی سلطانِ دنیایم
ز دردِ دوریات جانا، دلم دریایِ خون گشته
نمیدانم چه شد با من، چرا این سان پریشانم
تو ای تسکینِ هر دردم، نمانده طاقتِ هجران
اگر خواهی مرا جانا، بمیرم در قدمهایت
بیا ای ساحلِ امنم، در این دریایِ طوفانی
که بی تو زورقی بشکسته، در امواجِ هجرانم
بیا ای مرهمِ جانم، که این دل خسته و تنهاست
به غیر از تو در این عالم، ندارم یار و درمانم
شب و روزم شده یکسان، ز هجرانِ تو ای جانا
چو شمعی سوختم یکسر، در این شبهایِ ظلمانی
دلِ دیوانهام هر دم، به یادِ تو غزل خوانَد
تو ای الهامِ شعرِ من، تویی مضمونِ دیوانم
بیا تا با تو بنشینم، به زیرِ سایهیِ بیدی
ز عشقت قصهها گویم، تویی لیلیِ دورانم
بیا تا با تو بردارم، قدم در راهِ خوشبختی
که بی تو من اسیرِ غم، گرفتارِ زمستانم
اگر با من تو همراهی، ز غمها نیست پروایی
که با عشقت کنم فتحی، به هر میدان که میرانم
تو خورشیدی و من سایه، به دنبال تو میآیم
که بی تو من چو یک جسمم، که روح از وی گریزانم
مالک درفش
به نامِ او که جان از غم گداخت،
به یادِ آن که دل از هجرش بتاخت.
دلم زِ دردِ دوری، خونِین شده است،
چو لاله، از غمِ تو، آتشین شده است.
بهار رفت و زِ باغ، گل برفت،
به چشمِ من، جهان، یکسر خزان برفت
زِ هجرِ تو، دلم، چون شب سیاه است،
فراقِ تو، مرا چون زهرِ تباه است.
به یادِ تو، چو مجنون، در بیابان،
به دنبالت، غریب و سرگردان.
صدایِ خنده هایت، در گوشِ من،
گریخته است، ولی نیستی در بن من
به چشمم، اشکِ خون، جاری شده است،
زِ دلتنگی، جهان، زندانی شده است
بیا، ای جانِ من، ای یارِ سفر کرده،
که این دلِ خسته، از هجر تو مرده.
بیا، ای آنکه بیتو جانْ گرفته زارم،
که بی تو، جز غمی به این دل ندارم.
آرمان پیروی