وقتی ک حرف ناکسان شمشیرمیشود
وقتی دلی به چنگ حرفهاشان اسیرمیشود
حتی اگر ملک جهان ب او دهند
گاهی جوانی به یک شبه پیرمیشود
قلب خدا ز دست شما آه میکشد
روزی ک دلی ز زندگی سیرمیشود
پروانه ی عاشق از پیله رهیده ای
درمشت آهنینتان به غم زنجیر میشود
با کی ب پیکارنشسته اید پروانه مرده است
آه پروانه ی قشنگ چقدر زود دیر میشود
از ترس زیبا پریدنش به جور کشته شد ولی
پروانه حتی مرگش بی نظیر میشود
دنیابرای هیچکس تاابد نبود
باغی که باخون کاشتید کویر میشود
مریم شمس بیرانوند
این گریه ها پنهان شده پشت نقابم
من با سکوتت می رسیدم به جوابم
با سر دویدم سوی تو در این بیابان
دریا نشد آخر در این صحرا سرابم
کشتی به رقص موج ها دیگر نرقصید
ساحل به دستان خودش دارد طنابم
بازم تماس شیشه های سرد لیوان
یعنی که دارد می رسد مرگ شرابم
چیزی نمی گوید کسی از شعرهایم
تنها به دنبال تو هستند در کتابم
من بین تنهایی سنگینی اسیرم
یک لحظه خندید و عوض شد انتخابم
علی قاسمیان
از بعد دیدنت
کنترل زندگی را از دست دادهام؛
سیگنال موجود نیست و موج فرکانس صدای تو، مرا غرق کرده
آوازهات تا مرزهای شمالی رفته
تصاویرت در شبکههای استانی بازپخش میشوند
و حالا تمام مردم، با صدا و سیمای ملّی، آشتی میکنند...
حمیدرضا طاهری
گاه فکرم می شود مشغـولِ یک تقدیـرِ سخت
تار و پـودِم را به درد آرد هـمیـن تدبـیـرِ سخت
غنچه بعد از شاخه گل پَرپَر شدن شایسته نیست
یا که پتکی خورده بر سر حاصلش افسردگی است؟
دیـده می بـنـدم که شـاید خواب دیـدم بی دلیل
نه، ولـی هوشـیـار و بـیـدار و نبـاشـد تن عَلیـل
جانِ جانان پر گشود و خانه شد بی شور و حال
گل پِیِ گل رفت و دانـم که جدایی شـان محال
حتماً از هجرانِ سرشاخـه به تنگ آمـد دلـش
پـر گـشــوده از دلِ دنـیـا و از آب و گِـلـش
حال می اندیشم اینگونـه که شـاید قسمت است
زندگـی و مرگِ انسان دیـر و زودش حکمت است
دسـتِ مـن باشـد به سـوی آسمـان پر می کشـم
می شکافـم قلبِ عـرش و فاصـلـه را می کُـشم
کوثر قره باغی
به زنجیر کشیدی مرا
در شرجیِ بازوانی شهوتانگیز
آه... رگهای داغ خروشانت
منحنیِ تنم را مرتعش میکند
نازنین لقائی
بازمیارم از آغاز نام زیبایی را
کنم کم کم لبی تر، زتنهایی را
بر تبِ جان لرز من شانه دوا
نمنمک آن گاه اهورایی را
ماه که بتابید از آن سرو بلورین
بنشانم پا یت تخت سلیمانی را
از ابر عشق آلوده ببین با ...
نگاهت ببارانم میل فراوانی را
بسپارم دمِ جانم نفست آرام
غیر تو هر سو بنهم مُهر بیزاری را
فرهان احمدیان
کان دو جهان دیدیم، اینبار رها گردان
شالوده ی ایام را، بر آب نهان ای جان
از حال پریشانی تا روی خندانی
آفتاب لب بوم ماست، خندان بشو تو خندان
جانکاه و سنگین است، ارعاب نکن ارعاب
بگذار که آغوشت، درد ما کند درمان
تو مظهر رحمانی، آسوده ز هر اکراه
بخشش ز تو برآید،این جمع گنهکاران
از گنج مان کم کن، از جان ما بگذر
تا باقیه عمر ما، این سختی را ده پایان
تا شب رواست پا کن، ما را ز سر تختی
تا پای تامل هست،قلب ما را کن خوابان
جامانده که ما بودیم، درمانده و افتاده
نفرین نکن ما را ، ما زخمی بی سامان
با زلزله روییدیم، از مهلکه چاپیدیم
به خستگی می نازیم، با برف چه با باران
ما از دو جهان هوشیار ، هرچند نفهمیدیم
انگار نه انگار که ، داریم یه لب و دندان
صالح دهینی
برگشته ای تا بوسه ای،دیگر بکاری؟
در سبزی زخمی سیمایی بلورین
برگشته ای تا از سکوت من بپرسی؟
یا از نگاه عاشقی چون تو ، دروغین
خندیدی و خنداندی عالم را ....بماند
آیا بساط دلخوشی را یافتی ؟؟ باز
پیچاندی عشق آتشین را کنج سینه
تا با کدامین شوق ، عشقت گردد آغاز
خندیدی و احساس هایم را ندیدی
که از کنار جسم سرد تو ....گذشتند
من بودم و تابوت عشقی ، مرده از خشم
و اعتمادی که سر گل ها...شکستند...
پیچیده بودم ، حس بودن را ،به دستم
تا دست نامردان بی وجدان نیفتد....
دنیای پاکی که شب باران ، نوشتم
چون ردپایی زیر پای ...آن...نیفتد
می خواستم تنها نباشم در دل شعر
بی وزن و بی مضمون فقط ،رفتم نوشتم
خواهی که نقدم کن ویا بگذر ز حسم
اما من اینجا....لعبتی دیگر سرشتم
نرجس نقابی