آینده در پیش من است، آنگاه که در یاد منی

آینده در پیش من است، آنگاه که در یاد منی
اسمت به روی قلب من، هک گشته با نام مهی
ای واژه‌ی کوتاه و کم، اما معانیِ فقیه
جز یاد تو در سینه‌ام، در دین من باشد وقیح

سعید دهباشیان

کودک به راه مدرسه بود

کودک به راه مدرسه بود
که شناخت عنصر سرب را
آن‌گاه که گل سرخش را داد
به ادامه‌ی سپیده‌دم
تا به هر کجا که می‌خواهد
بگشاید رنگین‌کمانِ هَجوش را

چندان نمی‌توانست کبوتر که بر بام‌ها
انشعاب گیرد از دقیقه
و تهدید می‌شد به شوره‌زار وبا
اگر که پنجره زبانی می‌خواست
صیقل‌خورده از دورنما

بسته بودند دکان‌های منزلت آدم
به بازار چاقوفروشان
آن‌جا که شکاف سرخ جامه‌ها
آواز می‌دادند مردگان خود را

سلاخان بر لب جوباره‌ها به وجد می‌آمدند
از درازای ناله‌ی گل‌های سرخ
و انبوه تخت غسالخانه
با مردگانی چرب از روغن کشیده‌ی تفنگ

زاری
کوسه‌ی کوچه‌های شب بود
که ماهی دل را می‌جُست
چون پوست‌کَن که می‌آمد
برای شکار شیرِ خالکوبی

نه ستاره بود، نه بادکنک
نه فروشنده‌ی آینه، نه پرتوهای همنوا
انبوه خورشیدهای پلاستیکی بود و
سایه‌ی زُهدِ نیمروز
که گنبدهای خوراکی را می‌خورد و
تازیانه‌ی جنگل‌ها را می‌افشاند

اما نترسید آن کودک
که به راه مدرسه آموخت عنصر سرب را
او که صدای ترشح سبز نخستین تاک را شنیده بود
و می‌دانست چگونه باژگون کند
طعم سوزان فلز را
تا چکاننده‌ی ماشه حس کند
شکاف حقارت را از درون
حقارتی که کشیده شده است چون یک نت
بر ضرباهنگی که هنوز سرریز است
از پای‌افزار پای چپ قابیل.

حسین صداقتی

به سان باد می کنم طغیان

به سان باد می کنم طغیان
و موج موهایت، سمفونی خروشان من
بی پرده نگاه ساختن، و چون چشمه پاک طینت
گویی کز کوهی جوشیده می آیی
و آتشِ دمادم، بر پیکر شرحه شرحه روح
همچون طلب بارانی قریب، جان بخشی نهیب
بیهوده نیست انتظار بی پایان
آنگاه که حضورت بر دَوَران پر ستاره خیال
سایه می اندازد
چون می شود خورشیدی فروزان تر از تو؟
و ماهی چون من؟
و معنای نور
عاقبت، پایان، در کدام سیاه چاله خاطره رقم خواهد خورد؟
و تو میدانی...

مهدی مجیدی

انگور ِ لبت بَه چه رسید و شده پاییز

انگور ِ لبت بَه چه رسید و شده پاییز
من مست شدم جام ِ لبانت شده لبریز

تقویم ِ پر از عشق، در این کلبه ی کاهگل
من در بغلت این تن ِ ما وسوسه انگیز

هر آخر ِ شب گوش به آواز ِ شباهنگ
در صبح به کنسرت ِ کلاغان ِ سحرخیز

افتد ز ِ تهاجم، به زمین برگ پی برگ و
تا یاد دهد نغمه ی همراه ِ دل انگیز

چون خیس ز ِ هر بوسه ی باران تن ِ این خاک
دستان ِ خودت حلقه کنی تا نخورم لیز

انگار که پاییز، بهار ِ دگری است
هر برگ ِ خزان، رنگ به رنگ و شده گلریز

همراه شو، با عشق بسازم سفرم را
من مِهر بزایم و َ تو با عشق بیامیز

رضوان امیری رسکتی

غم مخور،غمگین مباش،ای نازنین

غم مخور،غمگین مباش،ای نازنین
شاهد هر درد و رنجی هستیم،روی زمین
مرگ آسانش می‌کند زین همه سختیِ جان و هر اِسارت آزادش می‌کند
هر چه هست اعمال ماست جمله‌ی معروف رفتارش چه بود
بی جهت مرگ را ترس ندان آنچه ترس هست ترس از ترسیدن است
خِرَد را در خدمت تکلیف بدان زندگی را صرف بودن،مقصد کیش اَت بدان
گر دلت تنگ شد زِ هَر غم و غصه ای دل خِرَد نشناسد و سوزد زِ هَر غم و غصه ای
بهره چی اینقدر خود را سوزانده ای عمر جاودان،پس از مرگ است و مرگ هست قصه ای
تازگی هیچ وقت ندارد،زنده یا مرده بودن آنچه تازَست،زنده‌ی جاودان بودن

بی جهت نالیم،این است ماجرا شادیت را پیشه کن،خود را مکن ماتم سرا
یارب،ای روشنگر معنای ما خود سپاریم را به تو،تا آسوده باشیم،زین همه چون و چرا

محسن نادری

آسمان ابری چشمان نم نم باران دارد

آسمان ابری چشمان نم نم باران دارد
دل طوفان زده را باعث حیران دارد
درد دل های مرا کوه پاسخ ندهد
حلقه چاهی بگزینم که حواران دارد
هرکسی دید مرا انگشت بدهان چرا
موسم گل وبهاران چنین آفت طوفان دارد
همه روز زندگیم بود حاصل پائیزی دل
با همه دلخوشی ها باز سر گریان دارد
سایه غم ، گرفته همه اطراف مرا

دل بارانی من بی تو حس بیابان دارد
باران بازببار بر مرغزار خاطره ها
هر که آهی بشناسد جامه دریدان دارد

عبدالمجید پرهیز کار

من امروز شاد و سَر مَستَم

من امروز شاد و سَر مَستَم
پُر از خوش حالی و شور و شَعَف هستم
بِسانِ کودکی ، که تنها آرزوی او
عروسک بازیست من هستم
چه احساسی ، چه افکاری
چه حالِ خوب و احوالی
به ناگاهان بِترسیدم که شاید
من از زمینم رَخت بَر بَستم
شدم همچون پرنده ای سبک بال
توانِ پرواز دارم در همه حال
چه خوب است این حالم
لذت بخش ، اَحوالم

خداوندا:
از این احوالِ خوب باز هم
به این بنده عطا فرما...

فرانک بهمیی

سرمست ازشادی بودیم

سرمست ازشادی بودیم
درتابستانی گرم
شناوردردریای چشمانت
پاییز ازراه رسید
وگرمای عشق را
به بادخزان سپرد

سید حسن نبی پور