تا یاد شدش نام خدا از سر آن عرش
آرام گرفت این دل آشفته و جانم
در سایهی رحمتش، دلها شاداب گشت
هر غم و اندوهی ز دلها برفت و رفت
چشمانم به نورش روشن شد، ای نور امید
در دل تاریکیها، تویی نور و روشنی
با یاد تو ای خالق، ز غمها دور شدم
در آغوش محبتت، ز هر درد رها شدم
تا یاد شدش نام خدا، جانم در امان
در این دنیای پر از غم، تویی مونس جان
هر لحظه که میگذرد، یاد تو در دل است
با نام تو زندگی، پر از عشق و شادابی است
ای خالق بینظیر، بر دلها بگشای در
تا در سایهی رحمتت،بگیرم بال و پر
ریحانه عاشوری
در کویر تنت
باغی از شقایق شکفته بود
در حریرِ بازوانت زنجیر بودم
در اعماق چشمانت نفس میکشیدم
بر تن تمام رویاهایم
تن پوشی بلورین بافتی
که از پشت آن
آسمانی از ستاره میدرخشید
آن شب که
به زیر سایه روشن گیسوانت
حتی فرشته ها هم
شیفته بودند به تماشایِ عشقمان
آنجا که خرمن یاسهای بهاریت
صد خزانم را آویخته بود به دار فنا
عشق بود عشق........
علیزمان خانمحمدی
تو با سلفیهایت
زندانبان زیبای یک لحظه تا ابدی
همان دَم که سپر سایههایت را وامیگذاری
تا در مُرکب نورها غرقه شوی
این گناه شرک تو نیست
اگر که با سهرُخِ رویا به یک قاب
جهانی را به تثلیث میکِشی
تو با سلفیها
و منظومهی رداهای سیاهت
فروغ گردنت را
فراز میداری به جانب ستارگان
چون در میان تندیسهای ضجه بر زمین
که سرریزِ از مرگاند
تنها بر تو نشسته است مرمر عطر حوا
بر تو که نثار میکنی
مِهر خود را با طبیعتِ دل.
حسین صداقتی
بین تمام دختران، الحق که سر بودی
اما تو از عشقم یقیناً، بیخبر بودی
مانند مرجان های دریایی، عزیز من
از دوری داش آکلت، امشب پکر بودی
تو از نگاه عاشق و مجنون و سرمستم
ای عشق زیبایم، یقیناً باخبر بودی
من سرو بودم، تو چرا در جنگل غصه
ای شاه مهرویان، رفیق یک تبر بودی
تو از تمام دلبران بیگناه شهر
ای عشق زیبا بیگمان، که سادهتر بودی
با اینکه زن بودی و بودی، عاشقی خسته
در وقت جان دادن ببین، مرد خطر بودی
بردی دل و جان و وجود عاشقم را تو
با اینکه تو در عاشقی ها، یک نفر بودی
وقتی که شانه بودنت، تسکین دردم بود
در وقت گریه نازنین، این دوروبر بودی
رضا روزگر
دو سه روزیست که از یار مرا نیست خبر
دل که تنگ است و بد احوال، تو را نیست خبر
او چنان نیست شدش، نیست بدهکارش شد
گفتمش دور نشو، دور شدش نیست خبر
دو سه روزیست که رفته، دو سه روزیست که نیست
دو سه روزیست که از عقل به سر نیست خبر
از غمت مشت به دیوار زدم، خون افتاد
مشت من خون شدش، خون چکید، نیست خبر
شده سلول به سلول تنم تنگ هواش
دو سه روزیست که یک عمر از او نیست خبر
این فراغی که شدش حاصل من در دو جهان
میکشد نبض مرا، در سر تو نیست خبر
حدیث اسماعیلی
یارب مجالم ده
که بستایم
همه ی جود وعطایت
وجاری عشق باشد
این بنده ی غرقِ خطایت
ای عادلی که
عَدلت گُسترده است و
خوانت فراخ
درزمین وزمان
و آفاق وانفُس
جامی از واژه های
ناب وبکر را
برزبانم هادی ساز
تاسلطانی برکلمات
قادر سازم
واژه هایی زیبا
که از رایحه ی طوبی
در غش اند
و
آلاله ی عشق
می کارند
درخراباتیِ دنیای ما
می خوانم ومی سُرایت
ای یزدان سمیع
و
ای فتاح هزار داستانِ دهر
که دستانِ نصرانی ات
ابراهیم دربُت کده رزم پوشند...
