خوشا آن دل که دلبندش تو باشی

خوشا آن دل که دلبندش تو باشی
امید و لطف و پیوندش تو باشی

غم و شادی به قهر و آشتی ها
شکوه مهر و لبخندش تو باشی


حریم ساحت امن و امان است
جهانی که خداوندش تو باشی

در این جغرافیای بی نهایت
ری و بلخ و نهاوندش تو باشی

هرات و مرو کشمیر و دماوند
نشابور و سمرقندش تو باشی

شکار سحر و جادوی تو خوبست
خوشا دامی که پابندش تو باشی

به آزادی نمی اندیشند آن کس
که در شبهای دربندش تو باشی

چه فرقی میکند آن نقطه ای که
ارسباران و الوندش تو باشی

خوشا نخلی که لای برگ و باری
تب خرمای اروندش تو باشی

بهاران می رسد بی شک در آنجا
که فروردین و اسفندش تو باشی


علی معصومی

بهانه تو هوس بود و من نمی دیدم

بهانه تو هوس بود و من نمی دیدم
به جای دانه قفس بود اگرچه می چیدم

سر تو گرم نظر بازی و هوس بازی
چه کارهای عبث بوده هرچه کوشیدم

به سایسار درختت به جای ابر بهار
چه سیب های نرس بوده آنچه باریدم

به آشیانه کم از عنکوتیان هستم
که تار دور مگس بوده انچه تابیدم

سراب پهنه دشت تو را خطا دیدم
به لاله زار تو خس بود و من نفهمیدم

میان سینه من لحظه ای که می رفتی
همین بریده نفس بود اگرچه خندیدم

علی معصومی

مرا امید و نوید و بهانه و نازی

مرا امید و نوید و بهانه و نازی
مرا سرود و سکوت و نوا و آوازی

طنین مانده به شبهای بیقراری من
طلایه های سحرگاه شوق و ابرازی

به آسمان نگاهت قسم که دلتنگم
به جان بال و پرم اشتیاق پروازی

شکوه زلزله ی کوچه های ویرانم
که با تمام مهارت دوباره میسازی

مرا بهم بشِکن مثل کاکل مستت
که تار و پود تنم را به لرزه اندازی

نفس بزن بسرشانه های وحشی من
به مرتعی که دلت را همیشه میبازی

بگو که با همه ی آهوان دستانت
به سمت و سوی دلم دلبرانه میتازی

علی معصومی

بگو از کدامین دیار امدی ؟

بگو از کدامین دیار امدی ؟
که با لحظه هایم کنار امدی؟

مدارا نکردی، مروت که هیچ
تو ای غم برای چکار آمدی ؟

به هر گوشه ی زخمی سینه ام
جوانه زدی و به بار آمدی ؟

به آتش کشیدی جهان مرا
به شور و شری بی شمار آمدی

به آئین و ایل و تبارت قسم
به روی کدامین قرار آمدی؟


علی معصومی

سکوت شب و آه پر شرر و های های منی

سکوت شب و آه پر شرر و های های منی
نشان منی، داستان من و ماجرای منی

بیا که دمی با تو سر کنم ای بیکرانگی ام
 دوای تب و شور و حال دل بینوای منی

به تیره شبم حکمتی بنما تا که گم نشوم
چراغ من و آفتاب من و رهگشای منی


غبار مرا جز بخاک رهت جستجو چه کنی
به هر سببی ابتدای من و انتهای منی

بهانه کنم لحظه لحظه اگر با ترانه تو را
سرود من و نغمه های دل و سوز نای منی

چگونه تو را در هوای طلب آرزو نکنم
پگاه من و مشرق سحر و روشنای منی

کجا بروم تا خبر دهی از روز آمدنت
که میرسی و مژده میدهی و پا به پای منی

اگرچه تو را آسمان نظر وسعتی دگر است
به کنج قفس آب و دان من و اقتضای منی


علی معصومی

باید که تو را ورد زبانم کند این عشق

باید که تو را ورد زبانم کند این عشق
آرامش پیدا و نهانم کند این عشق

روزی که نشان از تو بگیرم دل خود را
دیوانه بی نان و نشانم کند این عشق

جان در طلب مهر تو دادیم و غمی نیست
