گردش روزگار را گران کردند
هر زمستان بهار را گران کردند
باری از شانه بر نمی دارند
روی هر شانه بار را گران کردند
نه صدم ثروت جهان از ماست!
سهم پروردگار را گران کردند
برج و بارو به آسمان بردند
زندگی توی غار را گران کردند
به سواره بلیط خوش بختی
به پیاده قطار را گران کردند
دست در جیب مردمان بردند
اندک اندک فشار را گران کردند
کاسه لیسان شهر بدبختی
محتوای تغار را گران کردند
سیب سرخی به سوز سرما گفت
دانه دانه انار را گران کردند
سایساری به پا نشد اما
شاخ و برگ چنار را گران کردند
با تب و تاب صبح آزادی
میله های حصار را گران کردند
مفلسی توی کوچه حیران گفت
قیمت زهرمار را گران کردند
سدر و کافور و گور جای خودش
دف و سنتور و تار را گران کردند
هر زمان با کمال پر روئی
بی پدر ها دلار را گران کردند
علی معصومی
من بی تو دمی بسر کنم؟ نتوانم
دل برکنم و خطر کنم؟ نتوانم
خود را به میان سیل غم بسپارم
بیچاره و خون جگر کنم؟ نتوانم
از سایه امنت دل عاشق شده را
آواره و دربدر کنم؟ نتوانم
صد پنجره رو بروی خورشیدی تو
جز چهره ی تو نظر کنم؟ نتوانم
بازار تو گرم و فرصتم کوتاهست
بنشینم و هی ضرر کنم؟ نتوانم
وقتی که تو آرامش جانم هستی
جای دگری سفر کنم؟ نتوانم
من آمده ام که بیقرارت باشم
کار دگری توان کنم؟ نتوانم
علی معصومی
از چه داری با من مسکین ستیز دیگری
می کنی بر چهره اخم تند و تیز دیگری
کل عالم را به تسخیر خودت آورده آی
هر زمان در فکر فتح خاکریز دیگری
با تو هستم ای تمام شاخه ها دیوانه ات
پیله را بشکن برای جست و خیز دیگری
تا که خورشید فروزان را ببینی هر سحر
چاره کن راهی به امید گریز دیگری
شاید اینجا بد نباشد لیک در جایی دگر
شوق پرواز تو را دارد عزیز دیگری
تا به کی در کلبه تنهایی ات قایم شدن
زندگی من در هوای رستخیز دیگری
من فقط مشتاق پرواز و تماشای توام
با نگاه رقص بال و خُرد و ریز دیگری
تا سراغ از تو بگیرد آسمان خوشدلی
می خرم فردا برایت سینه ریز دیگری
علی معصومی
بیا به خاطر باران به آسمان برویم
به سمت عالم بالای بیکران برویم
برای هرچه که خوبست از نگاه آدم ها
برای رویش گندم، برای نان برویم
به پیشگاه پر از لحظه های بیم و امید
نه از برای جهنم، پی جنان برویم
کنار چشمه خورشید خود قدم بزنیم
و در نبودن ابری به سایبان برویم
حضور حضرت جبریل و پیک وحی خدا
که در مقام سروشست و ارمغان برویم
و بعد آنچه شنیدیم در حضور عزراییل
به پای کندن جان های این و آن برویم
اگر که قسمتمان شد میان هودج نور
به آستان رفیع خدایگان برویم
به بی نشانه ترین کهکشان سری بزنیم
به روی منحنی خالی از زمان بریم
به ناله های رعیت اگر امان ندهد
به رسم عرض ارادت به نزد خان برویم
در انتهای سفر بین لحظه های هبوط
به جرم اینهمه مستی دو استکان برویم
کنون که روزی و توفیقمان حواله اوست
به سوی منزل جانانه همچنان برویم
علی معصومی
خون دلست و جوهر اشک زلال ها
جانمایه های مزرعه ماه و سال ها
دیگر چه گویمت که تو آگاهی از دلم
از قصه ی نگفته و قال و مقال ها
گفتی که می رهانیم از دست روزگار
در آسمان آبی خوش پرّ و بال ها
از غم رها نکردی و افزون به غم شدی
ممنونم از تو در پی وزر و وبال ها
