بهار من
من خزان کشیده دوران ها
و سختی کشیده زمستان ها
تورا به نظاره میشینم
تا تو از راه برسی و
تمام وجود خسته مرا
با بوی عطر وجودت
سیراب کنی...
ابوفاضل اکبری
شکل و سبک زندگی جان دادن است در راهِ دین
دل به ایمان دادن و سر دادن اصلِ مذهب است
عشق، غافل از بیانِ عمق عاشورای توست
حوض خون جاری شود اکنون،حقِ مطلب است
راهِ تو راهِ شهید است و مسیر انتظار
افتخاراتِ جهانِ شیعه از این مکتب است
هادی جاهد
درهوای ابری
بی چترنیابیرون
از ترس خیس کردنهای اجباری
شاید نبارم
بدون چتر هستی
دست بردار نیا پیشم
ندارم با تو کاری
رهایم کن
عزم کردی بیایی زیر باران
چتر بردار بیا پیشم
تا ببارم بهاری
نکن کاری سپید ابر آسمان
گردد فراری
خشکسالی فراوان است
یوسف در مصر نزدیک کنعان است
باید برگندم ببارم
یعقوب نبی ، گندم خواهان است
خشکسالی بلای جان گندم
برای نان انسان
کشاورز میکارد گندم را
خدا با مرد ایمان است
گندم خواستندمردم
برادرهای یوسف هم
گرگی که یوسف را
پاره کرد و درچاه انداخت
گندم خواست
تا دست بردارد ز گوشتخواری
یوسف هم گندم کاشت
چون گندم کاشت در مصر
گندم فراوان است
ببارم بهاری
نامم باران است
برای رویش گندم اجباری
چتر بردار خیسیت را باید نبینم
وجدان باران درد میگیرد
ببیند عابری بیچتر
نیا ،بی چتر بیرون
تا نبارم
خشکسالی بلای جان گندم
خدای باران با کشاورز است
برای رزق
با مردم ایران
خشکسالی بلای جان ایران است
ابراهیم خلیلیان
من در ،طلبِ،،عشق، فدا خواهم شد
از ،معرفتت ، غرقِ صفا خواهم شد.
،مُستغنیِ، دنیا چو شدم از ،توحید،
،حیرت،زده در ،فقر، فنا،خواهم شد.
...........سرایش مرداد 86
پ،ن
1 طلب. 2 عشق.3 معرفت.4 استغنا.
5 توحید.6 حیرت.7 فقروفنا.
(هفت شهر عشق)
یا هفت وادی عرفان، مراحلی است که سالک جهت سلوکِ معنوی باید آنها را طی کند.
پرویز مهرابی
تن حریرِ نازک اندامِ کمان ابرو کجاست
آن پری رخساره ی نازِ طلا گیسو کجاست
برده از من وقت رفتن صبر و آرام و قرار
سوگلِ زیبا رخِ طنازِ چشم آهو کجاست
از دنا تا پای هندوکش خیالم رفته است
کبک نازِ خوش خرامِ کوه دالاهو کجاست
دردِ بی آبی کشیـدم در سرابِ تشنگی
آب سردِخوشگوارِ چشمه ی تیهوکجاست
میکنم با التماس از رهگذرها پرس و جو
تا بدانم جایگاهِ تُرکِ مشکین مو کجاست
باغبان در باغ گیلاس و هلو راهم نداد
لعبت شیرین ترازانجیر وخرمالو کجاست
دزدکی از هرکه می پرسم جوابم می کند
کس نمیداند عسل بانویِ زیبارو کجاست
علی قیصری
بر زمین زخم میانداخت
هر سال پاییز با گاو آهن
آسمان هم دست میانداخت
هر سال پاییز کشاورز را
یا میبارید یا نمیبارید
گندم هر سال پاییز
در زمین خشک مهمان بود
با دستان کشاورز بر زمین افشان
هم پیمان بود با کشاورز و زمین
آسمان میبارید یا نمیبارید
پس از بارش
باران به این پیوند وارد شد
باران زمین گندم و فلاح
جوانه کرد گندم
رست ازخاک
از تاریکی گسست
با نور روشن شد
خورشید همراه
باران زمین گندم فلاح و خورشید
جوانه دوستداشت حرکت
بعد باد او را حرکت داد
چشم نواز ، رقص جوانه در باد
باد بر پیوند وارد
از زمان فرصت
جوانه
از خطر فارغ شد
رسید بر دانهسازی
باز کشاورز واردشد
آرد ساخت با دانه گندم
برای قوت مردم
بی غذا بود گوسفند
داد کاه و جوهای همراه گندم را
کشاورز است بخشنده
آردسازگندم
دستاورد ارزنده
نان حرمت دارد نان نبریم
نان زحمت دارد
به غفلت نخوریم
(ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری)
ابراهیم خلیلیان
گَرد و غباری آشنا از دور بر میگشت
تکرار از غوغایِ نیشابور بر میگشت
.
رنگِ ندیدن، بهترین فوجِ صدا را بُرد
دردی کلیمی، با عصایی کور... بر میگشت
.
در انقباض شالها، تازهزَنی، تنها
فصل خیابان را به سمتِ گور بر میگشت
.
بر گیسوانش، چنگ، رمزِ خوشصدایی شُد
هر طرهاش چون شُره بر تنبور بر میگشت
.
تاریخ میخوردیم و وَهمِ کوفه بر قلاب
پاسخ برای، آنطرفازطور، بر میگشت
.
هر جا سوآلی بود و منطق جلگهای عریان
مشروعیت، از پرده با کافور بر میگشت
محمد مهدی قاسمی
مرا سامان بده ، عشقم ، نهانی
کجا و کی تمامش را تو دانی؟
اگر دیدی دلم خسته ، رخم زرد
تو را من می شناسم ، می توانی
حسین علی رضایی