در سپیدای معنا
شکسته لاله ای اذان کرد
آفتابگردان از خلسه ی خوابگاه
در سماور آفتاب
خسته از راه رویا
از درد ناشتایی رو به دانایی چشم گشود
آبی زیبایی ست تجلی تو
ناشا
لحظه
اهل ماندن نیست و مدام میرود
نگاه کن
دیرینه ی زیبایی ست
گذشتن از
تنگه ی زورداران قبیله ی غارت
من از حضیض خاک
در آغوش افلاک افتادم
و از پستان پر برکت طبیعت نوشیدم
در آغوش مادرانه ات
و حوض را
لایروبی کرده و به خاندان سپیده دم
سر سپردم
نرفتم ، ماندم
که وفا در چشم پیرمردی خسته
برافراشته سروی ست
که از لابلای پلکهای خسته اش
پیچاپیچ
برگ ریزان اشک ست
دل به هیچ سنجاقکی نسپردم تا
تا بال پروانه ای در انارستان خلوتم
باران نخورد
به مرغ تنبور قسم
در کاسه ی صبر نسترن غوغا میکند
و در توسن کلام
شقایق
با چهره ای زیبا
لبریز ابدست
میشنوم
تپش آمدنی را از بیقراری های یاس
مینویسم بر کتیبه تاریخی را
که پروانه ای
با بال رنگین کمانش
به طواف
تماشا
خواهد امد
آن فرسنگ ها دور افتاده از فطرتی که
کفش هایش را
فرشتگان
روی پله های من هر روز
سوگند خوردند
و با هم
تمام سیاه مشق هایمان را
دوره خواهیم کرد
و در قنوت
شاخه های ما
میوه
خواهد رویید
فرهاد بیداری
من صبورم اما
از تَرَکهای لبِ طفل یتیم
عجز آن پیر زنِ فاقد نان
سفرهِ خالی همسایه ی زَر
سردیِ رنگِ غمِ رویِ پدر
ته دل می رنجم
ساکنم غربت کاشانه ی غم
تلخ تر از بزکِ سایهِ شب
از بزک های بدون احساس
دایماً می ترسم
گریه هایم مخفی ست
چو غریبانه ای در بندِ سیاه
مثلِ دل سردی آن وعده چاه
که ندارد آبی
تَر شود مردابی
وقت رقاصی رقاصِ کهن
لبِ خود میبندم
گر چه اندازه اقیانوسِ هند
عاشقِ فریادم
دولتِ حبسِ گلوگاه زمان
وقتِ خوابیدن در تختِ روان
به جهان میخندم
من صبورم اما
بی دلیل از نفسِ باد بهار
گریه خلوتِ افرادِ دیار
همچو باردار گرفتار ویار
اندرون می لرزم
حرصِ نامردی مردانِ سیاه
رویشِ جلفِ سفیران تباه
همه را میبینم
گر چه لب می بندم
همچو دیوانه ی مست
بی هدف می رقصم
کرکسان می تازند
در غیاب شیران
چون خدا بیدار است
غیرتش را دیدم
قامتم رعنایست
شادمان از رحمت
بی دریغ از زحمت
در دلم می خندم
حافظ کریمی
حصاری در میان ما کشد بر گرد دل دیوار
کسی از پشت آن سو تر بگوید فاصله بردار
تمام ما یکی بودیم تراوید از یکی مایی
جهان با بیکران گونه بود وهمی بود پندار
اگر قطره اگر جویی اگر رودی اگر دریا
همه از جنس یکسانی اگر اندک اگر بسیار
تمایز ها تفاوت ها میان بند انگشتان
تناقض های شیرینی یکی و این همه رخسار
جهان است و تکثرها ولی چون بند تسبیحی
همه در بند وحدت بان همه نقشی ز یک آثار
بیا و پشت این صحنه به خلوت های پنهانی
چه دل گیر است بی رویا نشو ای خواب خوش بیدار
جهان رویای زیبایی که دید و شد همان پیدا
از این رویا مشو بیرون بشو مست و مشو هشیار
عباس رحیمی
دل پراکنده شده در تپش نبض هوا
رد عطری کزعشق تو،
تقدیم به باد
طرح بیرنگ غمت؛
نقش صد خاطره شد
تار بردل میزنی ای یار ؛ با پود صدا
تورج آریا
خودم را بی تو دائم خستهای دیوانه میدانم
بدان بی عطرِ جانت خانه را ویرانه میدانم
نبودَت بی پناهم میکند در کل این عالم
دلت را تا ابد زیباترین کاشانه میدانم
شرابی بی گمان در جامِ پر اندوهِ این عاشق
کنارت شهر را بالاتر از میخانه میدانم
اگر روشن کنی با شمعِ عشقت روزگارم را
دلم را روز و شب اطراف تو پروانه میدانم
بمان با قلبِ ویرانم که پایانی به سختیها
تو باشی زندگی را بهتر از افسانه میدانم
مهدی ملکی
عاشق یک نگه از قهوهٔ چشمان تو ام
من که دلباخته تیزی مژگان تو ام
از دلم گر تو بپرسی به هزاران پرسش
گویدت ماله منی، جان به قربان تو ام
هیچ میدانی در حصار سادهٔ چشمان تو
گرفتاری مستمند، در عمق چشمان تو ام ؟
آنقدر گفتمت از چشم تو شعر و غزل ...
همچو دیوانه ای مست و غزلخوان تو ام
محمد مهدی شامی
شال شب
از سر برداشتهام
تا در سیاه بازی زندگی
برای زوال زالها
سیمرغهای بلورین
شال و کلاه نکنند
لیلا ظفری
از شمس رخ سیمین جان گرفته ام
یارب چه لعلیست اینکه ارزان گرفته ام
یوسفی کو مرا که زلیخایی چنین
نه پیراهنم درید و کام آن گرفته ام
نجات قاضی پور