چیزی نمانده از طلب شادمانگی
نازم به غصه های دل بی زوال ها
پلکی زدی و ساعت خوابت فرا رسبد
تا کی به چشم مست تو آید مجال ها
جاماندگان تشنه لب باده توایم
چون کوزه شکسته به لای سفال ها
علی معصومی
چشم در چشم تو بودمکه حواست پرت شد
جای دیگر فکر و ذکر بی اساست پرت شد
تا به خاطر اورم ارج و بهای خویش را
روی دوش قاصدک ها اسکناست پرت شد
باد را هر رشته شالت به رقص آورده بود
روی گل های شقایق عطر یاست پرت شد
در میان چشمه سار و کوهسار پر غرور
خوشه ای از تاک انگور لباست پرت شد
صورتت را سمت بالا بردی و چشمک زدی
تا خود خورشید تابان انعکاست پرت شد
در قمار زندگانی جفت شش آورده ای
روی تخته نرد اگر پیوسته تاست پرت شد
از خدای خود چه می کردیکه طلب ای نازنین
اخگر اختر نشان از التماست پرت شد
بی نظیری که مراعات مرا کردی ولی
در کمال واج آرایی جناست پرت شد
علی معصومی
تو هم که نیستی
یک بغل آشفتگی دارم تو هم که نیستی
عالمی سرگشتگی دارم تو هم که نیستی
سرنوشتم را به زلف تو گره زد روزگار
با غمت پیوستگی دارم تو هم که نیستی
در هوای ناز چشمت از جهان خویشتن
شهرت وارستگی دارم توهم که نیستی
فصل پاییز و هوای نم نم بارانی ام
با خزان دلبستگی دارم تو هم که نیستی
تا شوم آواره شهر و دیارت نازنین
اندکی شایستگی دارم تو هم که نیستی
صد خیابان را گذشتم تا که پیدایت کنم
آنقدر ها خستگی دارم تو هم که نیستی
علی معصومی
از آن روزی که از دیدار لبخند تو محرومم
پر از تلواسه های گیر و دار طالعی شومم
رهایم کن مرا در جستجوی سرنوشت خود
که از روز نخستین بیدلی شوریده موسومم
خبر داری که منهم پا به پای آرزوهایم
فقط بازیگری در صحنه دنیای موهومم
کبوتر بودم و صد آسمان مشتاق بالم بود
کنون در پنجه تقدیر لاکردار محکومم
برو با نغمه های دیگران طی کن بهارت را
که جز بغض گلوگیری نمی پیجد به حلقومم
تلافی می کنم ای عشق نافرجام کارت را
که نقش صد خزان آورده ای در صفحه بومم
از این پس بی محابا دل به دریا می زنم زیرا
که از ناکرده های خویشتن عمریست مغمومم
علی معصومی
یادت نمانده این که نگاهی کنی مرا
مهمان بزم خاطره خواهی کنی مرا
با غمزه های فتنه گر دلبرانه ات
دلبسته ی خطا و گناهی کنی مرا
شاید برسم اینکه قدم بر سرم نهم
تا انتهای حادثه راهی کنی مرا
میرفتی و سپاه شلالی به پشت سر
تا پای بند حسرت و آهی کنی مرا
دلداده محبت دیرینه ات شدم
تا بی قرار هر چه تباهی کنی مرا
صد آسمان غزل شدنم را بهانه کن
تا وامدار چهره ماهی کنی مرا
خورشید مهربانی فردا چه می شود؟
تا محو جلوه های پگاهی کنی مرا
علی معصومی
چند سالی میشه که دلواپسم کردی چه سود؟
بین مردم بی جهت خوار و خسم کردی چه یود
پیش آین و آن مرا دیواته نامیدی که چه ؟
در زبان هر کس و هر ناکسم کردی چه سود
پیش آن چشمان اقیانوس لا هول و ولا
غرق در امواج موی اطلسم کردی چه سود
بچه رعیت را چه با باغ انارستان تو؟
بیقرار سیب های نارسم کردی چه سود؟
با زلالی مثل من ساحل تماشایی تر است
یا بروی صخره با کف واپسم کردی؟ چه سود
فرص کن مثل زلیخابی و من هم برده ای
سال ها تبعید کنج محبسم کردی چه سود
طعم شیرینی است امید وصال اما بگو
آمدی روزیکه با حسرت گسم کردی چه سود
علی معصومی