لطیف است و فریبا تر ز گلبرگ
نمیچسبد به ساقه سخت چون برگ
بود خوش خلق و خو بی خار و آزار
کسی که هست در اندیشهٔ مرگ
علی اکبر نشوه
ای دو چشمت روشنی بخش شب تارم بیا
لب به شکوه کی گشاید این دل زارم بیا
کوچه آشتی کنان باشد چه زیبا کوچهای
قهر یاران میشود مهر و صفا یارم بیا
من چه پنهان دارم از تو دل ز دستم بردهای
ای تمام خاطراتم تو، تو دلدار دارم بیا
نوبهاران آمده صد آینه گل در بغل
تو برایم چون گلی امشب به دیدارم بیا
با ترانه در فضای عاشقانه بهر تو
می زنم با ساز خود، من تو را دارم بیا
باغ بیگل کی برد از دل غمم را ای صنم
ای گلم باغم همه گلهای گلزارم بیا
فروغ قاسمی
ای دل بیا تا بشکنی این بندهای آهنین
برخیز و پروازت دهـــم تا قلههای بیزمین
خورشید شو در نیمـــهشب، باران ببار از آتشت
در باغ خاموشــــی بتــــاز، چون رعد و برقِ سهمگین
هر لحظه دریایی شوی، هر لحظه طوفـــانی دگر
بر موجها افـــــشان نوا، با نای عشقت دلنشین
چون غنچهای سربسته بود، راز دلت در باغ عمر
امـــا شکوفــــا کن سخن، با بوســــهای از آفرین
ای نــــور جان در جان ما، ای روشنی در شــــبزده
بر ما بتابـــــان تا شویم، با نور عشقت همنشین
ابوفاضل اکبری
دردی به دلم مانده که درمان شدنی نیست
هم درد زیاد است ولی هم سخنی نیست
خشکیده شُدِ چهره و رخسار غمینم
در پهنهء صحرای دل ما چمنی نیست
هی طعنه نزن،نیش مزن،انگ مچسبان
حیف است که چینیِ دل ما چدنی نیست
نامُردَنِ مان خِجلَتِمان گَشته مسیحا !!!
ما جان به لبان مرده ایم اما کفنی نیست
ای حضرت شاعر *تو کجایی که ببینی
صدسالِ گرانی است و ارزان شدنی نیست.
.
.
.
حسن تاجیک قلعه
هان بین چه کرده ای،
به خصم،
که حتی ز بعد مرگ،
دست از سر استخوانت نمی کشد،
و چون،
کرکسان زشت،
به روز وداع مردمان با پیکرت،
در آسمان...
زوزه می کشد...
هان بین چه بوده ای،
که عدو،
ز ایمان و عشق تو،
چنان مار زخم خورده،
به خود درد می کشد
تو زنده ای و
به تاریخ «رهنما»،
مرده است،
آنکه،
می کشد او
کودکان، ... زنان...
راهت چراغ
رهروان
طریق باد!
یادت چون تیغ،
بر دل دشمن،
نشسته باد!
نامت چو «عشق»،
همچو «بهار»،
زمزمه ی روزگار باد!
مردی...
مقابل نام تو،
«تعظیم» می کند....
حسین جباری
نترسید ما با شما هستیم
زمزمه ای ان سوی دیوار!!
توهمی در سر خوابی در رویا
صدایی می آید دستی دراز میشود
دشمنست یا شیطان ؟ نَبردی سپید
دوراهی بین دل وعقل یا انتخابی سیاه!؟
صدایم میزند از درون یا پشت دیوار های شهری خسته
آری شهر ما تاریک است شهر ما انقدر مرده که خسته شده
پایان ما همین است صدایی پشت دیوار ...
روح الله کیانی
در جیبِ من عطرِ تو جا مانده، بیصدا
چون سایهای که محو شود در غبارِ ما
رفتی، ولی هنوز نفسهای خستهات
بر شانههای شب زده در پیچوخم رها
گفتم: "بمان!" ولی تو چو باران گذر شدی
بوی تو ماند و خاطرهات ردِ یک صدا
وقتی که از کنارِ دلم بیخبر گذشتی
بُردی مرا، ولی نَبُریدی ز جانِ ما
بر شانهات نشست و نفهمیدی، آه، کاش
یکبار عطرِ تازه بگیری، به نامِ ما
دیگر چه فرق دارد اگر دور میشوی
عطرِ تو مانده است، شبیه نفس، به جا
محسن اکبری نفس
دوستت دارم
حروفی که بر محور قلب می نشینند
و یک تنه عقل و هوش می برند
سروش جلالی