یک سال دیگر هم گذشت
و رنج تو با ما بماند
و درد تو در تو بماند
یک سال دیگر هم گذشت
و درد تو درمان نشد
امسال هم دردی دگر
افسوس و هرمانی دگر
در رنج و اشک و درد تو
در رنج و اشک و درد او
در رنج و اشک و درد ما
افسوس تغییری نشد
افسوس از عمری که رفت
افسوس از رویای خام
شاید حریفت می شدم
شاید حریفم می شدی
این رنج ،این رنگ رخت
هر روز ما را آشناست
تدبیر می باید تو را
باید برقصی بی امان
باید که در صلح آوردی
خود را
جهان را
دیده را
باید جهان کامت دهد
رسوای رسوایش شوی
رسوای رسوایم کنی
ای مهربان
زود آشنا
ای آستان دردها
تدبیر کن
رقصی بکن
تغییر ده اوضاع را
الهه رزاز مشهدی
تاریخ را خوانده ام که مراهم بتاریخ سپرده ای
از ذهن خود در آوردی و مرا هم مرده گفته ای
خوشحال بودم آن روز را که با تو پرواز کرده ام
در باغ عدن بودیم و شقایق ها را هم رُفته ای
با یک بنفشه و باران هم خاطری عزیز داشتیم
آنجا مکانی بودکه ما را هم تو به سودا برده ای
قلبی را تو سوختی و چاره ای نمانده جز بعشق
آرامشی را گرفتهای و خود را به عنقا سفته ای
فرهاد راهم بکوه حواله کردی و شیرین رابقصر
مجنون را اسیر نجدکردی و به لیلا چه گفته ای
از جعفری چه اثر داری و او راست به زنجیر دل
از دل برایت بگوید که او را هم به رویا برده ای
علی جعفری
گمرهی در طلب عافیت از پیر حکیمی پرسید .
چه کند تا که جوابی زبخشش برایش برسید .
پیر دانا به نگاهی از سر لطف براو
گفت توبه کن ، توبه بدل ، هرروزه بگو .
گر شکستی توبه خود رابه ره گمراهی .
چو کویر تشنه بمانی به سرابی،نیابی راهی
مگر آن توبه نگهدار شوی بر راه درست .
آنزمان پرسش تو ،جواب خود خواهد جُست .
احمدرضاآزاد
در سرم چلچله ای میرقصد
دلم از حسرتِ پرواز پُراست
وتنم بیزار است از زمین،
هرچه در آن رنگِ تعلق دارد
چه کسی می آید؟
حجمه ی مبهم را،کولهبار غم را،
درد خوش صورتِ وسنگینِ قوی بودن را
از سرِ شانه ی من بردارد
و سبک حال و رها،
اوج بگیرد بامنِ...
فرزانه فرحزاد
بی هیچ نشانی، پیِ دیدارِ تو بودم
در گیرِ تو وسخت، گرفتارِ تو بودم
آنجا که تو را بَخت، نشانَد به عزیزی
با قیمت جان، کاش خریدار تو بودم
در وادیِ مجنون شدگان، نیست بهاری
باغِ گل اگر بود، فقط خار تو بودم
تن مانده کجایی، که شفا از تو بگیرد
از دردِ جنون، لیلیِ بیمار تو بودم
پلکی نزدم هیچ، که شاید خبری شد
چشمانِ سحر دید، که بیدارِ تو بودم
خورشید زد و محو تماشای طلوعم
ای کاش تو بودی و منم یارِ تو بودم.
مطهره احمدی
پیراهنم را چلاندهام
پاک نمیشوند لکهها
و چروکهایش به هیچ صراطی صاف...
پاک نمیشود رنج یکسالهام
نه با هیچ برفی و نه حرفی!
حرفی ندارم.
رنجی که حرف نتوانستمش
برف شده است رویِ سرم
برف شده است روی بهاری که هرگز نزیستهامش
و دفن شدهام زیر کولاک
در منفی هزار و یک گریه اشک نشده.
