ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
لبخند می زنم
انگار
دوربین های جهان را کاشته اند
توی خانه ام
لبخند می زنم
و دردی سخت
راه می کشد توی سینه ام
زهر می شود توی این فنجان
سرد می شود نیامدن ات
ناهید عرجونی
ما راه می رفتیم و می خندیدیم
ما فقط ده ساله بودیم
و"سر جوخه "اسمی بود
که ریسه می رفتیم
ما چه می دانستیم
روبروی همین اسم
جویبارهای کوچکی از خون
به راه می افتند!
....
....
یکی از ما گفت" تیر خلاص"
از پسرها بود
هیچکداممان نخندیدیم
خنده دار نبود
اصلا
زشت بود این بازی!!
یک تار از موهایم را بردار
با خودت ببر
به هر شهر که می رسی
دری باز می شود به رویت
با هر کس حرف می زنی
روسریام تاب می خورد
هر زنی که عاشقت بشود
گونه های من گل می اندازد
و منتشر می شوم
توی تمام ایستگاه های جهان
ناهیدعرجونی
پیراهن ات را در آغوش گرفته ام
این پرچم سفید من است
در برابر
جنگ های نابرابر دنیا!
"ناهید عرجونی"
سیاست مدارها به جنگ نمیروند !
تعدادشان کم است و طول عمرهایِ
بلندی دارند !
و سربازها :
سربازها داستانهای کوتاهِ غم انگیزند !
ناهید عرجونی