یک روز خوش هست روز دگر غم،

روزگار ما را پریشان می کند
بهر غم هایش گریان می کند
گر گریبان مرا کرده چاک.
سودای دلم را ،هجران می کند!
یک روز خوش هست روز دگر غم،
روزهای دگرش تکرار، پشت سر هم
در یک لحظه به پلکی،چه طوفان می کند
شادی را به غم ،ما را چه حیران می کند
آسمان ابری دلم را ،همچو باران می کند
عاقبت سیلی زه غم های فراوان می کند.


مجید کاظمی زاهد

می دانم: جنگ خواهد شد!

می دانم:
جنگ خواهد شد!
و در حالیکه تو پای راستت را زیر بغل گرفته ای
به خانه باز خواهی گشت!


آرمان داوری

یک روز..

یک روز دستاتو به من میدی
این انتظار تلخ هم میره

شاید گمون کردی پریشونم
عشق تو از این قلب من می‌ره

ضربان تند قلب غمگینم
اون شاهده که بی تو میمیرم

یک بار موهامو نوازش کن
قلب برای تو غنج میره

این دختری که پاک و معصوم
هر شب خیالش با تو درگیره

من شهرم و بی تو نمی‌بینم
دلواپسم روحم زنجیره

از من نپرسیدی که دوستم داری و رفتی
بیرحم بودی حالا که دیره

ثریا امانیان

او نمی‌داند

او نمی‌داند
 او نمی‌داند من چه اندازه دوستش دارم
او نمی‌داند چگونه در تفکرم جاری‌ست
او با آن موهای جو‌گندمی اصالت رهای صبح است
او نیمی از خوشبختی نیست او تمامِ خوشبختی‌ست
           اما نمی‌داند،
اگر می‌دانست
    مرا سخت در آغوش می‌کشید
اگر می‌دانست
     مرا در جزیره‌های متروک انزوا رها نمی‌کرد
اگر می‌دانست
          بخار شیشه را پاک می‌کرد
مرا می‌دید
 مرا زلال می‌دید
حقیقت سطحی نیست
          حقیقت عمیق است
 حقیقت تکرار خواستن است
       در پیله‌های سختِ ناامیدی
  حقیقت لهجهٔ خوشبختی‌ست
که در لحنِ او جاری‌ بود و دیگر نیست
حقیقت تکرار این محال است،
کاش قلبم بود
        و در سینهٔ مشتاقِ من می‌زیست


مریم جلالوند

آن روز ، حالی نشدم

آن روز ،
حالی نشدم
حرفهای نگاهت را
 _نگار _
وقتی که می رفتی
سراسیمه ،
از کوچه ی خاطرات

سوی دریا بود
آن روز برفی
رد جا پاهای تو

مرا ببخش
دیر رسیدم
وقتی ،
قایق کوچک عشق
امواج  آبی دریا را می شکافت

و من درد جدایی را
روی گونه های بارانی ام
حس می کردم
غریبانه
در غروب دلگیر
بندر



اصغر رضامند

غم دیروز گیرد فرصت شادیت ااامروز

غم دیروز گیرد فرصت شادیت ااامروز
طلوع صبح کنون نشود عایدت هرروز
خرسند باش زهر فتح وسعودت
شایدکه دگر نباشدت چنین مجال پیروز

کس جز خود ما نیست ونباشدفکر من وتو
غرق شوی غریقت نکند خودغرق بهرمن وتو
گرمنتظر دستی.؟ منتظر دست خداباش
دستمال نبندد بشری به سرش بهردردمنو تو

آآآآتش مزن بر خرمن خلق دگری
افتد شعله بر دامنت دربی خبری
چه رسد به تو زمحنت دگر بشرش
روزی برسد تو در غم خودرا نگری

عملت چو آینه روزی در بر توست
دوزخ به تار مویی بیخ رگ توست
اجلت که رسد ندهدفرصت ومجالی
آنکه رهاندتو را زآتش آن خوده توست


داودچراغعلی

ستاره که نه خورشید و ماه هم نه

ستاره که نه خورشید و ماه هم نه
در آسمان دلم آه درامد
وای اگر جوانه عشقت در دلم بروید چون گیاه
تاریکی شب میرود و مردم ببینند که سحرگاه یک راه درآمد
رویایی بس شیرین بود
ایوانی پر از گل های شمعدانی ناگاه یک پرتگاه از آب درآمد
قابیل برادر کش همچون برادران یوسف در چاه سرانجام بی گناه از آب درآمد

فرهاد رحمن زاده دهخوارقانی

خوشا روزی که با هم مهربان بودیم

خوشا روزی که با هم مهربان بودیم
مٓثٓل در عاطفه اندر جهان بودیم

به عشق و معرفت مهر و وفاداری
زبان زد در میان مردمان بودیم

ز بخشش‌ها و یاری‌ها، دهش‌ها غم گساری‌ها
چو خورشیدی به قلب دیگران بودیم

خوشا در برف سنگین جدایی‌ها
به یاد هم به عشق هم جوان بودیم

فروغ قاسمی