در این شب تاریک و غم‌انگیز و بی‌پایان

در این شب تاریک و غم‌انگیز و بی‌پایان
یاد تو می‌آید به دل، همچو نگاهی جان

ای یار رفته، بی‌تو دلم تنگ و بی‌قرار
جای خالی‌ات در دل، همچو زخمی بی‌درمان

هر گوشه‌ی این دنیا ، یاد تو را دارد
بی‌تو همه جا خالی، بی‌تو همه جا ویران

قلبم به یاد تو، هر لحظه می‌تپد
دردی‌ست که با من هست، در هر نفس و هر آن

در خواب و بیداری، تنها تو را دارم
تنها خیال توست، آرامش این وجدان

بی‌تو بهاری نیست، در این دل پاییزی
بی‌تو جهانم سرد، بی‌تو همه جا طوفان

ای کاش که بازآیی، ای کاش که برگردی
تا این دل تنها را، از غصه کنی درمان

اما اگر نیایی، یاد تو را دارم
تا در دل این غم‌ها، باشد مرا سامان

ای یار رفته، بی‌تو دلم تنگ و بی‌قرار
جای خالی‌ات در دل، همچو زخمی بی‌درمان

علی سان

وه چه فریادی میان سینه مدفون کرده‌ام

وه چه فریادی میان سینه مدفون کرده‌ام
من سکوتم را به نام عشق مجنون کرده‌ام

سرد و سنگین باشد این فریاد مانده در سکوت
در غریبی جام چشمم راپر از خون کرده‌ام

من نگفتم راز دل جز با خدا بهر کسی
کاین چنین ماری درون خانه افسون کرده‌ام

با وفا و عاطفه با عشق و یاری خانه را
چون بهشتی بهر آن چشمان مفتون کرده‌ام

من که فانوسی به کولاک زمستانم به شب
چون بگویم؟ چهره‌ام را با چه گلگون کرده‌ام


فروغ قاسمی

دلم تنها عجب غم دارد امشب

دلم تنها عجب غم دارد امشب
فضای خانه ماتم دارد امشب
دگر شور و صفا از خانه رفته
به دیده حال باران دارد امشب
دگر روی خوشی از من گذشته
نفهمیدم تو را بر سَر چه گشته
تو چون شمع فروزان آب گشتی
دلت دریای چون وصل بهشتی
چه شبها از برایم غصه خوردی
غم دنیای خود در سینه بردی
تو رفتی زندگی از هم گسسته
همه جان و تنم در هم شکسته
نمیشد باورم آن کوه غم ها
به آسانی ز دنیا چشم بسته
ز بعد رفتنت زخم جگرسوز

شود سر باز هر لحظه به هر روز

ابوالفضل قزاقی

من و این راهِ بی‌راهه

من و این راهِ بی‌راهه
پُر از زخمای آغوشیم
نگاهم کن که می‌رقصم
به سازِ مرگْ بی‌هوشیم
شعورِ رفتن از دنیا
صدای بمب پاهاته
نمی‌دونی هنوز قلبم
چقد شبرنگِ چشماته
کجای جاده ایستادی
که این پایانِ بی‌راهه است
میونِ چشمک و پلکم
تو اون اشکی که اُفتاده است

علی رفیعی وردنجانی

شاد بودن ، شجاعت دل‌انگیز روح تو در جهان است

شاد بودن ، شجاعت دل‌انگیز روح تو در جهان است
در روزهای به نظر ملامت بار،
هرکه رخت روح خود را از رخوت غم رها کند،
نقش هنر خود را در گنبد گیتی به پا کند.


حسین آریا

قسم به شمس نگاهت

قسم به شمس نگاهت
به سردیِ دم ِ آهت
نشست پای دل من
به چله ی سر ِ راهت
قسم به آه صبوری
به حُرمِ آتشِ دوری
خمیده قدِِّ غرورم
به زیر تیغِ صبوری
قسم به سوز نیایش
به لمسِ گرمِ نوازش
دقیقه های مرورم
لبالب از غمِ خواهش
قسم به شعله ی لرزان
به ماهتابِ فروزان
شدم اسیر ِ نَبَردِ
نفسِ بریده ی ِ هجران
قسم به داغ شقایق
به سبز ِ باغِ حقایق
فدای چشم سیاهت
دلم به عشق تو لایق

رقیه صدفی

زیبا ترین قرارم در همه عمر تویی

زیبا ترین قرارم در همه عمر تویی
باز هم عاشقانه ترینِ همه عمر تویی

دل به پایت داده باشم یا که نه
ای دل به پایم مینشینی یا که نه

داستانی نو بگویم روایت می‌کنی
داستان عشق گویم حمایت می‌کنی


مینشینی پای داستانم ، نوا و صدایم
خوش آواز نیَم من هستی پایِ آوایم

روزی روزگاری دیدم رویایِ رویایی
شاعری،زیر چتر،درین هوایی بارانی

نشستی پای داستانم آوا یا نوایم
اشعاری دروغین در امواج صدایم

بیت بیت شعرم همه سفسطه بود
این بیت سخن از عشق پروانه بود

باز گویم تو آن شمعی و دل پروانه
مینوشم مستانه می درین میخانه

علی مرتضی موحدی

گفته ای با عشق پیدایت کنم

گفته ای با عشق پیدایت کنم
گر تو را دیدم چو لیلایت کنم

هر دعایی من کنم آمین تویی
گفته ای با عشق شیدایت کنم

می‌شود هر آن پرستیدت تو را
خواستی از دل که من رامت کنم

شیشه عمر دلم چشمان توست
قول دادم من تماشایت کنم

بی توانم از ندیدن های عشق
قول میدادی که حاشایت کنم

باز در خواب دلم دیدم تو را
گفته ای نرگس به دریایت کنم

در دلم غوغاست هر گه بینمت
گر بخواهی غرق رویایت کنم

میتوانی با نفس جانم دهی
نرگس دل محو دریایت کنم

گفت قلبم می‌روی دل گفت خیر
حال رفتی قلب همراهت کنم

گر بخواهی من که جانم میدهم
قول دادی چشم در راهت کنم

چشم دوزم‌ من به در گوشم به دل
تا که چشمم سرمه پایت کنم

بینوا قلبم که زندانی به توست
خواب را من محو رویایت کنم

جان دل قربان یک دم بودنت
جان به عشقت نذر محرابت کنم

هر نمازم را دعایت کرده دل
من نمی‌خواهم تو را آهت کنم

رقیه نصیری