چشمانت میداند و من میدانم و عشق میداند و من
در باغ خیال تو، شوقی در دل من
عطر حضورت میچرخد و جانم در حسرت توست
در انتظار دیدار، غم در دل میسوزد و من
رامتین پورحسن
در گذشت زمان عشق و ایمان پر زد و رفت
چون دیدار به دگر بار نیامد معشوق حوا جا زد و رفت
فاطمه محدث خالصی
من فکر میکنم آدم ها
به یکباره نمی میرند..
ما همچنانکه زندگی میکنیم
پازل مرگ را کنار هم می چینیم
مثلا خود من
امشب به انداره یک تکه ی پازل،
مُردم...
امشب که تو تا سر حد نفرت مرا آزردی
آساره نظری
صدای واژه ها
در سکوت ِ شب
آنقدر کم شده بود که
صدای قطره قطره آب را
می شنیدم
از لوله ی شکسته روی تن ِ حوضچه
فرو می چکید ...
باد آواز می خواند
لول می خورد
و دلبرانه می رقصید
با دستانش
میان شاخ و برگ ِ نخل حیاط
ماه می درخشید در کنار ستاره زهره
و آسمان مقر آبی رنگ همیشگی
ابری ، نقش نمی زد...
آسان می بست
پلک های سنگین مرا
صدای جیرجیرک ها
پریشان کرده بود
دست های آرام ِ شب ، گیسوانش را
اما هنوز شنیده می شد
آرام آرام صدای پای گُل ها
در خانه های تو خالی بر بستر ِ پوک
و نا امن ِ زمین ...
آنقدر که می ترساند
آنچه که واقعیت نداشت ....
و صدای باد
همچنان بی مرز می آمد
که خبر دهد
خشک شدن گل های محمدی
و بهار نارنج را
و ببندد چشم گل ها را
برای آرامش روز
و پوشاندن صدای
تکواژه هایی که در تاریکی ی خانه چون نفس کشیدن ببر
مخوف شده بود ...
زیبا سرک می کشید
در حصار عشق ِ ناتمام
آن روی پنهان ِ شب را
هر شاخ و برگی که به راه خوابید ...
اما دوباره
به گوش می رسید
صدای گفت و شنود اهل ِ باغچه
صدای مشوش و دربند
که فرسنگ ها
دور از دستان یار
در حسرت می سوخت
و صدای باد
همچنان بی مرز می آمد ...
محبوبه برونی
تا کی باید نگاهمُ بدزدم از نگاهِ تو
بترسم از دوریِ تو دور شم از سپاهِ تو
تا کی باید بجای تو بغل بگیرم بالِشُ
تا کی باشم توو حسرتِ کاشکی بدونم حالِشُ
کاشکی بدونی که شبا بدون تو رنگِ غمه
تا صُب بیدارم و روزا غُر میزنم سرِ همه
سر میکشم یه جرعه از تلخی خاطراتی که
رقم زدم بدونِ تو توو کوچه های باریکِ
شهرِ گرفته حالی که حالِ منُ گرفته و
دلیل پروازِ من و بالِ منُ گرفته و
دیگه رمق ندارم و نمیکشم بدونِ تو
میدونی که حتی نفس نمیکشم بدونِ تو...
مهدی خوجانی
بدیدم عکس شُش روی سیگاری به یادم آمـدعهد خواستگاری
به من گفتن که تو اهل سیگاری هزاران نه بگفتــم بــا قراری
بگفتم گل جــوانی ســــربه زیرم به حکمت برترم گر برد باری
عضنفر با قلـــی هــر روزه تنها به غمزه صحبت دود وسیگاری
همیشـــه دود را از دور دیــدم بچشمم رفته اشکم گشته جاری
همان روزاین به گفتم بادلی شاد بودتضمین مهر خواستگاری
زمن پرسند که اهــل دود هستی جواب ناب گویم نـه بـه زاری
نفس از من کُند دور ایــن مخدر کشدافیون به جانم شرمساری
پـــدر پنــدی بــدادم بـــا وصیت که لبها نا رسد جـانا سیگاری
جوانـــم تا جـوانــی دور افیون قوی شو،دل مبندبرمی گساری
اگرچه اهل افیـــون دور دورم مخدر خار نــزدم دور خواری
نوشتم نکتــه ای یــاران همراه ز افیون دور،نـی آن دوستاری
مقـــدم از ازل دوری کنـــد دود وصیت هم کند دوراز خماری
منصور مقدم
دیشبی به سرم زد که چیست آزادی
جز یاد و خاطر آنان که فرزاد می روند
گفتم به عشق که نمونه ای ز رهایی تویی
گفت همچو کسانی که بی داد می روند
گفتم به یار که بی داد یعنی که چه
گفت یعنی کسی که جز استبداد می رود
پس رهایی نه آنست که برون ز قفس
پرندگان پرنده با همزاد می روند
بلکه رهایانند آنان که با بال خود
سبک بال و آسوده با باد می روند
این زندگی حلال کسانی که همچو سرو
آزاد زیست کرده و آزاد می روند
محمد حسام باباگلی
من همان خاکم که خاکستر شود معنای من
تو همان نور امیدی که شود بار دگر دنیای من
من که جسم خاکیم هر لحظه می افتد زمین
تو که نور قایتی می شکافی در نهایت این چنین
معنی وصل وصالم را تو می فهمی همی
حالمو بشمار کدام روز پیک امید منی
من چنان شرمنده ی نبض وجودم می شوم
از خودم بی خودولی مست حضورت می شوم
من تمام زندگی را لحظه ای یاد تو می بینم
از حیاتم تا مماتم ذره ای بیشتر نمی بینم .
زهرا شعبانی