او رفت ، حتی نگاهی به پشت سر نکرد

او رفت ، حتی نگاهی به پشت سر نکرد
گذشت زِ من ،پیدا کرد او عشقی دِگر
چگونه جدا گشت سرنوشتمان زِ هم
خداوندا.....
چنین چیزی می شود مگر
چگونه خاطرات او را بیرون کنم زِ سر
در خیال
آینده را با او ساخته بودم نه هیچ کسِ دِگر
کنون که تنها و بی کس و گریان دل شکسته ام
کنم شبانه روز من فقط این دعا
نشود او خوش بخت هرگز، با هیچکسِ دِگر


فرانک بهمیی

تو مجبوری که این بار هم بمانی.

چند صباحی ست که نا سازی کوکِ زمانه
بِرنجاند ، بِگریاند مرا با هر بهانه
چه زجر آور و سخت است اینکه
نمیدانی بمانی یا نمانی
زِ یک رو ، تو دِلت خواهد رَوی
آزاد گردی
زِ یک رو ، بسته بر پاهایِ تو
زنجیرِ سختی ، زِندگانی
که مجبوری بمانی و بمانی و بمانی
چقدر حال بدیست اینکه خدایا
فقط سر در گُمی ،بین دو راهی
فقط اجبار است
اجبار....
تو مجبوری که این بار هم بمانی.

فرانک بهمیی

من امروز شاد و سَر مَستَم

من امروز شاد و سَر مَستَم
پُر از خوش حالی و شور و شَعَف هستم
بِسانِ کودکی ، که تنها آرزوی او
عروسک بازیست من هستم
چه احساسی ، چه افکاری
چه حالِ خوب و احوالی
به ناگاهان بِترسیدم که شاید
من از زمینم رَخت بَر بَستم
شدم همچون پرنده ای سبک بال
توانِ پرواز دارم در همه حال
چه خوب است این حالم
لذت بخش ، اَحوالم

خداوندا:
از این احوالِ خوب باز هم
به این بنده عطا فرما...

فرانک بهمیی