ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
و آن ماه فروزانی محصل تو آن جوایا ی عرفانی محصل
به دنیایی که تاریک است از جهل همان خورشید تابانی محصل
بخوان قرآن کلام هی داور یقین حافظ به قرآنی محصل
همه فکرت بود آینده سازی تو از آینده سازانی محصل
کلاس و مدرسه خرم ز بویت گلی و لاله ای جانی محصل
بجنگ با جهل دائم ای محصل یقیناً شیرمیدانی محصل
قسم قرآن که خورده برقلم ها اداء حق تو می دانی محصل
درختت بارور با علم و دانش همان معدن که پنهانی محصل
به فکر و ذکر داری صد معما به خدمت نسل انسانی محصل
عجب روز خوشی داری گرامی شعاع عهد و پیمانی محصل
منصور مقدم
بدیدم عکس شُش روی سیگاری به یادم آمـدعهد خواستگاری
به من گفتن که تو اهل سیگاری هزاران نه بگفتــم بــا قراری
بگفتم گل جــوانی ســــربه زیرم به حکمت برترم گر برد باری
عضنفر با قلـــی هــر روزه تنها به غمزه صحبت دود وسیگاری
همیشـــه دود را از دور دیــدم بچشمم رفته اشکم گشته جاری
همان روزاین به گفتم بادلی شاد بودتضمین مهر خواستگاری
زمن پرسند که اهــل دود هستی جواب ناب گویم نـه بـه زاری
نفس از من کُند دور ایــن مخدر کشدافیون به جانم شرمساری
پـــدر پنــدی بــدادم بـــا وصیت که لبها نا رسد جـانا سیگاری
جوانـــم تا جـوانــی دور افیون قوی شو،دل مبندبرمی گساری
اگرچه اهل افیـــون دور دورم مخدر خار نــزدم دور خواری
نوشتم نکتــه ای یــاران همراه ز افیون دور،نـی آن دوستاری
مقـــدم از ازل دوری کنـــد دود وصیت هم کند دوراز خماری
منصور مقدم
بلا گردیده پیـــرامون انسان گرفته ازوجودش نازنین جان
همان جانی که ایزدداده اورا به آداب نکـــو پــروده او را
چو ابلیسان ره آ دم بـدیـدنـد هزاران دام از بهرش تنیـدند
به نیرنگی وریا نقشه کشیدند که تا خود بودن اورا بگیرند
همیشه نزد وی بودند رنگی به حلیه بارها کردند زرنگی
نکردند رحم بر اهل وعیالش شده معتاد وی بنگربه حالش
زهرافیون ز تزیقی ومرفین چوپیداهم نشد،شدنال ونفرین
چوحالش بد،نه حقی نی حسابی همیشه صاحب افســرده حالی
بسی گویند فلانی خیر ندیده همه گویدیقین تریاک کشیده
همه گویند اورنگش شده زرد خودش داندکه باشد مایه ی درد
سخن گویدولی پوچ ازمعانی سخنها کذب گــوید آنچنانــــی
تمام خانــواده در عــــذابنـد دریغایک شب آسوده بخوابند
نداردجای هرجا می نهد پای همه گویند معتاد آمــد ای وای
بشـر تا کی چنین بیعار بودن به دام اهـــرمــن بیمـار بودن
مرام یارشادان چهره خوکن چراغی مشتعل برمهره خوکن
نگراصلت چه بوده ازکجائی بدان وقتش رسیده بر خودآئی
مرو نـزدیک افیــون بد آئین به گیتی پیشه بایدعلم هم دین
طعامت طیبــات نـاب داور قـوی سازدتنت راپاک یکسر
بجای شیره وتریاک وافیون تناول ماهی ومرغ وفسنجون
اگر عزت بجوئی با شـرافت نمادوری ازاین ننگ ورذالت
ندادم پندیاراحق همین است ره ومهرخدائی اینچنین است
که قدرَت رابدانی ای جوانمرد جوانی سرفرازی و نکومرد
همین نکته نکورا گل بدانی نمائی تــرک افیون یار جانی
عمل در کار به باشد ز گفتار که مرد بی عمل گردد گرفتار
اگر حرفی زنــی مردانه باشد برابر با عمــل جـــانانه باشد
ببندیم عهـدآن عهد هم خدائی ز افیون تا ابد جان را رهائی
اگر خواهی شوی مقبول، دانا شوی محبــوب دلهــای توانا
گریز ازاعتیاد این مرگ هستی مگر از یاد بــردی رمز مستی
چو خواهی درنیفتی در هلاکت به سجده رونما عشقت عبادت
مقدم پیشه ی خـود کن عبادت که در عقبی شود از تو حمایت
منصور مقدم
العجل آقا بیا
وعده دادی یار کی این وعده اجرا می کنی
طی شده عمرم ولی امروز و فردا می کنی
سالها و ماههــا چــون برق و بادی در گذر
العجل آقا بیا آقا بیا مجــذوب دلها می کنی
منصور مقدم
ای آب روان که صد مرادی ای اصل همـــه نکو نهادی
شد زنده زتــو تمام موجود از روز ازل هر آنچه را بود
ای مظهر پاکــی و صفا خو ای معدن مهر تو مهرمی جو
ایزدکه چنین صفت تورا داد پاکی به جهان نموده دل شاد
از ابـــــرعطا تو بر زمینی ای آب روان نکــو ثمینی
صدلطف زتوبه خاروخاشاک چون آمده ای زسوی افلاک
سر شاد شــــود دل گیاهان هم شاد شـــود روان انسان
هرزره طمــــع به آب دارد کی تشنه ی آب خواب دارد
بنگر به زمین گشوده دستان چون دست نیاز حق پرستان
ای آب روان نمـــــا ترحم بر خاک زمین و مـال مردم
سیراب نمـــا زمین زرحمت ای آب روان کمـــال همت
منصور مقدم
نسیم مهـــر آمـد مهـــر آغاز دوباره شد درهر مدرسه باز
بهاری شدکلاس، درس خرم معلـم باغبــان با مهـر همـدم
به صف گلهای خوشبوی معطر زمین مدرسه سبزاست سراسر
چقدرخوشبوشده بعد از زمانی کلاس و مــدرسه بــا شادمانی
کلاس ومدرسه شاداب ودلکش زعطردانش است زیبا ومهوش
یقین، امیـد راه ایــــن گلستان شودازپرتوش گل خاک ایران
ز مهر دانش آمــوزان پــر کار فروزان راه مهرازفکروکردار
تلاش است کوکندگل باطراوت طراوت بخش مـا مهـر ولایت
به کو وکوچــــه و شهر خیابان همه سرزندگی شاد ندعزیزان
اگرچه برگ ریزان است وپاییز کلاس ودرس گشته مهر لبریز
مقدم دوست دارد مهــــر یاران که همراهی کندمهرهردبستان
منصور مقدم