اگر حوا هوای دخل و خرجِ آدمی رادرنظر داشت

اگر حوا هوای دخل و خرجِ آدمی رادرنظر داشت
یا که آدم کمی چشم هوس را بر حذر داشت

به قدر جو اگر آدم به گندم بی محل بود
نه قابیل و نه هابیل نه ما را برخطر داشت


امیرعلی مهدی پور

من تمامم را

من تمامم را
به تو
سپرده بودم
تمامم را بردی


زینب احمدی

لای خنده‌های تمام این شهر

لای خنده‌های تمام این شهر
دنبال تو می‌گشتم
ولی، اما
هچ‌کس جز تخت‌خواب و ته‌سیگار و مشتی پول و کمی ودکا
صورتش را پیش من جا نگذاشت.


کیخسرو آریایی

صبح صبح گشته

صبح صبح گشته
اما
امروز نمی آید
آفتاب از پشت کوه
برگشته
لیک روشنی
به روز نمی آید
قیر سیاه
در آسمان مانده
نبض زمان
زمان نمی گیرد
شمع تا به کف سوخته
ریسمان ش
قلم نمی گیرد
تیرگی به نور غالب گشت
اینبار نور
در دام ظلم
می میرد
اینهمه درس
آزادگی خواندیم
پنجه مان
دگر مشت نمی گیرد
موذن
در پیچ پله ها مانده
حوض نقاشی
وضو نمی گیرد
یا که برخیز
با طلوع افطار کن
یا قطار سفر
برگیر
مادرم
گهواره آت
زین کن
مام میهن
دگر نمی میرد


سیاوش دریابار

چه خاکِ سردی افتاد از این زمین به دامن!

چه خاکِ سردی افتاد از این زمین به دامن!
چه آسمانِ تاری، چه روزگارِ دشمن!

نه ماه، ماهِ روشن، نه باغ، باغِ سبز است
نه راه، راهِ رفتن، نه دل، دلِ شکفتن

شکسته شاخه‌ی نور، شکسته بالِ پرواز
نه رعد، رعدِ باران، نه ابر، ابرِ طوفان

جهان غبارِ حسرت، زمان خموش و بی‌کس
درخت‌ها همه خشک و جانان اسیرِ زندان

به کوچه‌های شبگرد، صدایِ گریه می‌ریخت
به شیشه‌هایِ بی‌نور، دو چشمِ خسته من

بگیر دستِ ما را، که خاک، خوابِ مرگ است
که باد، بادِ سوزان و آب، آبِ ویران


ابوفاضل اکبری

تابید بر چشمان من

تابید بر چشمان من
آن دم ز ژرفای جهان
بارقه‌ی نور امید
پرتویی از قعر زمان

زیر گنبد کبود
هستی‌ام آسمان ربود
قصّه‌ی زندگی من شد
یکی بود، هیشکی نبود

ناگهان در من روان
شد سمّی از عشق نهان
قرص روی ماه تو
پادزهر روح و جان

می‌وزد بر گیسوانم
پرتو نور تو جانم!
هر شب از شوق ظهورت
ار صحاب آسمانم

نور چشمان چو ماهت
با شبان من قرین شد
نور مهتاب انعکاسِ
چشم‌هایت بر زمین شد!


زهرا ابنوی

گردش روزگار را گران کردند

گردش روزگار را گران کردند
هر زمستان بهار را گران کردند

باری از شانه بر نمی دارند
روی هر شانه بار را گران کردند

نه صدم ثروت جهان از ماست!
سهم پروردگار را گران کردند


برج و بارو به آسمان بردند
زندگی توی غار را گران کردند

به سواره بلیط خوش بختی
به پیاده قطار را گران کردند

دست در جیب مردمان بردند
اندک اندک فشار را گران کردند

کاسه لیسان شهر بدبختی
محتوای تغار را گران کردند

سیب سرخی به سوز سرما گفت
دانه دانه انار را گران کردند

سایساری به پا نشد اما
شاخ و برگ چنار را گران کردند

با تب و تاب صبح آزادی
میله های حصار را گران کردند

مفلسی توی کوچه حیران گفت
قیمت زهرمار را گران کردند

سدر و کافور و گور جای خودش
دف و سنتور و تار را گران کردند

هر زمان با کمال پر روئی
بی پدر ها دلار را گران کردند

علی معصومی

باز می گشتم از همان چهار راهیِ باز

باز می گشتم
از همان چهار راهیِ باز
که در آن عصر تابستانی داغ
نگاهم با نگاهت
شده بود هم پرواز
پایم به زمین بند نبود
ساخته بودند برایم پلی از ابر و هوا
همهِ قاصدکان
خانه ها درب نداشت !
در حیاطی از درخت گیلاس
دو شکوفه ، افتاد به خاک
بازی باد با آنها شده بودش ، آغاز
در حیاطی دیگر ، چند کودک ، زل زده بودند به یک عکس عروسک
در حیاطی
پهن بود همهِ قالی ها
از تُرَنج وُ دشتی وُ کاشی ها
پسری با گُلاب پاش مسی
گُلاب می پاشید بر همهِ قندان ها
روی صندلی چوبی قهوه ای رنگی
نشسته بود ؛ مردی
داشت از خوبی خدا می گفت
که مهرش ندارد انتها
یک پرستو از راه رسید ، به لحظه نرسید ، زود پَر زد و زود پرید
مرد مکثی کرد
لرزان دو لَبش می لرزید
فریاد زد ، اَیُهاالناس ، دَم بیشه
لب مادی ، گُل نسرین شده باز
اَیُهاالناس ، رسید وقت نماز !
به دَمی ، جز کمی گَرد و غبار هیچ نماند
آن چنان تند دویدم که فقط سایه
من آنجا ماند !
یک دیوار
هرگز نفهمیدم که چرا ، وسط راه من و آن گُل من شد ، آوار
نتوانستم ، بروم ، برسم ، که ببینم گُل نسرین ، چگونه شده باز ؟
چه گذشتی دارد سال به سال
تا به کی
باید باشم وسط بوتهِ خار ؟
تو کنونم در آن غربت دور
من هنوز ، گلاویزم با این آوار
اَیُهاالناس ، یک وعده نماز نذرم بکنید
شاید برسد ، از ره آن غربت دور
بر دِل دلبستهِ من

یک ، آواز ... ...

سعید رضا علائی