مارا به جایی رسان که
ازجامِ مهدویتت نوشی برگیریم
که روزگاریست
درگاهی نداریم
جزتو ای خوش قدرِ کون ومکان
که بسیار کسان
فیروزه ی عشقِ تو
آویزِگوش نموده
تانُزهتِ مهتاب سَر دهند
مرا به ناشده هاوصله مکن
که جریده ام
پُراست از
بهارهایی که هیچ وقت
شکوفا نشد و
هُمای همایون برمن
نشان نیاوَرد
آن هنگام که
طالبِ صُبحِ صادقی بودم
درمجنون گاهِ جاویدانِ زمان
نشسته ام
برلبِ چشمه ای
که بوی بارانِ شبنم
از آذرِ زمین دارد
وشوقِ پرواز
افسانه های عرفانِ عالم مُثُل
خداوندا رسولم باش
که رسولان از ما گُریزان شد
آن هنگام که معصومی را
پایه ی تنوره ی آتش
نظاره گرِ لبخند بودیم
ورجب را
پای رمضان هایمان
بذلی می کردیم به تملُق
وخواهانِ شفیع بودیم
وراضی مرضیه
ایزدا بهارهای رنگارنگ
کم کم دارندرنگ میبازند
آن زمان که
درکورسوی زمستانی غافل
بهمن مستولی شد
و کَرکَسِ دهشت
برخاکِ تشنه گُمارد
تا تبرِ بی قیدِ
خلقتِ محکوم باشد
وخورشیدرا باریکترازسوزن
دردشتِ نامعلومِ تبعیدگاه
بکارد
به کدامین زبان بخوانمت
که خورشید رابازگردانی
که عبدالله وتمام عبادالله
به سخاوتت
دیده دوخته اند
تا رمزِهزاران ساله ی
فُروغش رابازکنی
که زیر انوارالوهیتش
جامه عوض کنیم
وتختی رام برگزینیم
تاخستگیِ هزارهزارساله هایمان
را اُتراق کنیم...
به نسترن ها ومریم های
مستورِغزل قسم که
نظری برما کُن
و دهان دوخته مان را
که اکنون فریادِنیک برآورده
به تماشا بنشین
ای ایزدِ پاک بی تا
پذیرا باش مرا
پذیرا باش ستایشِ مرا
که این اُمی
برای چیدنِ گُلی از رویت
به طلب آمده
که انصاری نمی بینم جزتو
در عُمق مواجِ زیستن
می خوانمت
تاکه بخوانی ام
معبودا.......!
من از عبودیت
فریاد را
خوب آموخته ام...
مریم عادلی
هُوَالغَفُور...
آمد بِتکرار، ماهِ میهمانیِخُدا.
ماهِقُرآن و ، عِبادَتودُعا .
ماهعِترَت وعزّتو هُمایِشاهان ،
شبهایِقرآنبهسَر ،تاسَحَرگاهان.
نُزولِ قرآن،شبِهایِ اِحیایِقَدر*
اِنا اًنزلناهُ فِی الَیلَتُهُ القَدر.
زین روزو شَبها، تَبارَّک الله *
هَرَنکه روزه گیرَد ، زِاین ماه.
عاشقانآیعاشقان ، چُو باشیدمُهَیا..
شَیطان یَد بَسته ،خدا شُدَستهُویدا.
زین ماه ، پُر بَرکَتتَر کِه دیده ؟
خدابَر اینماه،گُنَهایَت بخشیده .
میانهِ ماه هَمچُو ، کَبوتری جَلدِه*
نوای علی شُد ، فُزتُ وَرَبَّ الکَعبِه.
سَراسَرِ ماه شُدهست ، پُر زِ زیبایی "
همچو بُلبُلان برگُل، به بوستانی .
بَرکَت بِبارَد زسَحابوآسمان
زِ زَمین و زَمان و آدمیان .
بَر آمدنش هِزاران هِزار ، شُکری باد
نَعَماتِ زین ماهش ، فُزُونی باد.
اَنَا عَبدِکَ الضَعیف ، وَالحَقیر
تو باشی سالار و سَروَر ،اِی غَدیر
بَر حُرمَتِ ماهِ رَمضانَت ، مارا بِبَخشان
رَحم بِنَما مِهربانُورَحیم ، وَزماهِ جانان.
محمّد صَهبائی بزاز
میان زوزه های این شب دشوار می مانم
نمک در چشم خود می ریزم و بیدار می مانم
دری پیدا نشد دیوار بر دیوار می روید
نمی دانم که تا کی پشت این دیوار می مانم
در این دهکوره تاریک جز مردن علاجی نیست
غریبانه میان گله ای کفتار می مانم
من از مرداب و اهل آن نمک بر زخم ها دارم
و از خرچنگ و زالو تا ابد بیزار می مانم
شبیه اشک بغض آلوده پشت پلک پنها نم
طلوع ناله ممنوع است و من ناچار می مانم
برایت کاخی از رویا و تنهایی بنا کردم
ندانستم که زیر این همه آوار می مانم
تمام شعرهای من سرود صبح آزادی است
اگر چه عاقبت یک شب به روی دار می مانم
نورالدین فعلی