... بیا گفت پستی های مرا

... بیا گفت پستی های مرا
نقاشی کن و
پستی برای خود دست و پا؛
" حلال" من جز لقمه ای نان
گفتم برو آقا... از خدا
نه نام، می خواهم نه مقام!

محمد ترکمان

افسرده‌ها بیمار نیستند،

افسرده‌ها
بیمار نیستند،
فقط بیشتر از دیگران
معنای زندگی را فهمیده‌اند

آن‌ها،
بر لبه‌ی صبح‌های خاکستری،
به جای آواز پرندگان،
صدای شکستن رویاها را می‌شنوند.

افسرده‌ها،
زخم‌هایشان را
با چای سرد و سیگارهای نیمه‌سوخته درمان می‌کنند،
و به آینه نگاه می‌کنند
بی آنکه تصویرشان را بشناسند.

آن‌ها،
در کوچه‌های بی‌انتها
معنای بیهودگی را لمس کرده‌اند،
و در سکوت شبانه‌ی خیابان‌ها،
صدای خنده‌ی پوچ دنیا را شنیده‌اند.

آن‌ها،
بیمار نیستند،
فقط فهمیده‌اند
که جهان،
نه قهرمان دارد،
نه پایان خوش.

افسرده‌ها،
رنگ‌های زندگی را دیده‌اند
و فهمیده‌اند که همه‌ی آن‌ها
یک روز خاکستری می‌شوند.

آن‌ها می‌دانند
که مرگ،
نه ترسناک است
نه زیبا،
فقط پایان یک رؤیای طولانی است.

و عشق؟
عشق را فهمیده‌اند،
با همه‌ی زخم‌هایش،
و هنوز،
در میان همه‌ی تلخی‌ها،
جرئت کرده‌اند
که دوست بدارند.

افسرده‌ها،
چراغ‌های نیمه‌خاموشی هستند
که به جاده‌های تاریک دنیا
روشنی می‌بخشند،
نه برای خودشان،
بلکه برای آن‌هایی که هنوز
امیدوارند.

بگذار دنیا بگوید بیمارند،
آن‌ها فقط
حقیقت را
زودتر از دیگران فهمیده‌اند.

ابوفاضل اکبری

بعد عمری زندگی کردن برای این و آن

بعد عمری زندگی کردن برای این و آن
قصد رفتن کرده ام از پیش تو نا مهربان
من ندارم بیش از این تاب آوری ای نازنین
از تزلزل خم شدن در پیش چشم دشمنان
حس پوچی میکنم از این همه تنهاییم
خسته از اینم بیاندیشم به فکر دیگران
باید از کابوس تنهایی خود بیرون شوم
تا کمی لذت برم از آبی این آسمان
من کنارت بس که تنهایی کشیدم روز و شب

طعم بودن را نفهمیدم دگر در این زمان
می روم شاید کمی آرام گیرد قلب من
لااقل شادی کنم در واپسین عمر گران

محمدصادق قدرتی

من گذشتم ز تو ای آنکه گذشتی از من

من گذشتم ز تو ای آنکه گذشتی از من

تو که جای زر ناب، خار مغیلان زده ای بر گردن

تا ابد سهم تو از عشق همان جام بلاست

همنشین تو همان فتنه گر ِ بی سر و پاست

تو دلت خانه افراد وفادار نبود

خانه ات خانه افراد نیکوکار نبود

من گذشتم ز تو و شکر خدا دلشادم

هر چه باشی بعد ازین خار و خَسَت می دانم

هر که با کیسه زر خاک بیابان بخرد

آبروی زر کمیاب و طلا را بِبَرد

تا ابد سهم تو از عشق همان جام بلاست

همنشین تو همان فتنه گر بی سر و پاست


محبوبه حسنی سنگانی

مثل مادران گردان شصت و چند

مثل مادران گردان شصت و چند

همه تن چشم..
همه تن قرار..
کی آید آن آزاده
از اسارت راه

دلم آتش گرفت
از جنگی که مقصرش تو نبودی
اما ترکشش پیش تو ماند و
دلتنگی اش پیش من


آه..
علیرضا مذهب یوسفی

روز و شب در بازی رندانه ام جایی نداشت

روز و شب در بازی رندانه ام جایی نداشت
غم میانِ خانه ام تا خانه ات راهی نداشت
دیدمت افساربر دست و رخَ ت گیسو کشان
جامه جانِ من از بیچاز دل شد غم نشان
طرح شطرنج دلم دیبای شهر کیش شد
مات سرباز نگاهم بر جهان جاوید شد
قلعه شطرنجِ رندان را پناه شاه نیست
پیل اندوه دل م بر قلعه ات درویش نیست
از پی تو این رخ م خانه به خانه می دود
مشق سربازی چو طی کرد در برت جان میدهد
اسب بی جان مرا تقدیر بر شبدیز نیست
شب به رقص آید وزیر؛ جام وفا تدبیر نیست
شرح رندان زمان را چون به گیتی داد ، تلخ
بازی ازتو، گر که باشد، خانِ زندان باد، بلخ


تورج آریا

وقتی زیر پاهایم

وقتی زیر پاهایم
هیچ ریشه ای نمی خندد
و سمت راست قلبم
کویری تشنه است
راه خانه ی/
چین و چروک های بهار
به چه کار آغوش گلهای پیراهن م می آید


فروغ گودرزی

تو را از هرکه پرسیدم

تو را از هرکه پرسیدم
به من خندید و این را گفت.
برو ای مست دیوانه
به دنبال که می گردی؟
تو را دیگر نمی خواهد.
سیاه مستی؟به دنبال که هستی تو؟
تَهِ فاز چه هستی تو؟
در این شهر آبرو دارم
عجب دیوا نه ای هستی
که حالت را خریدارم.
چه می خواهد تو را آنکس
که نامی معتبر دارد؟
دوصد معشوق پنهانی و زیبا را بغل دارد.
تو یک بی آبرو هستی
تویی که مست و مدهوشی
تو در هر محفلی بی شک
پیا پی باده می نوشی
شکسته او ، سبو اش را
رها کن ، جستجو اش را
چرا باید بریزد او، به پایت آبرو اش را
ولی شاید نمی دانست!!
که من از فکر هر روزش ،
به خمر و باده افتادم.
خودم دانم ، خدا داند
من از نامهربانی ها ،کف میخانه افتادم...

فرزانه فرحزاد