قندیلها پاره کردهاند گلویم را،
سرد است
دفن شدهام اما تنهاییام، چشمش به دنیاست هنوز.
شکوفهای از آستینهایم میوه نمیدهد
ایستادهام در سرزمینی از خونمردگی
و دگمههایم زنگهای آخر را زدهاند
زنگهای آخر بدون شادی و دویدن از سرِ سرخوشی
زیرا که زیرِ فرشهای خانه تنها غبار چپیده بود!
و تاروپود آستینم، خونم را مکیدهاند تا مار بشوند.
مار پروراندهام...
تنهایی، میان یقههایم قایم شدهاست...
و خودش را میزاید مدام
هربار با هیبتی جدید
هربار مهیبتر
میخورد و میخوراندم
خودخوریهای شبانهام
و بغضی که دامنگیر پیراهنم...
بغضی که خم کرده است زانوی جوانیام را
بغضی که...
سرم را خورده است.
رنجی عمیق را در آستین پیراهنم پنهان کردهام
زخمی مزمن که هیچ مسکنی شفایش نمیدهد و هیچ نوازشی...
بدهکاریام، سالها گریهاست به خودم...
میخواهم قدم بزنم با تنهاییم که در هیچ پیراهنی جا نمیشود.
با شاعرانگیام که سرخورده شدهاست و آبرویش را بردهام
و با زنانگیام که قرنها پیش بر صلیبی به شهادت رسید
میخواهم قدم بزنم تا بی نهایتِ زمستان
که چشمهایم را میزند
و سرمایی که حس را از سرانگشتهایم میگیرد
میخواهم قدم بزنم
تا انتهای شب...
رد شو از من
که سینهام فوارهای از آتش است
زردی تو از من،
سرخی من از دستهای حالا بیگانهات.
میخواهم قدم بزنم
سیصدوشصتوپنج شب، تنهایی دوبارهام را
با زخمی بزرگ بر شانهام
با چروکی عمیق بر پیراهنم
و شاید شکوفهای سپید بر سرانگشتهایم.
هدیه وفایی نژاد
بگو که جنون و عشق چه اشتباه بود
که مرا همه عمر زان نهی و گناه بود
ندانی که دار المجانین است دنیا؟
دنیایی که از خطا به عاقلی پناه بود
بیندیش که این همه میوهی بهشتی
از ابتدا پوچ شدن در مسیر و راه بود
این همه مسیرِ قدم زدن گذاشت
انتخابت ز ابتدایْ راهِ تباه بود
بیمتم نباشد همچو عزیز مصر شو
کز قعر چاه چشم او به سوی ماه بود
من بگویم که حقیقت عشق بایدی
با یازده ستاره رهسپارِ چاه بود
چه عزتی دارم من در این اوج بندگی
چنین محبتی در کدامین جاه بود
بین که عاشقان بند او شدند و رها
رهاییاَت فتادن به اسیرگاه بود
بیا قطره شو از ابر تیره رها
ندانی که فتاده دریا چه آگاه بود
فرداد یزدانی
از عشق تو دیوانه منمدل به تو بستم
فهمیده همه شهر که از عشق تو مستم
در عشق تو رسوای جهان گشته ام ای یار
تا یک نظری کردی و من توبه شکستم
چون نیست مرا تاب تماشای زوالت
زان روز که دیدم رخ زیبای تو مستم
تا مست شدم از میعشق تو چو مجنون
دیوانه ی زیبایی بی حد تو هستم
تا دل به تو بستم زجهان هیچ ندیدم
در هر دو جهان یک دل دیوانه به دستم
با شوق وصال رخ خورشید نشانت
چون ذره ی آواره صفت سوی تو جستم
آن دل که مرا بود به سودای تو از دست
رفته است ز بس در غم عشق تو نشستم
تا سلسله زلف تورا باد بر آشفت
آشفته شدم ، سلسله بر دوش گسستم
امین طیبی