باشد که تو را جان جهانم کند این عشق


بالای بلند تو سلامت که به پایت
هر لحظه مرا برگ خزانم کند این عشق

وقتی که توئی شمع و چراغ شب تارم
پروانه بی تاب و توانم کند این عشق

دنیا من و عالم سرکشتگی ام باش
تا اینکه تو را روح و روانم کند این عشق

ای نبض فرو خفته بزن شعله به جان رثتا
سودای تو را در شریانم کند این عشق

علی معصومی

مسیر ابر و باران را رفیق راه می خواهم

مسیر ابر و باران را رفیق راه می خواهم
بشوق باغ و بستان دلبری همراه می خواهم

میان اینهمه نامهربانی های بی پایان
رفیق عهد و پیمان همدمی اگاه می خواهم

برای انکه در یادم بماند صبح سرمستی
شب تاریک هجران را  تبی جانکاه می خواهم

تمام گرگ های این بیابان خوب می دانند
شکوه ماه کنعان را میان چاه می خواهم

هزاران کاروان از واحه های تشنه نوشیدند
علاج درد هجران را از این درگاه می خواهم

نمی دانم چه خواهد شد شب شوریدگی اما
عبور از موج طوفان را به لنگرگاه می خواهم

فضای سینه ام تنگست و سر دیوانه تر از پیش
طلوع بامدادان را به لطف آه می خواهم


مرا با خویش وانگذاز ای مهتاب نور افشان
جواب ناشکیبان را به روی ماه می خواهم

علی معصومی

جامانده ام به پیله ی زندان خویشتن

جامانده ام به پیله ی زندان خویشتن
سر برده ام به چاک گریبان خویشتن

سرگشته ای به دایره ی مرکز جنون
سیاره ام به خوشه کیهان خویشتن

دلخسته ام از اینهمه سرپوش بی دلیل
در کهکشان به طره عریان خویشتن

چون ذره ای که می رود و دل نمی کند
از جستجوی هسته و بنیان خویشتن

از بسکه پشت پرده تزویر دیدنیست
شک کرده ام به ساحت ایمان خویشتن

از سفره های شادی و غم واقفم ولی
سر کرده ام به نان و نمکدان خویشتن

از خود بریده ام، من دیوانه کیستم؟
تا پس دهم به آینه تاوان خویشتن

خون دلست روزی من ای بهار مست
نوشی بده به نکهت باران خویشتن

من بسته پای صبح سرآغاز خلقتم
تا کورسوی لحظه ی پایان خویشتن


علی معصومی

ای شب حسرت دوای درد باش

ای شب حسرت دوای درد باش
آتشی در سینه های سرد باش

در غم دیرین رویای وصال
آبرو داری نموده مرد باش

مهلتی ده خاطری آشفته را
التیامی خاطر شبگرد باش

مرد میدانی قماری تازه کن
روی موج تخته های نرد باش

همنشین مخمل و آلاله شو
قطره ای از خون ورداورد باش

ریگ صحرا را نمی چیند کسی
گوهر تکدانه، دری فرد باش

یادی از قول و قرار رفته کن
آنچه عشقش با دلم می کرد باش


علی معصومی

مرا از یاد خود بردی تو هم از یاد خواهی شد

مرا از یاد خود بردی تو هم از یاد خواهی شد
به بادم داده ای روزی تو هم بر باد خواهی شد

شکار دانه و دام تو گردیدم، ملالی نیست
تو هم بی شک اسیر پنجه ی صیاد خواهی شد

به هر دستیکه دادی پس بگیری با همان دستت
در این گردونه ی عبرت تو هم استاد خواهی ش


من افتاده را با دیده ی تحقیر خود ننگر
یقین دارم تو هم درگیر این رخداد خواهی شد

بقای شادی و غم را تفاوت های چندان نیست
تو هم روزی خبر از جمع این اضداد خواهی شد

برای ماتم و غمناله ها،خود را هم مهیا کن
اگر از درد و رنج دشمنانت شاد خواهی شد

لبت قلاب ماهیگیر دریا را اگر نوشد
خبر دار از خطای ماهی آزاد خواهی شد


علی معصومی